سی و یک سالگیام را بگیر....
با خودم به رابطهء بین جاودانگی و مرگ فکر میکردم. انگار وقتی پای مرگ وسط میاد، آدم دوست داره کاری بکنه تا خودش رو جاودنه کنه؛ تا چیزی ازش بمونه برای بعدها؛ مسخره به نظرم میومد ولی واقعی بود. گفتم: «ولی شوبرت توی اوج بود که مُرد و این همه کار ناتمام از خودش به جا گذاشت». جانکوزیمو گفت: «دقیقاً... چون از صبح که بیدار میشد با اون همه مریضی و بدبختی مینشست به نوشتن و نوشتن... تازه باز هم وقت کم آورد... همهاش سی و یک سال بیشتر عمر نکرد».
سی و یک سال؛ با خودم فکر کردم که من الان سی و یک سالمه . خندهام گرفت از این مقایسهء احمقانه و لیوانم رو برداشتم و با خودم فکر کردم کاش من بیشتر از سی و یک سال عمر نمیکردم اما شوبرت همهاش ده سال بیشتر وقت داشت برای زندگی کردن....
گاهی اوقات حس میکنم هیچوقت حاضر نیستم خدا رو به خاطر یه سری اشتباههای این شکلی ببخشم؛ اصلاً نمیتونم ببخشمش...