سر هر سه تایی‌مون گرم بود؛ شب خنکی بود و نسیم ملایمی می‌وزید که از اتفاقات نادر توی این شهر همیشه مرطوب به حساب می‌اومد. راجع به شوبرت و نبوغش صحبت می‌کردیم؛ جانکوزیمو همونطور که با موهای ساندرا بازی می‌کرد، گفت: «تازه جالب می‌دونی چیه؟ اینکه اگر شوبرت مثلاً تو بیست و هفت هشت سالگی یه بلایی یهویی سرش میومد و می‌مرد، ما اصلاً شاید اسمش رو هم نمی‌شنیدیم هیچوقت». ساندرا گفت:‌«چطور؟» جانکوزیمو ادامه داد:« شوبرت دقیقاً وقتی فهمید که چیز زیادی از عمرش باقی نمونده شروع کرد به خلق کردن و نوشتن... یعنی اگر تو همون بیست و هفت هشت سالگی نمی‌فهمید که دو سه سال دیگه بیشتر زنده نیست شاید این همه شاهکار نمی‌نوشت».

با خودم به رابطهء بین جاودانگی و مرگ فکر می‌کردم. انگار وقتی پای مرگ وسط میاد، آدم دوست داره کاری بکنه تا خودش رو جاودنه کنه؛ تا چیزی ازش بمونه برای بعدها؛ مسخره به نظرم میومد ولی واقعی بود. گفتم: «ولی شوبرت توی اوج بود که مُرد و این همه کار ناتمام از خودش به جا گذاشت». جانکوزیمو گفت: «دقیقاً... چون از صبح که بیدار می‌شد با اون همه مریضی و بدبختی می‌نشست به نوشتن و نوشتن... تازه باز هم وقت کم آورد... همه‌اش سی و یک سال بیشتر عمر نکرد».
سی و یک سال؛ با خودم فکر کردم که من الان سی و یک سالمه . خنده‌ام گرفت از این مقایسهء احمقانه و لیوانم رو برداشتم و با خودم فکر کردم کاش من بیشتر از سی و یک سال عمر نمی‌کردم اما شوبرت همه‌اش ده سال بیشتر وقت داشت برای زندگی کردن....  
گاهی اوقات حس می‌کنم هیچوقت حاضر نیستم خدا رو به خاطر یه سری اشتباههای این شکلی ببخشم؛ اصلاً نمی‌تونم ببخشمش...