به حرمت زندگی
همه میدانند که اینجا نه یک وبلاگ سیاسی است نه مکانی برای مقاله نویسی و نظریهپردازی اجتماعی و... چرا که نه من صلاحیت نظریه پردازی در این زمینهها را دارم نه اصولاً مطالعهء درست و حسابی و نه از جهتگیری سیاسی خاصی دفاع میکنم؛ من یک دانشجو هستم و میخواهم فقط زندگی را، لحظه لحظهء زندگی را تجربه کنم و خوبیها و بدیهایش را با تمام وجودم لمس کنم و ببینم کجای این زندگی و زنده بودن قرار دارم.
آخ، زندگی...
آخ، زنده بودن....
حالا چطور میتوانم به زندگی و زنده بودن فکر کنم وقتی اول صبح با سری پر از درد و تنی ضعیف از مریضی از رختخواب بیرون میآیم و قبل از اینکه حتی آبی به دست و صورتم بزنم خبری را میخوانم که فقط یاس و ناامیدی با خودش به همراه دارد؟
چطور میتوانم به زندگی و زنده بودن فکر کنم وقتی به این راحتی به خودمان میتوانیم این حق را بدهیم تا کسی را از زنده بودن محروم کنیم؟
قبل از هرچیز روشن کنم که من آن پدر و مادر داغدیده را زیر سوال نمیبرم؛ مشکل من با آن شیوه از تفکر است که دو.لت را کفیل خود میداند تا به جای او وارد عمل شود.
نمیدانم؛
گیج شدهام... گاهی اوقات با خودم میگویم اگر تو هم جای آن پدر و مادر بودی و کسی عزیزترینت را - عمداً یا سهواً - کشته بود، چه میکردی؟ واقعاً نمیدانم چه میکردم.... ولی مطمئناً اگر هم قرار بود انتقامی بگیرم، خودم آستین بالا میزدم و دوست نداشتم کسی (حال یک ارگان دو.لتی یا هر فرد دیگری) به جای من انتقام گیرنده باشد.
یاد حرف بهروز وثوقی در تنگسیر میافتادم که میگفت «چرا واگذارش کنم به دو دست بریدهء حضرت ابوالفضل؟ مگه دستای خودم چشه؟»... و فکر میکنم واقعاً این توانایی در من هست که این چنین انتقام بگیرم از کسی که عزیزترینم را از من جدا کرده یا نه؟
از صبح درگیر این افکار هستم و نمیتوانم قضاوت و داوریِ شخصییی داشته باشم؛ تنها میدانم که زندگی حرمت دارد، جان آدمی ارزشمند است و باید لحظه لحظهء زندگی را واقعاً زندگی کرد.