نامه نگاری ها 15

{....}

خوابی که برام تعریف کردی خیلی عجیب بود... حالا باهاس ببینیم تعبیرش چی میشه.

خیلی دلم برای اون دوران بچگی هامون تنگ شده... خیلی عجیبه نسیم... من دقیقاً همین دیشب خواب خونهء عمه عذرا رو دیدم... خواب دیدم که خونه رو فروختند و فرهنگ هم دیگه اونجا نیست و قرار بوده به یه شرکت خدماتی یی چیزی تبدیل بشه.... نکنه این خوابها واقعاً به هم ربط داشته باشند؟
خیلی خواب ناراحت کننده ای بود البته... یادمه که هی از اون پله های توی خونه بالا میرفتم و دنبال نور بودم... عین تابستونا بعد از ظهر که بابا و مامان هامون مجبورمون میکردن حتماً بخوابیم... خوب یادمه که همیشه پنجره ها باز بودند و نسیم خنکی که از این اتاق به اون اتاق توی اون سکوت مطلق میوزید انگار با خودش به جای آرامش اضطراب ابدی به همراه داشت... هیچوقت حس اون بعدازظهرهای ساکت از یادم نمیره....
حالا همه مون افتادیم یه ور این دنیای بی سر و ته... یادته تو یکی از شعرات نوشته بودی " نیمکتی که سرش تا به ابد تنهایی است..."؟ همون حال رو دارم الان.... تا به ابد تنهایی....
{...}

در جستجوی تعادل از دست رفته....

دوران همخونه بودن تموم شد. برای من تجربهء دو سالهء همخونگی واقعاً عالی بود و چیزهای زیادی یاد گرفتم. فهمیدم که آدم وقتی خودش به حال خودش تنها باشه همیشه حق داره، یعنی انگار همیشه تویی که حرف درست رو میزنی و تصمیم منطقی رو میگیری و خب کسی نیست که بهت بگه بابا جون، یه کم آروم، پیاده شو با هم بریم!
شانس بزرگی که داشتم این بود که همخونه ام تو ایتالیا شاید یکی از بهترین همخونه هایی بود که هرکسی میتونست آرزو کنه و خب همه چیز مرتب، رو برنامه و عالی بود. هرکسی البته ایرادهای خاص خودش رو داره و خب طبیعتاً سیلویا هم از این قاعده مستثنا نبود، همونطور که من هم نبودم و نیستم ولی این ایرادها اونقدر کوچیک و بی مورد بودند که مثل اپیسلون تو ریاضی میشد ازشون صرفنظر کرد.

امروز بعد از حدود یک ماه و نیم نقل مکان موقت به برلین وقتی از دور به این تجربهء دو ساله نگاه میکنم میبینم که این تجربه واقعاً چیزهای زیادی بهم یاد داد، چیزهایی که تا وقتی آدم تجربه شون رو نداشته باشه نمیتونه ازشون به این راحتی حرف بزنه.

الان واقعاً به تنهایی هام دوباره نیاز دارم و خوشحالم از اینکه دوباره برای خودم هستم و خب فهمیدم که اساساً به این جدایی و تنهایی های دایمی نیاز دارم تا بتونم با مردم روابطم رو حفظ کنم. نزدیکی های بیش از اندازه هم برام خوب نیست چون آدمی هستم که به شدت به این دورشدن و برگشتن ها نیاز داره تا بتونه تعادل لازم رو توی زندگیش حفظ کنه. یعنی انگار پایه و اساس زندگیِ متعادل توی رعایت کردنِ همین اصل دوری و نزدیکی باشه که هر چیزی وقتی از اندازه خارج بشه، میتونه این بالانس رو به هم بریزه و خب، این برای کسی که زندگیش با نت و صدا و موسیقی میره جلو یعنی یه زنگ خطر... یعنی روتین شدن تا سرحد دیوانگی و جنون.

این نوشته بسیار آشفته و درهم است، چون فقط دارم بلند بلند فکرهام رو مینویسم. همین!

Strauss- Eine Alpensinfonie

دیشب بالاخره صدای همسایهء طبقه بالایی دراومد! یعنی چیزی حدود یک ماه و نیم صبرکرد و حرفی نزد و شکایتی از صدای همیشه بلند موسیقی نکرد ولی دیگه دیشب راس ساعت یازده و چهل و سه دقیقه اومد زنگ در خونه رو زد.
مساله ای  که خیلی برام اهمیت داشت این بود که برخلاف چیزی که همه بهم گفته بودند ورنداشت یک کاره زنگ بزنه پلیس! خیلی محترمانه و تازه با کمی شرمندگی ازم خواهش کرد تا پنجرهء خونه رو ببندم تا برای خوابیدنشون مزاحمتی ایجاد نکنم.

تازه نگفت صدای موسیقی رو کم کن! گفت پنجره رو لطفاً ببند. کُلّی هم از موسیقی یی که گوش میکردم تعریف کرد و گفت درسته که خیلی موسیقی قشنگیه اما من و شوهرم هر روز صبح زود باید بیدار شیم و آماده بشیم بریم سر کار و خب الان دیروقته!

میخواستم همونجا ماچش کنم بس که محترمانه رفتار کرد... 


کامپیوترزدگی

وقتی می خواستم از پشت میز بلند شم و کتابها رو به حال خودشون بذارم و یه استراحتی به خودم بدم بابت یکی دو ساعت مُدام زبان خوندن، ناخودآگاه دنبال دگمهء سِیو روی کتابهام میگشتم.
کامپیوترزدگی شاخ و دم نداره به خدا!

... از برلین

گویی انسان همواره نیاز داشته باشد به اینکه بهانه ای مهم بیاورد برای به تاخیر انداختن کارهای مهم تر!
حال این روزهای من است انگار؛ روزهایی که زندگی نمی شوند ولی می آیند و می روند. خاطراتی از خود به جا می گذارند.
خوب می دانم که تمام این روزهای سنگینی که حس می کنی زنده نبوده ای، در واقع آرامش پیش از طوفانی هستند که معلوم نیست شکوفا کند یا ویرانی به بار آورد.
باید صبور بود و به تماشا نشست!