سلام نازی،
این روزها کسی را نمیشود به این راحتی ها پیدا کرد که سر حال باشد؛ میشود؟
نازی این روزها را معلوم نیست خدا چطور در دستگاه پر از حساب و کتابش برنامه ریزی کرده که اینطور هر کسی را که میبینی پژمرده است؛ با هر کسی حرف میزنی داغان است و انگار قرار نیست این تیرگی را پایانی باشد.
نازی،
گفتی دعا کنم، برای برادرت که معلوم نیست چرا دقیقاً در همین روزهای سخت باید درگیر این بیماری شود! گفتی دعا کنیم، درنا بسازیم،... گفتی حواسمان باشد که هرچند این روزها خبر بد شنیدن دیگر عادت شده، اما یادمان باشد که زندگی جریان دارد و باید قدرش را دانست.
نازی،
امروز رفتم کلیسای این شهر؛ همانی که دو سه هفته پیش با هم رفته بودیم؛ نه اینکه اعتقادی داشته باشم، اما میدانی که سمبل ها را دوست دارم و هر حرکتی که نماد نیکی، پاکی و خلوص باشد را میپرستم، چه مسجد چه کنشت به قول خواجهء شیراز. یادت هست آن روز وقتی تو و دوستان مشترکمان رفتید دوری در داخل کلیسا بزنید و من نشستم جلوی آن قسمتی که پر بود از شمع های برقی؟ چه واژهء مسخره ای... شمع های برقی؛ حتا در این شهر کوچک و دورافتاده هم همه چیز مدرن شده و دیگر خبری از بوی شمع و فتیلهاش نیست و اگر نذری داری اول باید یک صلوات یا هالهلویا برای شادی روح ادیسون نثار کنی تا یادت باشد در کجای تاریخ ایستادهای.
وقتی برگشتید و دیدید که نشستهام روی یکی از سکوها، جلوی همان سقاخانهء برقی(!)، فکر کردی خسته شدم؛ نه نازی، خسته نبودم! یاد جایی افتادم در تهران که برایم خیلی ارزشمند و مقدس بوده و هست. یک سقاخانهء کوچک در خیابان ولیعصر، بالاتری از پارکوی و محمودیه! جلوی یک مغازهء عتیقه فروشی؛ یاد آنجا افتادم و صفای بی نظیرش در آن روزهای ماه رمضون پارسال؛ امروز هم با دوباره دیدن آن شمع های برقی مسخره دوباره یاد همانجا افتادم و دیدم چقدر این شمع روشن کردنهای اینجا مصنوعیاست.
نازی،
نخواستم برای برادرت، مصنوعی دعا کنم؛ از دستم بیشتر از این بر نمیآمد و همین شد که آمدم خانه و با خودم فکر کردم بهترین کار این است که بروم سروقت حافظ که این روزها در این بلاد غریب بیشتر از هر چیز دیگری برایم نشان از دیار حبیب دارد.
به برادرت فکر کردم،...
به خودم فکر کردم،...
به این روزها فکر کردم،...
به تمام این اتفاقهای ریز و درشت فکر کردم که ریزترینشان خردکننده تر از آنی است که بتوان تصور کرد،...
به تمام لحظههایی که باید آرام تر انگار میآمدند و میرفتند فکر کردم،...
به غصههای همگانی، به دردهای شخصی،...
به بغض هایی که دائم گلویت را فشار میدهند و خبری از اشک نیست،...
گویی این تابستان با خودش خشکسالی به چشممان آورده،...
حافظ گفت:
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
سیل سرشک ما ز دلش کین به در نبرد
در سنگ خاره قطرهء باران اثر نکرد
میخواستم که میرمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
یارب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد
راستش را بخواهی، نفهمیدم حافظ این را برای تو گفت یا برای من؛
....
نازی،
من دعا میکنم، ما دعا میکنیم، و مطمئن هستیم که هیچ چیز اتفاقی نیست،... که هیچ چیز بی دلیل نیست و این را تویی که نمازت قضا نمیشود باید بهتر از من ِ بی دین بدانی!
من اینجا هر بار که گذرم به کلیسایی با شمع های واقعی بیافتد برای برادرت یک شمع روشن میکنم؛
ولی تو یادت باشد، توی این روزهای داغ، توی این روزهای سخت، توی این روزهای پر از پریشانی، اگر گذرت به آن سقاخانهء بالاتر از پارک وی افتاد حتماً از پیرمرد مهربانی که دم در مغازهء عتیقه فروشی نشسته، شمع بخری، اگر چایاش به راه بود، ازش لیوانی چای بخواهی و از صدای خرد شدن تکه قندها زیر دندانت لذت ببری، اگر لبخندش هنوز سرجاش بود با او کمی بخندی و شمع ها را یکی یکی و آرام آرام روشن کنی و محو شوی در زیبایی شعلهء شمعهای واقعی که تصویر صورت آن معصوم را در پشت شمع ها زیباتر از قبل میکند.
آنجا که رفتی، بعدش آرام آرام قدم بزن به سمت تجریش یا پارک وی و به یاد من باش و فراموش نکن که آن خیابان پر است از جای پای عاشقانی که کنار یکدیگر قدم زدهاند و والاترین حسهای انسانیشان را با هم قسمت کردند بدون کمترین توقعی.
راستی این، همان سقاخانه است؛ خوب به آن نگاه کن تا یادت نرود؛... تا یادمان نرود...
