کمی بیاندیشیم ۵
نیچه
-----------
به یاد پرویز مشکاتیان که بخش مهمی از خاطراتِ همراه با اشک و موسیقیام مدیون هنر اوست...
نیچه
-----------
به یاد پرویز مشکاتیان که بخش مهمی از خاطراتِ همراه با اشک و موسیقیام مدیون هنر اوست...

نترس اگر ادامهء این راهِ پر از ترس را مه فرا گرفته است؛
نترس اگر پایانِ راه را نمیبینی؛
نترس اگر پلکان های بالای این درّهء عمیق سست به نظر میآیند؛
دستت را به من بده، و بیا... باید قدم گذاشت روی این پل؛ باید گذشت؛ باید رفت؛
وگرنه با ایستادن و نگاه کردن هیچ چیز تغییر نخواهد کرد؛ مطمئن باش!
چون لالهء تنها ببین
بر چهره داغ حسرتم
ای روی تو آیینهام
عشقت غم دیرینهام
باز آ چو گل در این بهار
سر را بنه بر سینهام
..............
اینا رو دیشب داشتم واسه خودم آروم آروم زمزمه میکردم؛ بعد از سالها شناختن این ترانه، انگار تازه دارم بار معنایی تکتک واژههاش رو توی مغزم حس میکنم...
یعنی انگار تازه میفهمم «سکوت خلوت» یعنی چی؛ که «داغ حسرت» چقدر واقعاً میسوزونه؛ که «روی تو آیینهام» چقدر خاطره از شباهت، با خودش به همراه داره و ...
بعد ببینم، میشه گریه نکرد اونوقت؟
|
جز غم به جهان هیچ نداریم گر هیچ نداریم، |

در راه باش؛ قدم بزن و اندیشه مبر از رسیدنت در زمانی که رنگین کمان دور دیگر نخواهد بود؛
در راه باش؛ قدم بزن و به این فکر کن که رنگین کمان، از جایی دیگر، شاید دوباره خود نمایی کند.
ولی این یکی دو روز که کلاً یه کم از اینترنت دور بودم، تازه فهمیدم به اندازهای که به این وبلاگ و «نوشتن» به طور کل، وابسته هستم به بقیهء چیزهای مربوط به اینترنت (مثل گودر و فیسبوک و ...) وابستگی ِ چندانی ندارم و نمیدونم این چقدر خوب یا چقدر بده.
به هر حال خدا رو شکر که جناب بلاگفا درست شد و ما اجازه داریم زیر سایهشون همچنان درافشانی کنیم وگرنه دق میکردیم لابد!
شب با خواجوی جدید و در راه جدید در خدمت خواهم بود.
امروز که بالاخره تونستم این کار اشتراوس رو بشنوم با خودم گفتم «تو اصولاً دیگه غلط میکنی حتا به فکر آهنگسازی بیافتی، چه برسه به اینکه دقیقاً روی همین شعر کار کنی»! ریشارد اشتراوس، تو آخرین سالهای زندگیش چهار تا لید روی چهار تا از شعرهای هرمان هسه مینویسه که یکی از اونها همین «سپتامبر» هست. اعتراف میکنم که رسماً وقتی این کارها رو شنیدم از آهنگسازی مایوس شدم؛ یعنی کم آوردم؛ یعنی نمیدونم واقعاً میتونم موسیقی به این عظمت خلق کنم یا نه؟ که اگر نمیتونم بهتره وقتم رو خیلی تلف نکنم و برم دنبال یه کار دیگه.
خیلی کم پیش اومده که من از موسیقی اشتراوس لذت ببرم ولی این بار حس میکنم که وارد یه دشت بی انتها شدم و همینطور دارم از فرط جنون تو موسیقی بی نظیر این آهنگساز عجیب و غریب به طرف ناشناختهها میدوم.
یعنی اگر هزار دلیل برای اینکه من روی «سپتامبر» هرمان هسه موسیقی بذارم وجود داشته باشه، همین که اشتراوس به این شکل اون رو به موسیقی درآورده کفایت میکنه تا منصرف بشم؛ یه جاهایی واقعاً آدم جسارتش رو برای همیشه از دست میده....
میخوام بگم وقتی پای یه کار هنری بر اساس زندگی یک شخصیت تاریخی میاد وسط خیلی باید حواسمون باشه که اون رو تمام و کمال باور نکنیم و سعی کنیم اون فیلم یا داستان یا نمایش رو در حد یک کار صرف هنری بپذیریم چون حقیقت اساساً خشن تر از اون چیزیه که بشه به هنر درش آورد.
|
ما را ..... کاندیشه ز دین |
چند شب پیش خیلی اتفاقی با یه سری از دوستان داشتیم پیاده گشتی میزدیم که رسیدیم جلوی در سالن بینگو و یهو شور حسینی ما رو گرفت که بریم بینگو بازی کنیم و فقط هم یه دور بازی کنیم؛ و خب از اونجایی که بنده تو این دوران طبیعتاً به شدت در قمار شانس دارم تو همون یه دور تونستم با شمارهء عزیزم یعنی ۸ بینگو کنم و ۱۲۰ یورو زدم به جیب که البته یه مقدارش همون شب خرج شیرینی دادن به این رفقا شد. ولی امروز بالاخره بعد از ماهها تونستم به خودم اجازه بدم یه کتاب جدید بخرم: مجموعه شعرهای پسوآ شاعر پرتغالی رو خریدم؛ از پسوآ چندوقت پیش یه کتاب خونده بودم به اسم «کتاب دلشوره» و خیلی خوشم اومده بود؛ فکر کنم شعرهاش هم جالب باشند.
به هر حال این قمار کردن یه جایی هم به دردمون خورد خدا رو شکر؛ شاید زدم تو کار قمار تا اطلاع ثانوی!

هگل

روی تمام سنگفرشهای دنیا قدم خواهم زد؛...
همراه اگر تو باشی.
اینها را باید به یاد داشته باشم، اگر قرار است تغییری در خودم بوجود بیاورم؛ باید حواسم باشد مرزبندیها کجا هستند و کجای داستان است که یک سری از آدمها ممکن است تمام شوند و یک سری دیگر ممکن است تمامت کنند.
روزهای تازهای در راهاند...
|
گشت معلوم که وصالت متصور نشود ....جز ...به
خیال |
با خودم به رابطهء بین جاودانگی و مرگ فکر میکردم. انگار وقتی پای مرگ وسط میاد، آدم دوست داره کاری بکنه تا خودش رو جاودنه کنه؛ تا چیزی ازش بمونه برای بعدها؛ مسخره به نظرم میومد ولی واقعی بود. گفتم: «ولی شوبرت توی اوج بود که مُرد و این همه کار ناتمام از خودش به جا گذاشت». جانکوزیمو گفت: «دقیقاً... چون از صبح که بیدار میشد با اون همه مریضی و بدبختی مینشست به نوشتن و نوشتن... تازه باز هم وقت کم آورد... همهاش سی و یک سال بیشتر عمر نکرد».
سی و یک سال؛ با خودم فکر کردم که من الان سی و یک سالمه . خندهام گرفت از این مقایسهء احمقانه و لیوانم رو برداشتم و با خودم فکر کردم کاش من بیشتر از سی و یک سال عمر نمیکردم اما شوبرت همهاش ده سال بیشتر وقت داشت برای زندگی کردن....
گاهی اوقات حس میکنم هیچوقت حاضر نیستم خدا رو به خاطر یه سری اشتباههای این شکلی ببخشم؛ اصلاً نمیتونم ببخشمش...
گاهی اوقات هم هست که نمیفهمی چرا و از چه موقع راهها از هم جدا میشوند؛... هرچقدر هم نارنجی ِ زیبا همراه باشد در مسیرهای مشترک و غیر مشترک...
شاید نباید هیچگاه بفهمی!
از نارنجی ِ زیبا لذت ببر و به راهت ادامه بده؛ شاید دوباره به آن راه دیگر، پیوندی خورد، شاید هم نخورد؛
شاید نباید هیچگاه بفهمی!
واکنرودر
|
من آنگه بختیار آیم ولی از بخت |
آری؛
بعضی از روزها اینگونه میگذرند؛ تلخ و سنگین و ساکت.

قدمهایت را آرام بگذار و آرامتر بردار؛ عجلهای در کار نیست.
صدای خشخش برگها تا ابدیت ادامه خواهد داشت...
|
آنها که چو ما، شک نیست
|
و اینکه آن «هذیان» را چطور به هنر درخواهید آورد مهمترین موضوع است!
دو خط موازی هم میتوانند بهم برسند
اگر عهد ببندند
در یک نقطه، همزمان
بشکنند...!!!!
دست بردارید از این غرور مسخره ...
گاهی وقتا، خیلی دیر میشه... خیلی...
متن رو از نوشتهء صبا توی گودر وام گرفتم و از من نیست. (+)
تنها آن کس که گرمای نفست را از نزدیک حس کرده باشد،
تنها اوست که میفهمد نبودنت چقدر درد دارد...
حس عجیبی بود اینکه ببینی تاریخ تکرار میشه؛ که این بار نه یک بار تراژدی و یک بار کمدی،... که هر دوبارش تراژدی بوده.
|
چند گویی که
|
امروز که از خواب بیدار شدم، حس کردم چقدر شبیه پدر اگنس تو رمان جاودانگی میلان کوندرا هستم؛ یعنی انگار این پدره که کلاً توی این کتاب نقش چندانی هم نداره و خیلی خیلی حضور کمی داره، یه جورایی شبیه به اون چیزیه که من از خودم تو چند سال آینده میبینم؛ یه آدم آرومی که حتا وقتی برای قدم زدن میره بیرون از خونه و دو تا پسربچهء تخس جلوش رو میگیرند و میگن حق نداری از اینجا رد شی، راهش رو کج میکنه و با بچهها کاری نداره و ازشون اطاعت میکنه؛ طوری که شاید بقیه فکر کنند ازشون حساب برده و ترسیده! شاید نمیدونند که این، ترس نیست که بیتفاوتیه در مقابل اون چیزی که تو ذهن همه به عنوان یک رفتار درست یا غلط جا افتاده.... یعنی آدمی با صفر و یک های منحصر به فردش... متعلق به خودش....
تازگی ها خیلی خودم رو این ریختی تصور میکنم و ... و خب به بقیه حق میدم قضاوتهای خاص دربارهام داشته باشند؛ نه اینکه برام خیلی مهم باشه قضاوت دیگران، ولی اینکه تا این اندازه آدم بتونه خود واقعیاش رو کشف کنه، جالبه!
*کاملاً بی ربط: کلاً تو دایی جان ناپلئون، این رابطهء بین اسدالله میرزا و سعید یه چیزیه تو مایه های رابطهء هومن با من!
چه وقت در سبز ِ بهار، کنار یکدیگر قدم خواهیم زد؟
الان در منع مطلق از اینترنت هستم البته!
شاید بعدها راجع به دیشب و امروز نوشتم.... شاید هم نه...
راستش برایم چندان اهمیتی هم ندارد دیگر.... انگار وقتی تا تهش رفته باشی و بدانی داستان چیست؛... دیگر خیلی چیزها برایت آن اهمیت همیشگی را از دست می دهند....
...
شاید هم نه!
البته شاید این مساله برمیگرده به تحت تاثیر بودن بازیگرها از رفتار کارگردان؛ یادمه وقتی کلاس ایتالیایی میرفتم، یکی از همکلاسیهام دستیار فرمان آرا بود توی فیلم بوی کافور عطر یاس و تو فرم صحبت کردن و رفتارش و حتی راه رفتنش یه جور تاثیرپذیری وحشتناک از فرمانآرا رو میشد دید. طوری که (از اونجایی که شباهت ظاهری و فیزیکییی هم با خود فرمان آرا داشت) گاهی اوقات فکر میکردم پسر خود فرمان آراست!
نمیدونم این مساله چقدر میتونه روی تولید یه اثر هنری تاثیر بگذاره ولی من وقتی این دو تا فیلم از وودی آلن رو تماشا میکردم به شدت این شباهت رفتاری برام آزار دهنده بود و حس میکردم حضور وودی آلن خیلی زیادیه. چیزی که تو شاهکار دیگهش match point اصلاً وجود نداره؛ فیلمی که به نظرم بهترین کار وودی آلن به حساب میآد.
|
ور ببینی، ...کعبه جز بُتخانه نیست... |
چند ماه پیش آرزو میکردم زودتر تابستون بیاد تا من برگردم ایران... کلی به دلم صابون زده بودم و با فکر کردن به دوباره دیدن ها و با هم بودن ها و ... بود که شب میخوابیدم و صبح یکی از چیزایی که بهم انگیزه میداد تا روز رو شروع کنم همین بود
و حالا؟
با اینکه نسبتاً مطمئنم که زمستون به احتمال زیاد یه سفر کوتاه به ایران دارم باز هم ته دلم خوشحال نیستم؛ یعنی اصلاً اطمینانی به این سفر ندارم؛ از کجا معلوم که اون هم دوباره به گند نخوره؟
دیگه انگار هیچ حسی وجود نداره که بشه یه آتیش تو این دل صابمُرده و کاری کنه که حس کنی هنوز تو زندگیات هدفی داری؛ که انگار چیزی هنوز هست که به خاطرش حاضر باشی سختی ها رو تحمل کنی.
ولی وقتی نیست، دیگه هزاری هم به خودت تلقین کنی و بخوای از گیر این وضعیتی که نه سرت معلومه و نه تهت، بیرون بیای، کاری رو از پیش نبردی؛ که فقط عین سگی که مدام دنبال دم خودش داره دور خودش میچرخه، هی داری توی یه دور باطل به خودت میپیچی و شاید تنها اطمینان از این باشه که اطمینانی وجود نداره.
فقط خودت هستی و خودت، که میتوانی سر فرمان را به دست بگیری و بپیچانی و از آن مسیر اشتباه بیرون بیایی؛ مطمئن باش،...فقط خودت! مطمئن باش که میتوانی از آن راه غلط خارج شوی؛ اما تا وقتی خودت نخواهی و سر آن فرمان لعنتی را کج نکرده باشی، تا وقتی با آن لجاجتِ احمقانه کنار نیامده باشی، مطمئن باش نه کسی تو را از اشتباهت آگاه میکند نه خودت هیچوقت خواهی فهمید چرا و از کجا و از کِی، راه را اشتباه رفتهای و همینطور در همین راه خواهی رفت و شاید زمانی از راه برسد که با تمام وجودت حس کنی راه را اشتباهی رفتهای... ای کاش آن موقع برای فرمان دست گرفتن و پیچاندنش زیاد دیر نشده باشد؛
مطمئن باش!
Marvin's Room - Jerry Zaks
|
به حقیقت بدان |
.
.
.
*این رو از گودر یه نفر کش رفتم!
بعد، میروی سراغ عکسها و خاطرات.... عشقی یگانه، رفاقتی خاص و خاطرهای نزدیک تر از همیشه... نزدیکتر از همین فردا...
و به عکسها خیره میِشوی...؛ پشت همین میز نشسته بودید.... نه؟
جوابم را بده رفیق...با همان لهجهء خاص خودت که نه شیرازی و نه آبادانی است، جوابم را بده! آن ساعتها چرا به اندازهء ثانیهای گذشتند؟
...
و به عکس خیره میشوی...؛
پشت همین میز نشسته است.... یارت با شیطنت انگار باز شوخیهایم را به مبارزه میطلبد....
و تو سرگردان فرو میروی میان پذیرش نگاه شوخ این رفیق؛ و بی تفاوتی نگاهت، که فنجان قهوه را آرام بالا میآوری تا بعد از تازه کردن گلو، دوستانت را به طنزی، لطیفهای، شوخییی مهمان کنی، بی کمترین چشمداشتی.... که بهترین بودی در طنز،.. که بیادعاترین هستی در مزاح...
و من امشب این تصویر خیالی را نگاه میکنم و نگاه میکنم و نگاه میکنم.... و انگار همین دیروز بود که کنار هم میخندیدیم، شعر شاملو می خواندیم، مینوشیدیم، گریه میکردیم....
رفیق،
ای بی ادعاترین رفیق،
امشب پا به پای گریهات گریستم.... پا به پای رفتنت در آن جادهء پر از خاطره، رفتم،.... پا به پای دیوانگیات، دیوانه شدم....
بدان که هیچوقت مانند امشب دلم هوایت را نکرده بود... و تنها این فاصلهء لعنتی که جبر زمان را به ما ریشخند میکند منعم کرد تا بیازارمت در این نیمهشب تابستان....
تا یادت باشد، که فاصله را من و تو تعریف میکنیم، نه قراردادهای خشک و خطکش های جغرافیایی...
بدان که هیچ وقت تا این اندازه به تو نزدیک نبودم ای رفیق... که هیچگاه انقدر دور و انقدر نزدیک نبودهای ای رفیق....
برای آرش عزیز...
------
پ.ن: این نوشته به هیچ وجه تقاضای کمک برای ترجمه نیست! آخرش رفت کتاب حافظ به ترجمهء ایتالیایی رو خرید!
حکایتی است غریب، وقتی باید شکل دیگری بیاندیشی، طور دیگری فکر کنی، جور دیگری ببینی و نمیدانی چطور و از کجا این همه تغییر باید از آسمانِ بلا ظاهر شود و تو را در بیخبری بگذارد تا بمیری اما نه در درد خودپرستی.
حکایتی است غریب هنگامی که میدانی شاید تمام اینها بازی احمقانهای است که به نام شناخت به تو غالب کردهاند و تو نیک میدانی بازیگردان آن کیست و چه میکند و چه ادامهای برای این بازی متصور شده، اما قدرت بیانش را نداری.
حکایتی است غریب، آری...
که تنها زمان،
تنها گذر زمان،
تنها سختی گذر زمان،
تنها سنگینی سختی گذر زمان،
آن را روزی از روزهای خدا به تو نشان خواهد داد.
و من زمان را به مبارزه میطلبم امروز.
بعدش هم راهش رو کشید و رفت...
|
از چه نالم؟ |