کمی بیاندیشیم ۵

نمی‌توانم میانِ اشک و موسیقی تفاوت قائل شوم.

نیچه


-----------

به یاد پرویز مشکاتیان که بخش مهمی از خاطراتِ همراه با اشک و موسیقی‌ام مدیون هنر اوست...



در راه... ۸

نترس اگر ادامهء این راهِ پر از ترس را مه فرا گرفته است؛
نترس اگر پایانِ راه را نمی‌بینی؛
نترس اگر پلکان های بالای این درّهء عمیق سست به نظر می‌آیند؛

دستت را به من بده، و بیا... باید قدم گذاشت روی این پل؛ باید گذشت؛ باید رفت؛
وگرنه با ایستادن و نگاه کردن هیچ چیز تغییر نخواهد کرد؛ مطمئن باش!


زمان معنا را حمل می‌کند...

بازآ ببین در حیرتم
بشکن سکوت خلوتم

چون لالهء تنها ببین
بر چهره داغ حسرتم

ای روی تو آیینه‌ام
عشقت غم دیرینه‌ام

باز آ چو گل در این بهار
سر را بنه بر سینه‌ام

..............

اینا رو دیشب داشتم واسه خودم آروم آروم زمزمه می‌کردم؛ بعد از سالها شناختن این ترانه، انگار تازه دارم بار معنایی تک‌تک واژه‌هاش رو توی مغزم حس می‌کنم...
یعنی انگار تازه می‌فهمم «سکوت خلوت» یعنی چی؛  که «داغ حسرت» چقدر واقعاً می‌سوزونه؛ که «روی تو آیینه‌ام» چقدر خاطره از شباهت، با خودش به همراه داره و ...

بعد ببینم، می‌شه گریه نکرد اونوقت؟



خواجو به سعی امیر... ۹

 

جز غم به جهان هیچ نداریم
                                      ولیکن....

                       گر هیچ نداریم،
                                          غم هیچ نداریم


در راه... ۷

در راه باش؛ قدم بزن و اندیشه مبر از رسیدنت در زمانی که رنگین کمان دور دیگر نخواهد بود؛
در راه باش؛ قدم بزن و به این فکر کن که رنگین کمان، از جایی دیگر، شاید دوباره خود نمایی کند. 

در لحظه بودن!

این چند روزه که بلاگفا، طبق عادت همیشگی داغون شده بود و نه می‌شد مطلب نوشت نه می‌شد کامنت گذاشت، بر حسب اتفاق کلی مطلب برای نوشتن و ایده‌‌های مختلف داشتم که خب، طبیعتاً نوشته نشدند. من هم خیلی عادت ندارم به اینکه مطلب رو جای دیگه‌ای بنویسم و بعد پابلیشش کنم. یعنی گذشته از یه سری پست‌های سری شده مثل «در راه...» ها و «خواجو...» ها، نود درصد از بقیهء مطالبم رو همون لحظه می‌نویسم و بعضی از اونایی که به نظر خودم جای کار داشته باشند، ثبت موقت می‌کنم و این عادت رو ندارم که جای دیگه‌ای بنویسم و بعد سر فرصت پابلیش کنم؛
یعنی در واقع رویهء این وبلاگ همونطور که از اسمش هم معلومه، همین بوده و هست. یعنی کاملاً در لحظه نوشته می‌شه و در لحظه هم پابلیش می‌شه و همون لحظه هم تموم می‌شه. اینه که حالا یا باید سعی کنم چیزهای نوشته نشده رو توی ذهنم، دور خودم جمع کنم، یا باید بی‌خیالشون بشم و بذارم که پی کارشون رفته باشند تا بعدها.

ولی این یکی دو روز که کلاً یه کم از اینترنت دور بودم، تازه فهمیدم به اندازه‌ای که به این وبلاگ و «نوشتن» به طور کل، وابسته هستم به بقیهء چیزهای مربوط به اینترنت (مثل گودر و فیسبوک و ...) وابستگی ِ چندانی ندارم و نمی‌دونم این چقدر خوب یا چقدر بده.
به هر حال خدا رو شکر که جناب بلاگفا درست شد و ما اجازه داریم زیر سایه‌شون همچنان درافشانی کنیم وگرنه دق می‌کردیم لابد!
شب با خواجوی جدید و در راه جدید در خدمت خواهم بود.

در راه... ۶

....

سپتامبر هرمان هسه و موسیقی اشتراوس

خانم کومل من رو با شعرهای هرمان هسه آشنا کرده بود؛ سالها پیش ایدهء نوشتن موسیقی روی بعضی از شعرهای هسه رو تو سرم می‌پروروندم تا چند وقت پیش که بالاخره دو تا از اون ایده‌ها رو آوردم روی کاغذ؛ یه سری موسیقی رومانتیک برای آواز و پیانو. هنوز یک شعر دیگه‌ش هم هست که شاید نوشتمش شاید هم نه، چون به نظرم خیلی پیش پا افتاده میاد.
دیروز که طبق قرار هر هفته سه شنبه، داشتیم با هم قهوه می‌خوردیم براش از تموم شدن کارها گفتم و خیلی خوشحال بود که می‌تونه به زودی بشنودشون. کلی هم بهم اصرار کرد که روی یکی از شعرهای دیگهء هسه به اسم «سپتامبر» کار کنم؛ همیشه از این شعر تعریف می‌کرد و می‌گفت صدای پاییز رو می‌شه توی این شعر شنید. بهش گفتم اگر اشتباه نکنم ریشارد اشتراوس این شعر رو به موسیقی درآورده ولی من هنوز نشنیدمش و فقط تو تاریخ موسیقی مطالعه کردم درباره‌ش و شاید من هم جرات به خرج بدم و این کار رو بکنم.

امروز که بالاخره تونستم این کار اشتراوس رو بشنوم با خودم گفتم «تو اصولاً دیگه غلط می‌کنی حتا به فکر آهنگسازی بیافتی، چه برسه به اینکه دقیقاً روی همین شعر کار کنی»! ریشارد اشتراوس، تو آخرین سالهای زندگی‌ش چهار تا لید روی چهار تا از شعرهای هرمان هسه می‌نویسه که یکی از اونها همین «سپتامبر» هست. اعتراف می‌کنم که رسماً وقتی این کارها رو شنیدم از آهنگسازی مایوس شدم؛ یعنی کم آوردم؛ یعنی نمی‌دونم واقعاً می‌تونم موسیقی به این عظمت خلق کنم یا نه؟ که اگر نمی‌تونم بهتره وقتم رو خیلی تلف نکنم و برم دنبال یه کار دیگه.

خیلی کم پیش اومده که من از موسیقی اشتراوس لذت ببرم ولی این بار حس می‌کنم که وارد یه دشت بی انتها شدم و همینطور دارم از فرط جنون تو موسیقی بی نظیر این آهنگساز عجیب و غریب به طرف ناشناخته‌ها می‌دوم.
یعنی اگر هزار دلیل برای اینکه من روی «سپتامبر» هرمان هسه موسیقی بذارم وجود داشته باشه، همین که اشتراوس به این شکل اون رو به موسیقی درآورده کفایت می‌کنه تا منصرف بشم؛ یه جاهایی واقعاً آدم جسارتش رو برای همیشه از دست می‌ده....

هنر و حقیقت

یه جورایی معتقدم که فیلمی که بر اساس زندگی واقعی یک آدم مشهور ساخته می‌شه تا حد زیادی باید دروغ از آب در بیاد تا بتونه مقبولیت پیدا کنه چون اثر هنری نمی‌تونه حقیقت های خشک و خشن زندگی واقعی رو بدون رنگ و لعاب به تصویر بکشه.
اولین نمونه‌ای که همیشه برای اثبات این مطلب به ذهنم میاد، فیلم آمادئوس هست که بر اساس نمایشنامه‌ای از پیتر شفر و در رابطه با سالهای آخر زندگی موتسارت ساخته شده و می‌شه گفت از لحاظ تاریخی ارزش چندانی نداره، چون پر از دروغ و اشتباههای عجیب و غریبه؛ ولی در عن حال فیلم بسیار زیبا و دلنشینیه و واقعاً تاثیرگذاره.
نمونهء دیگه فیلم گلادیاتوره که اون هم پر از اشتباههای تاریخیه و بیشتر می‌شه گفت یه طوری سازنده‌اش تصمیم گرفته داستان اولیه رو بگیره و تا همون بیست سی دقیقهء اول به تاریخ یه جورایی مقید باشه ولی بقیه‌اش رو طوری بسازه که خودش دوست داشته. این تحریف‌ها به نظرم یک ذره هم از ارزش هنری این فیلم‌ها کم نمی‌کنه و شاید انگار حتا تمام جذابیتش هم توی همین تحریف ها باشه.

می‌خوام بگم وقتی پای یه کار هنری بر اساس زندگی یک شخصیت تاریخی میاد وسط خیلی باید حواسمون باشه که اون رو تمام و کمال باور نکنیم و سعی کنیم اون فیلم یا داستان یا نمایش رو در حد یک کار صرف هنری بپذیریم چون حقیقت اساساً خشن تر از اون چیزیه که بشه به هنر درش آورد.

خواجو به سعی امیر... ۸


 

ما را
            نه ز دین آر
 بشارت،
            نه ز دینار

.....

کاندیشه ز دین
                     و
                       غم ِ دینار
                                   نداریم


بالاخره یه کتاب....


چند شب پیش خیلی اتفاقی با یه سری از دوستان داشتیم پیاده گشتی می‌زدیم که رسیدیم جلوی در سالن بینگو و یهو شور حسینی ما رو گرفت که بریم بینگو بازی کنیم و فقط هم یه دور بازی کنیم؛ و خب از اونجایی که بنده تو این دوران طبیعتاً به شدت در قمار شانس دارم تو همون یه دور تونستم با شمارهء عزیزم یعنی ۸ بینگو کنم و ۱۲۰ یورو زدم به جیب که البته یه مقدارش همون شب خرج شیرینی دادن به این رفقا شد. ولی امروز بالاخره بعد از ماهها تونستم به خودم اجازه بدم یه کتاب جدید بخرم: مجموعه شعرهای پسوآ شاعر پرتغالی رو خریدم؛ از پسوآ چندوقت پیش یه کتاب خونده بودم به اسم «کتاب دلشوره» و خیلی خوشم اومده بود؛ فکر کنم شعرهاش هم جالب باشند.
به هر حال این قمار کردن یه جایی هم به دردمون خورد خدا رو شکر؛ شاید زدم تو کار قمار تا اطلاع ثانوی! 

Pessoa

کمی بیاندیشیم ۴

هنر، مانعی‌است در برابر از بین رفتن ِ زمان.

هگل

در راه... ۵


روی تمام سنگفرش‌های دنیا قدم خواهم زد؛...
همراه اگر تو باشی.


باید حواسم باشد...

برای خودم می‌نویسم تا یادم بماند؛ تا اشتباه‌های قبلی را تکرار نکنم؛ شاید نشدنی باشد،... که اشتباه‌های گذشته را کمتر تکرار کنم... آهان! این شاید شدنی‌تر باشد؛
باید حواسم باشد که بیش از اندازه به آدمهای اطرافم رفاقت ندهم؛ چون کم ندیدم کسانی که قدر رفاقت ندانستند و کم ندیدم مواقعی که انتظار خودم پس از آن دادن‌ها و نگرفتن‌ها بیخود و بی‌جهت بالا رفته بود و من مانده بودم میان درک پذیرش خودم یا کسانی که بخش بسیار ساده‌ای از دنیای دوست‌هایم بودند.
باید از همین امروز که یک سری روابط شروع می‌شوند، یک سری روابط دوباره از نو می‌شوند و یک سری دوستی‌هایی که از روی شرایط کاری و محیطی به سراغم می‌آیند، حواسم باشد میزان قدم برداشتن‌هایم چقدر باید باشد تا بیش از اندازه جلو نروم و بیش از اندازه منتظر نباشم تا برایم جلو بیایند.
باید حواسم باشد به آدمها، به نوع رفاقت‌هایی که شکل می‌گیرند، به دوستی‌های خواسته و ناخواسته، به هم‌قطاری‌های اجباری، به زیاد صمیمی نشدن با کسانی که نمی‌خواهندت و به دور نکردن آنهایی که دوستت دارند.

اینها را باید به یاد داشته باشم، اگر قرار است تغییری در خودم بوجود بیاورم؛ باید حواسم باشد مرزبندی‌ها کجا هستند و کجای داستان است که یک سری از آدم‌ها ممکن است تمام شوند و یک سری دیگر ممکن است تمامت کنند.

روزهای تازه‌ای در راه‌اند...

اولین باران پاییزی...

اولین باران پاییزی بالاخره امروز خودش را نشان داد؛ گیرم که هنوز قواعد و مقررات تقویمی می‌گویند یک هفته‌ای تا خودِ خودِ پاییز مانده. اما برای من پاییز دقیقاً از امروز ساعت هفت و چهل و سه دقیقه شروع شد، وقتی که تازه از خواب بیدار شده بودم و در رختخواب داشتم به این فکر می‌کردم که امروز قرار است در کجای موج سینوسی همیشگی‌ زندگی‌ام قرار بگیرم... دقیقاً همان موقعی که داشتم چراغ را روشن می‌کردم صدای اولین قطره‌ها را روی شیروانی خانه شنیدم و بعد.... شروع شد.



خواجو به سعی امیر... ۷

 

گشت معلوم
                 "کنون"
                             قیمت ایّام وصال

که وصالت متصور نشود

                                 ....جز

                                        ...به

                                                خیال

سی و یک سالگی‌ام را بگیر....

سر هر سه تایی‌مون گرم بود؛ شب خنکی بود و نسیم ملایمی می‌وزید که از اتفاقات نادر توی این شهر همیشه مرطوب به حساب می‌اومد. راجع به شوبرت و نبوغش صحبت می‌کردیم؛ جانکوزیمو همونطور که با موهای ساندرا بازی می‌کرد، گفت: «تازه جالب می‌دونی چیه؟ اینکه اگر شوبرت مثلاً تو بیست و هفت هشت سالگی یه بلایی یهویی سرش میومد و می‌مرد، ما اصلاً شاید اسمش رو هم نمی‌شنیدیم هیچوقت». ساندرا گفت:‌«چطور؟» جانکوزیمو ادامه داد:« شوبرت دقیقاً وقتی فهمید که چیز زیادی از عمرش باقی نمونده شروع کرد به خلق کردن و نوشتن... یعنی اگر تو همون بیست و هفت هشت سالگی نمی‌فهمید که دو سه سال دیگه بیشتر زنده نیست شاید این همه شاهکار نمی‌نوشت».

با خودم به رابطهء بین جاودانگی و مرگ فکر می‌کردم. انگار وقتی پای مرگ وسط میاد، آدم دوست داره کاری بکنه تا خودش رو جاودنه کنه؛ تا چیزی ازش بمونه برای بعدها؛ مسخره به نظرم میومد ولی واقعی بود. گفتم: «ولی شوبرت توی اوج بود که مُرد و این همه کار ناتمام از خودش به جا گذاشت». جانکوزیمو گفت: «دقیقاً... چون از صبح که بیدار می‌شد با اون همه مریضی و بدبختی می‌نشست به نوشتن و نوشتن... تازه باز هم وقت کم آورد... همه‌اش سی و یک سال بیشتر عمر نکرد».
سی و یک سال؛ با خودم فکر کردم که من الان سی و یک سالمه . خنده‌ام گرفت از این مقایسهء احمقانه و لیوانم رو برداشتم و با خودم فکر کردم کاش من بیشتر از سی و یک سال عمر نمی‌کردم اما شوبرت همه‌اش ده سال بیشتر وقت داشت برای زندگی کردن....  
گاهی اوقات حس می‌کنم هیچوقت حاضر نیستم خدا رو به خاطر یه سری اشتباههای این شکلی ببخشم؛ اصلاً نمی‌تونم ببخشمش...

در راه... ۴

 گاهی اوقات هم هست که نمی‌فهمی چرا و از چه موقع راهها از هم جدا می‌شوند؛... هرچقدر هم نارنجی ِ زیبا همراه باشد در مسیرهای مشترک و غیر مشترک...
شاید نباید هیچگاه بفهمی!
از نارنجی ِ زیبا لذت ببر و به راهت ادامه بده؛ شاید دوباره به آن راه دیگر، پیوندی خورد، شاید هم نخورد؛
شاید نباید هیچگاه بفهمی!

کمی بیاندیشیم ۳

زبان (ادبیات) می‌تواند تمام حرکت های یک رودخانه را یک‌ به‌ یک و مو به مو شرح دهد؛ اما موسیقی خودِ آن رودخانه را در برابرتان قرار می‌دهد.

واکن‌رودر

خواجو به سعی امیر... ۶


 

من آنگه بختیار آیم
                        که یارم بختیار آید

ولی از بخت
                یاری کو؟
                           چو یار از دست بیرون شد؟



بعضی از روزها...

بعد، هیچ می‌دانی؟
بعضی از روزها هستند که کلاً نمی‌خواهی که تمام نشوند؛ که انگار از همان اول صبح کسی یا چیزی، غمی یا دردی، بیخ گلویت را چنگ زده و نه چای و قهوه درمانش است، نه موسیقی و فلسفه، نه شعر و ادبیات، نه حتا وبگردی.
نمی‌گذرد لامذهب و نمی‌گذارد به کارهایت برسی و دوست داری تمام نامهای بزرگی را که با آنها سر و کار داری به زباله‌دان زیر دستشویی ِ آشپزخانه منتقل کنی و در نوستال‍ژیِ بی دلیل خودت غرق شوی.

بعضی از روزها اینگونه آغاز می‌شوند؛ با بغضی بی دلیل، دلشوره‌ای مدام، غمی بی تعریف و انتظاری کشنده از برای چیزی که حتی نمی‌دانی چیست و چرا انتظارش را می‌کشی. 
اینها دردهای روزی مثل امروز هستند که باید سکوت کنی و دم برنیاوری‌، چون شاید جواب شوخی و خنده‌ای را به تلخی بدهی و کسی را باز از خودت برنجانی؛ یادت باشد که قول داده بودی دیگر هیچوقت آگاهانه اشتباهی نکنی که برایش مجبور به معذرت‌خواهی باشی.

آری؛
بعضی از روزها اینگونه می‌گذرند؛ تلخ و سنگین و ساکت.

در راه... ۳


قدمهایت را آرام بگذار و آرام‌تر بردار؛ عجله‌ای در کار نیست.
صدای خش‌خش برگها تا ابدیت ادامه خواهد داشت...

خوشبختی...

زیادی همه چیز را سخت می گیریم، می‌دانی؟
بیش از اندازه فکر می‌کنیم به نهایت‌ها...؛

خوشبختی شاید فقط در همین باشد که یک روزی من آرنج دست راستم را نشانت بدهم تا ببینی که جای گزیدگی زنبور هنوز خوب نشده و تو آرام دستی بروی آن بکشی و از سر دلسوزی اخمی کنی و بعد آرام سرت را به طرفم برگردانی و نگاهم کنی و نگاهت کنم؛ نگاهم کنی و نگاهت کنم؛... فقط همین...؛ خوشبختی به همین سادگی‌هاست و ما به سختی دنبالش می‌دویم.

خواجو به سعی امیر... ۵

 

آنها که چو ما،
                 «ماهی ِ این بحر» نگشتند

شک نیست
             که «ماهیّتِ» ما را
                                   نشناسند

 

 

کمی بیاندیشیم ۲

یک زیبایی طبیعی، پدیده‌ای زیباست؛ اما زیبایی هنری بازنمودی زیبا از یک پدیده است.
کانت

مستی و راستی... ۲

اینکه یک «هذیان» داشته باشید و برای خودتان قابل درک باشد، یک موضوع است؛
اینکه آن «هذیان» را به هنر درآورید موضوعی دیگر است؛

و اینکه آن «هذیان» را چطور به هنر درخواهید آورد مهم‌ترین موضوع است!



در راه... ۲

دو خط موازی هم میتوانند بهم برسند
اگر عهد ببندند 
در یک نقطه، همزمان
بشکنند...!!!!

دست بردارید از این غرور مسخره ...
گاهی وقتا، خیلی دیر میشه... خیلی...

متن رو از نوشتهء صبا توی گودر وام گرفتم و از من نیست. (+)



تنها آن کس که گرمای نفست را از نزدیک حس کرده باشد،
تنها اوست که می‌فهمد نبودنت چقدر درد دارد...



۱۷ شهریور

امروز صبح شبکهء جام جم داشت یه مستندی رو راجع به هفده شهریور پخش می‌کرد؛ خیلی جالب بود وقتی از اتفاقات اون روز می‌شنیدم. انگار که این هفده شهریوری که ازش حرف می‌زدند، نه سی و یک سال پیش که سی و یک روز پیش اتفاق افتاده باشه؛ حکومت نظامی، ارتش، اجتماع بیش از دو نفر، شعار الله اکبر، پیام امام خمینی، مردم؛ مردم؛ مردم؛ مردم؛.....
یه کم زیادی شبیه نیست به...؟
بی‌خیال!

حس عجیبی بود اینکه ببینی تاریخ تکرار می‌شه؛ که این بار نه یک بار تراژدی و یک بار کمدی،... که هر دوبارش تراژدی بوده. 

خواجو به سعی امیر... ۴

 

چند گویی که
       "دوای دل ریشت صبر است؟"
ترک درمان ِ دلم کن؛
       که در آن،
                   درمانی

 

مستی و راستی... ۱

هنر، در لحظه شکل می‌گیرد و در لحظه از بین می‌رود؛
باقی‌اش، خو.د.ار.ضایی ذهنی ِ مغز ماست که می‌تواند هر آشغالی را اثر هنری بنامد.



این من که من هستم باز...

خیلی از مواقع پیش اومده، که وقتی فیلم یا به خصوص سریالی می‌بینم یا کتابی می‌خونم، ناخودآگاه خودم رو خیلی شبیه به یکی از کاراکتر ها حس می‌کنم! فکر کنم برای خیلی‌ها پیش اومده باشه این مساله؛ مثلاً همیشه تو فرندز حس می‌کردم یه چیزی‌ام تو مایه های راس که درس خوندن و یادگرفتن رو دوست داره و گاهی اوقات می‌خواد واسه بقیه سخنرانی کنه و خل مشنگه و تو روابط عاشقانه‌اش با ریچل دیوونه بازی درمیاره و با اون ویژگی‌های اعصاب خوردکنش کلاً گند می‌زنه به روابطش و اینا!
یا تو لاست، دایی جان ناپلئون* و ...!

امروز که از خواب بیدار شدم، حس کردم چقدر شبیه پدر اگنس تو رمان جاودانگی میلان کوندرا هستم؛ یعنی انگار این پدره که کلاً توی این کتاب نقش چندانی هم نداره و خیلی خیلی حضور کمی داره، یه جورایی شبیه به اون چیزیه که من از خودم تو چند سال آینده می‌بینم؛ یه آدم آرومی که حتا وقتی برای قدم زدن می‌ره بیرون از خونه و دو تا پسربچهء تخس جلوش رو می‌گیرند و می‌گن حق نداری از اینجا رد شی، راهش رو کج می‌کنه و با بچه‌ها کاری نداره و ازشون اطاعت می‌کنه؛ طوری که شاید بقیه فکر کنند ازشون حساب برده و ترسیده! شاید نمی‌دونند که این، ترس نیست که  بی‌تفاوتیه در مقابل اون چیزی که تو ذهن همه به عنوان یک رفتار درست یا غلط جا افتاده.... یعنی آدمی با صفر و یک های منحصر به فردش... متعلق به خودش....

تازگی ها خیلی خودم رو این ریختی تصور می‌کنم و ... و خب به بقیه حق می‌دم قضاوتهای خاص درباره‌ام داشته باشند؛ نه اینکه برام خیلی مهم باشه قضاوت دیگران، ولی اینکه تا این اندازه آدم بتونه خود واقعی‌اش رو کشف کنه، جالبه!




*کاملاً بی ربط: کلاً تو دایی جان ناپلئون، این رابطهء بین اسدالله میرزا و سعید یه چیزیه تو مایه های رابطهء هومن با من!

در راه... ۱

 چه وقت در سبز  ِ بهار، کنار یکدیگر قدم خواهیم زد؟

عجیب تر از آنی هستند که اینجا ثبتشان کنم... این بیست و چهار ساعت گذشته را می گویم...

الان در منع مطلق از اینترنت هستم البته!

شاید بعدها راجع به دیشب و امروز نوشتم.... شاید هم نه...

راستش برایم چندان اهمیتی هم ندارد دیگر.... انگار وقتی تا تهش رفته باشی و بدانی داستان چیست؛... دیگر خیلی چیزها برایت آن اهمیت همیشگی را از دست می دهند....
...
شاید هم نه!



تاثیرپذیری یا تاثیرگذاری؟

یکی از چیزهایی که تو بعضی از فیلم های وودی آلن می‌بینم و ازش خوشم نمیاد اینه که معمولاً هنرپیشه‌های نقش اول، تو مدل حرف زدن و رفتار کردنشون به شدت شبیه خود وودی آلن رفتار می‌کنند؛ به خصوص، این حالت تو فرم حرف زدن و اون تکرارهای پشت هم ِ کلمه ها و تاکید کردن ها و تردید داشتن تو حرف زدن های همه‌شون یک طورهایی آزار دهنده است. نه اینکه بخوام بگم خودِ این فرم حرف زدن رو نمی‌پسندم؛ نه! ولی وقتی می‌بینم که این شیوهء رفتاری انگار از روی رفتار خود کارگردان عیناً کپی برداری شده برام جذابیتش رو یک کم از دست می‌ده.
مثلاً تو فیلم Anything else به بازی جیسن بیگز دقت کنید متوجه منظورم خواهید شد،... اونجا دقیقاً انگار خود وودی آلن ِ جوان داره بازی می‌کنه. یا مثلاً از اون جالب تر تو فیلم Vicky Cristina Barcelona این حالت‌های رفتاری رو می‌شه هم تو بازی اسکارلت جوهانسون (کریستینا) و هم تو بازی ربه‌کا هال (ویکی) دید. یعنی مثلاً توی این فیلم بازی بی‌نظیر خاویر باردم و بازی شاهکار پنلوپه کروز هم نتونست این حالت از تقلیدِ اون دو تا بازیگر رو پوشش بده به نظرم.

البته شاید این مساله برمی‌گرده به تحت تاثیر بودن بازیگرها از رفتار کارگردان؛ یادمه وقتی کلاس ایتالیایی می‌رفتم، یکی از همکلاسی‌هام دستیار فرمان آرا بود توی فیلم بوی کافور عطر یاس و تو فرم صحبت کردن و رفتارش و حتی راه رفتنش یه جور تاثیرپذیری وحشتناک از فرمان‌آرا رو می‌شد دید. طوری که (از اونجایی که شباهت ظاهری و فیزیکی‌یی هم با خود فرمان آرا داشت) گاهی اوقات فکر می‌کردم پسر خود فرمان آراست!

نمی‌دونم این مساله چقدر می‌تونه روی تولید یه اثر هنری تاثیر بگذاره ولی من وقتی این دو تا فیلم از وودی آلن رو تماشا می‌کردم به شدت این شباهت رفتاری برام آزار دهنده بود و حس می‌کردم حضور وودی آلن خیلی زیادیه. چیزی که تو شاهکار دیگه‌ش match point اصلاً وجود نداره؛ فیلمی که به نظرم بهترین کار وودی آلن به حساب می‌آد.

خواجو به سعی امیر... ۳

 

 

ور ببینی،
                 در حقیقت
     

                         ...کعبه جز بُت‌خانه نیست...

 

........

یه چیزی که تو این مدت به شدت ذهنم رو درگیر خودش کرده اینه که، اصولاً نمی‌تونم به هیچ چیزی محکم چنگ بندازم. انگار اعتقاد و اعتمادم رو نسبت به چیزهای خیلی خیلی ساده و پیش پاافتاده از دست داده‌ باشم. 

چند ماه پیش آرزو می‌کردم زودتر تابستون بیاد تا من برگردم ایران... کلی به دلم صابون زده بودم و با فکر کردن به دوباره دیدن ها و با هم بودن ها و ... بود که شب می‌خوابیدم و صبح یکی از چیزایی که بهم انگیزه می‌داد تا روز رو شروع کنم همین بود 
و حالا؟

با اینکه نسبتاً مطمئنم که زمستون به احتمال زیاد یه سفر کوتاه به ایران دارم باز هم ته دلم خوشحال نیستم؛ یعنی اصلاً اطمینانی به این سفر ندارم؛ از کجا معلوم که اون هم دوباره به گند نخوره؟
دیگه انگار هیچ حسی وجود نداره که بشه یه آتیش تو این دل صابمُرده و کاری کنه که حس کنی هنوز تو زندگی‌ات هدفی داری؛ که انگار چیزی هنوز هست که به خاطرش حاضر باشی سختی ها رو تحمل کنی.

ولی وقتی نیست، دیگه هزاری هم به خودت تلقین کنی و بخوای از گیر این وضعیتی که نه سرت معلومه و نه تهت، بیرون بیای، کاری رو از پیش نبردی؛ که فقط عین سگی که مدام دنبال دم خودش داره دور خودش می‌چرخه، هی داری توی یه دور باطل به خودت می‌پیچی و شاید تنها اطمینان از این باشه که اطمینانی وجود نداره.

اولین دروغ را که گفتی، دروغ‌های بعدی آسان‌تر گفته می‌شوند!
مطمئن باش، که وقتی کسی به دروغ شنیدن عادت نداشته باشد، آن دروغ را باور خواهد کرد؛ شک نکن!

اولین جهتِ خطا را اگر رفتی، تا آخر راه همینطور دایم در همین جاده، خواهی رفت بدونِ اینکه خودت حواست باشد راهی که می‌روی چقدر اشتباه است.
مطمئن باش اگر از کسی نپرسی، هیچوقت در‌نخواهی یافت که در چه مسیر غلطی قدم نهاده‌ای.

فقط خودت هستی و خودت، که می‌توانی سر فرمان را به دست بگیری و بپیچانی و از آن مسیر اشتباه بیرون بیایی؛ مطمئن باش،...فقط خودت! مطمئن باش که می‌توانی از آن راه غلط خارج شوی؛ اما تا وقتی خودت نخواهی و سر آن فرمان لعنتی را کج نکرده باشی، تا وقتی با آن لجاجتِ احمقانه کنار نیامده باشی، مطمئن باش نه کسی تو را از اشتباهت آگاه می‌کند نه خودت هیچوقت خواهی فهمید چرا و از کجا و از کِی، راه را اشتباه رفته‌ای و همینطور در همین راه خواهی رفت و شاید زمانی از راه برسد که با تمام وجودت حس کنی راه را اشتباهی رفته‌ای... ای کاش آن موقع برای فرمان دست گرفتن و پیچاندنش زیاد دیر نشده باشد؛

مطمئن باش!

کمی بیاندیشیم ۱

هدر دادنِ زمان، بزرگترین جُرمی است که کسی می‌تواند در حق خودش مرتکب شود.


- ژان ژاک روسو -

تک مضراب مینیمال ۶

به سراغ من اگر می‌آیید،
از بقالی سر کوچه چندتا تخم مرغ بگیرین یه نیمرویی با هم بزنیم!

با خودمان وقتی تنها هستیم...

ببین، جانِ من؛ وقتی یه چیزی گُم باشه، یعنی گُمه دیگه! شوخی و این حرفها نداره که؟
یعنی گُم شده و باس بذاری همینطور گم شده باشه... هرچقدر هم بگردی پیداش نمی‌کنی؛ یعنی اگه تا الان پیداش نکردی دیگه مطمئن باش که پیداش نمی‌کنی.


فیلم می‌بینیم ۳

- اوه لی، من خیلی خوشبخت بوده‌ام... خیلی خوشبخت بوده‌ام که پدر و روث رو داشتم.... که همچین عشقی رو تو زندگی‌ام داشتم. می‌دونی؟ وقتی به عقب نگاه می‌کنم، همچین عشقی رو می‌بینم.
- آره؛ اونا خیلی دوستت دارند.
- نه منظورم این نبود... نه... منظورم این بود که من اونا رو دوست دارم. من خیلی خوشبخت بوده‌ام که این توانایی رو داشتم تا کسی رو تا این حد دوست داشته باشم.


Marvin's Room - Jerry Zaks

خواجو به سعی امیر... ۲

 

به حقیقت بدان
                   که قصهء عشق...
                             پیش صاحبدلان،
                                                مجازی نیست

نوستالژی ۱۹

آقای حکایتی،
اسم قصه‌گوی ماست....

.


.

.


*این رو از گودر یه نفر کش رفتم!

وقتی دوری، انگار تمام جهان را به مبارزه می‌طلبی تا خود را دائم نزدیک‌تر و نزدیک‌تر حس کنی...

بعد، می‌روی سراغ عکس‌ها و خاطرات.... عشقی یگانه، رفاقتی خاص و خاطره‌ای نزدیک تر از همیشه... نزدیک‌تر از همین فردا...

و به عکس‌ها خیره میِ‌شوی...؛ پشت همین میز نشسته بودید.... نه؟
جوابم را بده رفیق...با همان لهجهء خاص خودت که نه شیرازی و نه آبادانی است، جوابم را بده! آن ساعت‌ها چرا به اندازهء ثانیه‌ای گذشتند؟

...
و به عکس خیره می‌شوی...؛
پشت همین میز نشسته است.... یارت با شیطنت انگار باز شوخی‌هایم را به مبارزه می‌طلبد....
و تو سرگردان فرو می‌روی میان پذیرش نگاه شوخ این رفیق؛ و بی تفاوتی نگاهت، که فنجان قهوه را آرام بالا می‌آوری تا بعد از تازه کردن گلو، دوستانت را به طنزی، لطیفه‌ای، شوخی‌یی مهمان کنی، بی کمترین چشمداشتی.... که بهترین بودی در طنز،.. که بی‌ادعاترین هستی در مزاح...

و من امشب این تصویر خیالی را نگاه می‌کنم و نگاه می‌کنم و نگاه می‌کنم.... و انگار همین دیروز بود که کنار هم می‌خندیدیم، شعر شاملو می خواندیم، می‌نوشیدیم، گریه می‌کردیم....

رفیق،
ای بی ادعاترین رفیق،
امشب پا به پای گریه‌ات گریستم.... پا به پای رفتنت در آن جادهء پر از خاطره، رفتم،.... پا به پای دیوانگی‌ات، دیوانه شدم....
بدان که هیچوقت مانند امشب دلم هوایت را نکرده بود... و  تنها این فاصلهء لعنتی که جبر زمان را به ما ریشخند می‌کند منعم کرد تا بیازارمت در این نیمه‌شب تابستان....
تا یادت باشد، که فاصله را من و تو تعریف می‌کنیم، نه قراردادهای خشک و خط‌کش های جغرافیایی...
بدان که هیچ وقت تا این اندازه به تو نزدیک نبودم ای رفیق... که هیچگاه انقدر دور و انقدر نزدیک نبوده‌ای ای رفیق....


برای آرش عزیز...

lost in translation

جانکوزیمو همونطور که پارتیتورم رو نگاه می‌کرد ازم پرسید:این شعری که اینجا استفاده کردی ترجمه‌ش چی می‌شه؟
اون موقع باید قیافهء من رو تصور می‌کردین که باید از خُم می در جوش بودن و مُهر بر لب زدن و خون خوردن براش حرف می‌زدم؛ عین خنگ ها!
آخه من چطور می‌تونم این بیت رو ترجمه کنم:

من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده، خون می‌خورم  و  خاموشم

------

پ.ن: این نوشته به هیچ وجه تقاضای کمک برای ترجمه نیست! آخرش رفت کتاب حافظ به ترجمهء ایتالیایی رو خرید!

تک مضراب مینیمال ۵

ای که از کوچهء معشوقهء ما می‌گذری،...

اگه من یه بار دیگه این دور و برا ببینمت، دهنت رو ... (دقت کن!)

سونات شماره ۶ (سونات در یک موومان)

حکایتی است وقتی دل رضا نمی‌دهد؛ و می‌دانی که چیزی در این میان گم شده که نمی‌دانی چیست... چیزی را انگار به تو نگفته‌اند، که هرچه به این در و آن در کوبیدی، رهایی نیافتی از شرّ این پرسش بی جواب؛ که همین جواب را از تو پنهان کرده‌اند و تو در امیدی بی دلیل دست و پا می‌زنی تا از این طوفان بی رحم رهایی پیدا کنی و هرچه بیشتر پا می‌کوبی بیشتر فرو می‌روی و هرچه بیشتر دست تکان می‌دهی، کمتر می‌بینندت.

حکایتی است غریب، وقتی باید شکل دیگری بیاندیشی، طور دیگری فکر کنی، جور دیگری ببینی و نمی‌دانی چطور و از کجا این همه تغییر باید از آسمانِ بلا ظاهر شود و تو را در بی‌خبری بگذارد تا بمیری اما نه در درد خودپرستی.
حکایتی است غریب هنگامی که می‌دانی شاید تمام اینها بازی احمقانه‌ای است که به نام شناخت به تو غالب کرده‌اند و تو نیک می‌دانی بازیگردان آن کیست و چه می‌کند و چه ادامه‌ای برای این بازی متصور شده، اما قدرت بیانش را نداری.

حکایتی است غریب، آری...
که تنها زمان،
تنها گذر زمان،
تنها سختی گذر زمان،
تنها سنگینی سختی گذر زمان، 
آن را روزی از روزهای خدا به تو نشان خواهد داد.

و من زمان را به مبارزه می‌طلبم امروز.

X, Y ,  Z,...

پدربزرگ گفت: امروز خیلی تو خودتی... چیزی شده؟
گفتم: نه... راجع به موضوع ایکس داشتم فکر می‌کردم و اینکه اگر اتفاق ایگرک بیافته و من مثلاً چند ماه دیگه به طرف قضیهء زد کشیده شده باشم و بعدش دوباره اتفاق فلان و بهمان بشه چطور از پسش بر میام و چطور می‌تونم تحمل کنم؟
پدربزرگ از اون نگاههای عاقل اندر سفیهش بهم انداخت و گفت: بچه جون تو اصلاً نمی‌دونی این چندماه بعد که داری می‌گی کجا هستی! یادته چند ماه پیش فکر می‌کردی الان باهاس تهران باشی و چه و چه و چقدر قراره خوش بگذره؟ انقدر به این ایکس و ایگرک و زد و کوفت و زهرمار فکر نکن. هر اتفاقی رو تو لحظهء خودش براش نسخه‌ش رو پیدا کن وگرنه هم حال رو از دست دادی و هم آینده رو! تازه معلوم نیست همین فردا زنده باشی یا نه!

بعدش هم راهش رو کشید و رفت...

خواجو به سعی امیر... ۱

 

 

از چه نالم؟
                   چو فغانم،
                                     همه از خویشتن است...