روزه...

پارسال کسی به خاطر من بعد از مدتها چادر سرش کرد و رفت امامزادهء سر تجریش؛ رفت برای من دعا کنه تا از اون مخمصهء داغون کننده‌ای که اون روزها باهاش درگیر بودم نجات پیدا کنم. یکی از روزهای همین ماه رمضونی بود که امسال تازه امروز اولین روزشه.
امسال من براش روزه می‌گیرم و سر سفرهء افطار که همیشه برام یکی از خالص‌ترین و ناب‌‌ترین لحظه‌ها بوده دعا می‌کنم.... براش دعا می‌کنم تا آرامشش رو به دست بیاره، تا از شر این روزهای بی‌مرام و پر از تلخی خلاص بشه.
دعای دم سفرهء افطار من، تا حالا بی جواب نمونده... باور کن!

آرزوی من...

... بعد من می‌شینم و به آرزوهام فکر می‌کنم... به چیزهایی که شاید مسخره به نظر بیان، اما شدنی هستند و فقط اون تیکه از گوشهء مغزت که دائم داره تو رو با دنیای بیرون هماهنگ می‌کنه تا از استانداردهای دیگران پیروی کنی، باعث و بانی این تفکر اشتباه می‌شه که بعضی از آرزوها دست نیافتنی‌اند.

... بعد من می‌شینم به این فکر می‌کنم که چطور می‌شه آدم توی یه روستای خوش آب و هوا، بالای کوه و نزدیک تر به آفتاب و درخت ها و بالای رودخونهء هراز زندگی کنه.
چرا شدنی نباشه این آرزو؟
من به این فکر می‌کنم که ای کاش می‌شد دور شد از این همه چیزهای احمقانه‌ای که به نام استانداردهای رفتاری بهمون غالب کردند.
من روزی این کار رو عملی می‌کنم؛ خیلی دیر هم نه... یک روزی همین حوالی، مطمئن باشید که خونه‌ام رو جایی می‌سازم که به خدا نزدیک تر باشه؛ که به همه نزدیک باشه و از همه دور. که درش به روی همهء دوستانم باز باشه... که خودم نونش رو از نونوایی لب جادهء هراز بخرم و بیام بالا؛ که خودم پنیرش رو از بقالی آب اسک بخرم... که وقتی دلم گرفت و خسته شدم از کارهام، پاشم برم اون قهوه خونهء سر جاده بشینم یه چای بخورم و یه قلیونی چاق کنم؛ که هر وقت دلم خواست پاشم برم سر جاده و جلوی اولین اتوبوسی که رد می‌شه رو بگیرم و برم شمال پیش دایی هادی، پیش حسین، پیش مادرجون؛ که هر وقت خبری شد، پاشم برم تهران واسه کافه نشینی و رفیق بازی و کنسرت و نمایشگاه و سینما؛ که هر وقت دلم خواست کتابم رو بنویسم، آهنگم رو بسازم و با همون چندرغازی که در میارم آروم و راحت و فارغ از این همه کثافتی که هر روز داره دنیا رو می‌گیره زندگی کنم.

آره،... این آرزوی منه! دیدید چقدر شدنیه؟ دیدید چقدر راحته؟ مگه چه خبره توی این دنیا که انقدر داریم خودمون رو عذاب می‌دیم؟ چه اتفاقی افتاده که فرو رفتیم تو گرداب روزمرّگی ها و عادت های هر روزه و مثل بقیه شدن؟
این آرزوی منه؛ جاش هم برای خیلی از دوستام معلوم و شناخته شده‌ست و قدم همهء دوستان روی چشم منه. دوستانی که صمیمیت اون خونه رو از نزدیک دیدند... که پاکی آفتابش رو حس کردند، که آبی آسمونش رو فهمیدند و من یه روزی اونجا زندگی خواهم کرد و می‌دونم که زندگی واقعی یعنی همون که اونجا پیدا می‌شه.

نامه به خدا ۳

آهای، تو که اون بالا نشسته‌ای؛ یه دقیقه خودت پاشو بیا پایین ببین می‌تونی این وضع رو تحمل کنی؟
آخه این چه تابستون گندی بود که از خودت در کردی؟

جواب بده!
یا دست کم اون دگمهء پاییز رو زودتر بزن تا از گناهانت بگذرم.... بدو باباجون... بدو!
شاید توی پاییز اوضاعمون یه کم بهتر شد خب...! بدو باباجون.... بدو!

مزخرف بودن جمعه به اروپا هم سرایت کرده انگار...



تک مضراب مینیمال ۳

خداوند ز حکمت چو بندد دری،...

.

.

؟

یعنی انقدر سیریش بازی در نیار و برو در خونهء یه نفر دیگه!

نامه نگاری ها ۱۱

حس می‌کنم چقدر خالی و خالی از هر چیزی بودن می‌تونه خوب باشه.... وقتی خالی باشی و انقدر سنگینی و بار و فشار یادها و خاطره ها و تمام مسائل دردآور روی دوشت نباشه راحت تر می‌تونی انگار حرف بزنی، غذا بخوری، بیرون بری،... درد همیشه حضور موقت یه فشار نیست؛ گاهی اوقات تداوم حضور یک مورچه روی سر آدم می‌تونه دردناک تر از محکم ترین ضربه های مشت محمد علی کلی باشه...
هر چیزی که تداوم داشته باشه سنگین تر می‌شه و من نمی‌دونم این حرفها رو چرا به جای اینکه تو وبلاگم بنویسم، دارم اینجا می‌نویسم!
{...}

۱۹ تیر

خواستگاریِ مدرن!

پدر به پسر: بچه جون راجع به این پسره که دیروز با خونواده‌اش اومده بود خواستگاری خواهرت، تحقیق کردی؟

پسر: یکی دو ساعت دیگه بهتون خبر می‌دم؛ دارم آرشیو وبلاگ و گودرش رو می‌خونم...!

خدا به دادم برسه...

آقا ما تازگی‌ها متوجه یه مطلب باحال شدیم و اون هم اینه که جداً گاهی اوقات می‌شه یه سری مسائل رو جنرالیزه کرد! یعنی اینکه می‌گن مثلاً مردها فلانند و زنها فلان نیستند(!) یا چه می‌دونم، مثلاً ارمنی‌ها اینطوری رفتار می‌کنند و هندی ها اون شکلی سر تکون می‌دن و اینا انگار گاهی اوقات خیلی هم غلط نیست! ما هم هرچقدر می‌خوایم با این نژادپرستِ درون مبارزه کنیم، بعضی وقتها کم میاریم!
خلاصه که تازگی‌ها به شکل عجیب و غریبی دارم به این نتیجه می‌رسم که فلورانسی ها اصولاً زیادی بلند حرف می‌زنند! یعنی خیلی کلی و جنرال، صداشون زیادی بلنده؛ دست کم واسه گوشهای من... حالا اینکه ایتالیایی ها کلاً داد زیاد می‌زنند رو کاری ندارم، ولی این فلورانسی ها اساساً از بیخ و بن دادبزن هستند انگار!

این روزها که دارم مقدمات اسباب کشی و همخونه شدن با یکی از دوستانِ فلورانسی‌ام رو فراهم می‌کنم، این واقعیت خیلی ملموس تر از قبل داره خودش رو نشون می‌ده! نمونه‌اش همین امروز که وقتی تلفنی داشتیم راجع به مسائل مربوط به تاریخ اثاث کشی و اینا صحبت می‌کردیم و من از اونجایی که توی این خونه، برای تلفنی حرف زدن مجبورم دم پنجره وایسم، یهو به خودم اومدم و دیدم که همسایه روبه‌روییه با زنش اومدند دم پنجره‌شون  ویک نگاه غضب‌آلودی به من بیچاره انداختند که آن سرش ناپیدا همی بود! جالب این بود که در تمام مدتی که اینها داشتند با نگاه خشمگینشون من رو مورد عنایت قرار می‌دادند، من ساکت بودم و اینها فقط صدای سیلویا که همین همخونهء آیندهء من باشه رو می‌شنیدند، اون هم از پای تلفن و از فاصله‌ای حدوداً ۶۰ متری!!

خدا آخر و عاقبت من رو توی این خونهء جدید به خیر کنه! به خصوص که سیلویا می‌گه "من آروم ترین و ساکت ترین عضو خانواده‌ام هستم" و من از الان عزای روزی رو گرفتم که خانوادهء این رفیقمون بخواد بیاد اینجا و چند روزی مهمونمون بشه!!!

خدا به دادم برسه لابد!

حکایت پارسال و املت درست کردنِ ما...!

آقا یه سری چیزهایی تو خاطرات آدم وجود دارند که به این راحتی‌ها نمی‌شه ازشون گذشت! خیلی از این چیزها به دلیل "اولین" بودنشون هستند که مهم و خاص می‌شن و واسه همین آدم وقتی برمی‌گرده و نگاه می‌کنه به اون خاطره، اونم مثلاً با گذشت یه مدت خاص و معین می‌فهمه که چقدر بعضی چیزها به طرز عجیبی تو ذهن آدم فرو می‌رن و بیرون اومدنشون با خدا هم نیست تازه حتی!
مثلاً حکایت پارسالِ بنده در چنین روزی که برای اولین بار تصمیم گرفتم املت درست کنم و دیدم که اصلاً گوجه‌فرنگی تو خونه نمونده و روز تعطیلی هم بود و همهء مغازه ها هم بسته بودند! حالا یکی نیست بگه خب مرد مومن، حالا می‌ذاشتی فرداش املت درست می‌کردی! ولی نه! من باید دقیقاً همون روز صبح این املت رو درست می‌کردم و با لجاجت تمام، این اولین املت بنده تبدیل شد به ترکیبی از تخم مرغ و رب گوجه‌فرنگی که به زور می‌شد قورتش داد، اما خاص بود و ویژه؛ یعنی مزه‌اش بیشتر به همین خاص بودنش بود!
کلاً اون روز، یکی از اون روزهای عجیب و غریب و خاص بود که انگار هیچوقت آدم نمی‌تونه از ذهنش بیرون کنه...

.

.

.

پ.نِ مربوط اما نامربوط: با این همه حجم خاطره جداً چطور می‌خوای کنار بیای؟ خداییش به این قسمت داستان فکر کردی که چه حجم عظیمیه؟ 

مطالعه می‌کنیم ۲۶

حالا که به این موضوع فکر می‌کنم، وسوسه می‌شوم با زبان سنتی عشق صحبت کنم. می‌خواهم از استعاره‌ی گرما بگویم، از سوختن و از این که در برابر احساس مقاومت ناپذیر شیفتگی همه‌ی موانع ذوب می‌شوند و از بین می‌روند. می‌دانم که ممکن است این واژه‌ها خیلی دهن پر کن به نظر برسند، اما مطمئنم که خیلی صحیح هستند. همه چیز برایم عوض شد و ناگهان معنی واژه‌هایی را که قبلاً اصلاً درک نمی‌کردم دریافتم. این موضوع بیشتر شبیه الهام بود و وقتی بالاخره توانستم آن را بفهمم، در عجب بودم که چطور توانسته‌ام این همه سال بدون فهمیدن این موضوع خیلی ساده زندگی کنم. منظورم بیش‌تر شناخت است تا احساسات، کشف این مطلب که دو نفر به وسیله‌ی احساس می‌توانند چیزی را به وجود آورند که بسیار قوی‌تر از توانایی آن‌ها به تنهایی است. فکر کنم این بینش مرا تغییر داد و در نتیجه باعث شد تا احساس انسانی بیش‌تری داشته باشم.

----

اتاق در بسته - پل اُستر - ترجمه‌ی شهرزاد لولاچی - نشر افق - ۱۸۰۰ تومان

دلا خموشی چرا؟

شجریان می‌خونه؛ از زبان عارف قزوینی می‌خونه و شاید هیچوقت خبردار نشه چقدر احتیاج داشتم به شنیدنش:

گر‌یه را به مستی بهانه کردم
شکوه‌ها ز دست زمانه کردم
آستین چو از دیده برگفتم
سیل خون به دامان روانه کردم

نالهء دروغین اثر ندارد
شام ما چو از پی سحر ندارد
مُرده بهتر زان کو هنر ندارد
گریه تا سحرگه، من عاشقانه کردم

دلا خموشی چرا؟
چو خُم نجوشی چرا؟
بُرون شد از پرده راز
تو پرده پوشی چرا؟

راز دل همان به نهفته مانَد
گفتنش چو نتوان، نگفته مانَد
فتنه به که یک‌چند خفته مانَد
گنج غم بر  ِ دل خزانه کردم
گنج بر در  ِ دل خزانه کردم

باغبان*، چه گویم، به ما چها کرد؟
کینه‌های دیرینه برملا کرد
دست ما ز دامانِ گل جدا کرد
تا به شاخ گل یک دم آشیانه کردم

دلا خموشی چرا؟
چو خُم نجوشی چرا؟
بُرون شد از پرده راز
تو پرده پوشی چرا؟

-------------

این روزهایمان شده خون‌گریه کردن؛ نه،... اشتباه نکنید! اونی که نمی‌تونه گریه کنه، داره خون‌گریه می‌کنه.


* این روزها تلخم؛ شاید نیازی به گفتنش نباشد،... اما تلخی‌ام بیش از هرچیزی بابت این خشم کشنده است که از خودم و آن باغبان به دل دارم؛ باغبانی‌ که آن بالا نشسته و ریز ریز به دل ریشم می‌خندد.


شما اگر باشید دیوانه نمی‌شوید؟

دیدی گاهی اوقات دلت می‌خواد سرت رو بکوبی به دیوار از اینکه همه چیز عجیب و غریبه و انگار اون بالا جناب آقای خدا با تمام قدرت نشسته و از کل دنیا غافل شده و فقط داره تو رو می‌بینه و هر کاری از دستش بر بیاد انجام می‌ده تا تو رو مسخره کنه و بهت بخنده؟
اینجور موقع‌ها عین یه فیلم سینمایی می‌مونند! یعنی اگر من فیلمنامه نویس بودم تمام این لحظه ها رو ثبت می‌کردم تا یه زمانی توی یکی از نوشته‌هام ازشون استفاده کنم؛

مثلاً فکرش رو بکن که بعد از شنیدنِ یک نهء گنده که به اندازهء ده برابر تمام زندگی‌ات بار سنگینی گذاشته رو قلبت و همون یه ذره اعتماد به نفسی که داشتی رو هم همچین خورد و خاکشیر کرد، پاشی بری در  چوبی رو به حیاط خلوت رو باز کنی و بعد ببینی یه گل قاصد چسبیده به در و بایستی و نگاش کنی و فکر کنی که خب، حالا چه خبر خوشی قراره بهم برسه مثلاً؟
بعدش گل قاصد رو برداری و رهاش کنی تو هوا و منتظر بمونی که بره پی کارش ولی جهت باد طوری باشه که قاصدکِ داستان رو ورداه بیاره توی خونه‌ات و بره زیر میز کارت. بعد همین که خم می‌شی تا برش داری، یه تقویم مال سال قبل رو پیدا کنی که خیلی وقت پیش، یه دوستی روی حساب ارادتی که به حافظ داشتی بهت هدیه داده چون هر هفته‌ء این تقویم همراه با یه شعر حافظه و تو کلاً یادت رفته که همچین تقویمی هم داشتی!
بعد لای تقویم رو باز کنی و خیلی عجیب و غریب همونطوری که تو فیلمنامه‌هه توسط جناب خدا نوشته شده برسی به هفته‌ای که بازهء بین ۱۸ تا ۲۵ مردادِ پارسال رو شامل می‌شه! بعد پوزخند بزنی که بیا،... تقویم هم داره به ریشت می‌خنده؛ بعد صفحهء مقابلش رو نگاه کنی و ببینی چه شعری از حافظ رو برای اون هفته انتخاب کردند؛ و اونجاست که دیگه تمام تنت شروع می‌کنه به لرزیدن و نمی‌تونی جلوی سرگیجه‌ات رو بگیری... بعد با صدای گرفته‌ات بخونی:
روز وصل دوستداران یادباد
یادباد آن روزگاران یاد باد
....

 



پ.ن: کور شم اگر یک کلمه از این اتفاقات رو دروغ گفته باشم! 

یک دوست ۲۴ ساعته استخدام می‌کنیم!

توی یکی از اپیزودهای فرندز، وقتی فیبی با نامزدش، مایک، رابطه‌اش رو بهم می‌زنه، دوستش مونیکا رو مجبور می‌کنه که مواظب باشه تا یه وقت از روی فشار دلتنگی و اینا برنداره به مایک زنگ بزنه و مثلاً قوی باشه و این حرفها؛ حالا بماند که مایک هم از یکی از دوستانش دقیقاً همین خواسته رو داشته و آخرش هم این دوستان با تمام نظارتی که به عمل آوردند، موفق نشدند که اون دو تا دیوونه رو کنترل کنند.

حالا ولی خیلی کنجکاوم که بدونم تو این دوره و زمونه که ارتباطات انقدر راحت و نزدیک شده اگر کسی خدای نکرده این وسط به همچین مشکلی دچار شد از کی باهاس کمک بخواد؟ دیگه نمی‌شه یه نفر رو استخدام کرد که صب تا شوم مواظب باشه آدم برنداره یه ایمیل بزنه یا وبلاگش رو آپدیت کنه یا استتوس فیسبوک رو عوض کنه که... ها؟

اینجاست که به این نتیجه می‌رسم بهتره این آدم رو برد توی یه بیمارستان روانی بستری کرد تا بعد از یه مدت خود به خود خوب بشه! می‌بینی رفیق؟ تکنولوژی یه جاهایی نه تنها آدم رو متمدن نمی‌کنه، که تازه باعث می‌شه، آدمها به روشهای قدیمی‌تر و قرون وسطایی‌تر رو بیاره...!

حالا اگر کسی یه راه مناسب برای حل مشکلات اینچنینی پیدا کرد، تا من خودم با دستای خودم این شازده رو نبردم تو امین آبادِ میلان بستری نکردم، حتماً با من تماس بگیره!

.....

توی فیلم ناصرالدین شاه آکتور سینما صحنه‌ای هست که سوگلی ِ شاه به عکاس‌باشی می‌گه: "آنچه تو صنعت می‌کنی از ملیجک هم بر میاید..."

نمی‌دونم چرا، ولی یاد اخراجی ها و کارگردان و عواملش افتادم....




سالگرد...


گرما،...
قطعی برق،...
قطعی آب،...
عصبانیت،...
کفر،...
فحش به در و دیوار،...
قرار،...
ساعت سه بعد از ظهر،...
گرما،...
کافه شارونا،...
تئاتر تجربی،...
آرتمیس،...
عابد،...
امیر بابابزرگ،...
شوخی،...
خنده،...
قهوه،...
بحث فلسفی،...
عکس،...
یادگارنویسی پشت عکس،...
گشنگی،...
پیتزا ۲۲۲،...
شام سه نفره،...
پیاده روی تا میدان هروی،...
شب،...
آژانس،...
طی کردن عرض خیابان،...
دستم را گرفتی،...
سوار ماشین،...
دست هم را گرفتیم،...
خیابانهای خلوت لعنتی،...
خداحافظی،...
برگشت،...
اس ام اس،
اس ام اس،
اس ام اس،
اس ام اس،
....

 

چه زود یک سال گذشت...
چه همه چیز خوب بود، عالی بود، عاشقانه بود...

یادش ...  ......   به خیر ...

شب نشینی در بار...

مارکو مایوس سرش رو تکون می‌ده و می‌گه: دیروز می‌خواستم خودم رو ازپنجره پرت کنم پایین ولی بعدش ترسیدم...؛ یعنی وقتی به این فکر کردم که بعدش پلیس زنگ می‌زنه به پدرم تو پالرمو و اون باهاس این همه راه پاشه بیاد اینجا و جسدم رو تحویل بگیره دست و پام شروع کرد به لرزیدن و منصرف شدم!

با اینکه ترس برم داشته بود، سعی کردم عادی یا حتا بی تفاوت باشم؛ اینطور مواقع با کسی که می‌خواد خودکشی کنه شاید بهتر باشه با تمسخر برخورد کنی تا بفهمه چقدر فکرش مسخره است. 
بهش گفتم: آره؛ می‌دونم، من هم خودم همین حال تو رو دارم و درکت می‌کنم؛ ولی تو رو خدا یه راه کم درد و مطمئن تر انتخاب کن... اومدی و از پنجره خودت رو انداختی پایین و نمردی و مثلاً تا آخر عمر فلج شدی... ها؟

برقی تو چشماش دیدم. لیوان آبجو رو بلند کرد و یه قُلُپ ازش خورد و گفت: تو راه بهتری سراغ داری؟
خندیدم و گفتم: قرار نیست من بهت راه نشون بدم!
گفت: اوکی! قبول! ولی می‌گی حال من رو می‌فهمی، یعنی خودت هم داری بهش فکر می‌کنی... نه؟
سرم رو انداختم پایین و حرفی نزدم؛ دستم رو خونده بود. گفتم: آره... ولی فقط در حد فکره... یعنی بیشتر داستانه تا واقعیت!
گفت: بگو بهم... بگو چطور تو ذهنت برنامه ریزی کردی؟
مجبور بودم براش توضیح بدم. به دختری که توی بار کار می‌کرد علامتی دادم و از دور بهش فهموندم "یه لیوان بزرگِ دیگه" و بعدش شروع کردم به توضیح دادن:
"فکرش رو بکن با همهء پولی که داری بخوای بری یه شهری که همیشه دوست داشتی ببینش؛ مثلاً برای من همیشه این شهر سیه‌نا بوده. بعدش بری توی یه هتل گرونقیمت و به هر حال کردیت کارد هم داری و می‌تونی از اون استفاده کنی؛ می‌ری قشنگ شهر رو می‌گردی، حال و حولت رو می‌کنی و بهترین شامپاین رو می‌خوری و بهترین شراب رو با بهترین استیک فیورنتینا می‌زنی بر بدن و شب یکی مونده به آخر اقامتت حول و حوش ساعت هفت، میای تو اتاقت توی اون هتل خوشگله و موسیقی مورد علاقه‌ات رو می‌ذاری و شروع می‌کنی به خالی کردن بطری جانی واکر ِ بلک لیبل طوری که از شدت مستی هیچ دردی رو حس نمی‌کنی. بعدش قرص هایی رو که از قبل آماده کردی می‌ریزی توی یه نعلبکی و با قاشق چایخوری خوردشون می‌کنی و می‌ریزیشون تو همون لیوانِ جانی واکر و همه‌اش رو می‌ری بالا... در ضمن یادت باشه که وقتی در رو می‌بندی، پشت در اون کاغذ Don't Disturb Please رو بچسبونی که فردا صبح خدمهء هتل واسه تمیز کاری نیان تو اتاقت! اینطوری راحت تا ظهر کلکت کنده است. بدون درد و خونریزی... تازه قبلش کلی هم خوش گذروندی!"

مارکو با چشمهای گرد شده از تعجب داشت به من و خونسردی‌ام نگاه می‌کرد... انگار باورش نمی‌شد انقدر راحت و خونسرد بتونم راجع به این موضوع حرف بزنم. پیشخدمت لیوان بزرگ آبجو رو گذاشت روی میز و لبخندی زد. پولش رو دادم و تشکر کردم و رفت.
مارکو انگار بخواد مچم رو بگیره، گفت: ولی خب این همه قرص رو از کجا می‌خوای گیر بیاری؟ اینجا داروخونه بدون نسخه که این همه قرص به آدم نمی‌ده و هیچ دکتری هم انقدر آرامبخش واسه آدم تجویز نمی‌کنه!
بهش گفتم: من از ایران کلی قرص "زپام-دار" با خودم آوردم... اگر تاریخ مصرفشون نگذشته باشه هنوز کار می‌کنند!

با خوشحالی ازم خواست قرص ها رو بهش بدم. بهش گفتم: تو دیوونه ای که این حرفها رو باور می‌کنی... من نه قرص دارم نه برنامه برای کشتن خودم! اینا رو گفتم که یه کم بفهمی چقدر این تفکر احمقانه است... که چقدر مسخره است آدم بخواد خودش رو از بین ببره.
خندید و گفت: می‌دونم.. فهمیدم... داشتم شوخی می‌کردم که یه کم بخندیم!

سرم رو به علامت تایید تکون دادم و لیوان رو بلند کردم و همونطوری که داشتم ازش می‌خوردم فهمیدم نه من حرف‌های اون رو باور کردم، نه اون حرفهای من رو...
تو ذهنم چاکّونِ باخ-بوزونی بود با اجرای صفحه‌ای و قدیمی میکلانجلی و تصور خوابیدن با این موسیقی بی نظیر!

Too Much Love Will Kill You

ترجمه‌اش با خودتان...

Queen - Too Much Love Will Kill You


I'm just the pieces of the man I used to be
Too many bitter tears are raining down on me
I'm far away from home
And I've been facing this alone
For much too long

I feel like no-one ever told the truth to me
About growing up and what a struggle it would be
In my tangled state of mind
I've been looking back to find
Where I went wrong

Too much love will kill you
If you can't make up your mind
Torn between the lover
And the love you leave behind
You're headed for disaster
'cos you never read the signs
Too much love will kill you
Every time

...

پرسش

خدمت به من، یا خیانت به این همه آدمی که در انتظارند؟
مساله این است...؛

باید گرگ بود (یا "من عصبانی‌ام")

هی خانوم جان،
فکر نکن که اگر آدم کاری رو انجام نمی‌ده دلیلش اینه که ازش برنمیاد؛ به این فکر کن که گاهی اوقات آدمها یه سری چیزایی تو زندگی‌شون وجود داره که اهمیتشون خیلی بیشتر از اونیه که تو بخوای تصورش رو بکنی! اینکه به بهونهء بارون نیمه شبی، با اینکه خونه‌ات چهارتا خیابون با اینجا فاصله داره، بمونی تو خونهء من و تو حموم دوشت رو بگیری و لباست رو عوض کنی و بری طبقهء بالا روی تخت من بخوابی و من پایین روی مبل یه متری بگیرم بخوابم، دلیلش این نیست که بلد نبودم چطور کاری کنم که جفتمون روی اون تختِ طبقه بالا جا بشیم؛ می‌فهمی این رو؟ 
خیلی چیزا وجود دارند که مغز کوچولوی تو نمی‌تونه به این راحتی هضمش کنه! واسه همین رفاقت من رو ننویس به پای بی عرضگی‌ و پپه بودن و بعدش اون رفتارهای زننده رو از خودت نشون نده!

خسته شدم!
خسته شدم از بس که انقدر آدمها، همه چیز رو عوضی می‌بینند و واسه خودشون می‌شینند و نتیجه گیری می‌کنند که فلان و بهمان...
خسته شدم!
از این آدمی که هستم خسته شدم؛ 
خسته شدم؛ از آدم خوب بودن خسته شدم! نه اینکه آدم خوبی باشم،... نه‌خیر! من هم مثل خیلی های دیگه یه آدم معمولی‌ام با کلی خصلت مثبت و منفی! ولی از اینکه انقدر همه دارند بهم این حرف رو می‌زنند خسته شدم؛ یه موقعی خوشم میومد، دوست داشتم، لذت می‌بردم از اینکه بقیه بهم می‌گن "آدم مهربونی هستی" یا "آدم درست و خوبی هستی" یا هزارتا از این مزخرفات... دیگه نمی‌خوام اون آدمه باشم چون نتیجه‌اش می‌شه همین که وقتی به کسی خوبی می‌کنی، اون آدم نه تنها می‌ذارتش به حساب بی‌عرضگی‌ات، که رو همین حساب مسخره‌ات هم می‌کنه و این وسط واقعیته که مثل همیشه گریه کنان اون گوشهء دیوار قایم شده و کسی نمی‌بیندش.

از این برادر بودن، از این رفیق بودن، از این خوب بودن، از این بامعرفت بودن خسته شدم!
باید تبدیل شم به یه گرگ! به یه گرگ بی رحمی که فقط خودش رو ببینه و به ت.خ.م.ش هم نباشه بقیه چی راجع بهش فکر می‌کنند یا اساساً براش ذره‌ای هم اهمیت نداشته باشه که در حق کسی داره بدی می‌کنه یا خوبی می‌کنه! به کسی هم بدهکار نباشه و مثل همهء آدمهای این ریختی فکر کنه تمام حقیقت پیش خودشه و هرکسی که مثل اون فکر نمی‌کنه حتماً در اشتباهه. باید یادم بمونه که هیچوقت از کسی معذرت خواهی نکنم چون همیشه کاری که "من" انجام می‌دم کار درسته... باید حواسم باشه که آدمها خیلی زودتر از اونی که دلیل رفتارت رو درک کنند بهت خیانت می‌کنند و خیلی زودتر از اونی که بخوان متوجه چرایی کارهات بشن، سر تا پات رو به لجن می‌کشند و با خودشون فکر می‌کنند چه آدم خری بود!

نه!
خسته شدم؛ دیگه نمی‌خوام اون آدمه باشم... اصلاً نمی‌خوام آدم باشم! می‌خوام یه گرگ باشم،... مثل خیلی‌های دیگه...

نوستالژی ۱۸

در ادامهء پست قبلی....

هی می‌دونی؟
این رو هم می‌دونی؟
که وقتی خواب نسبتاً خوبی می‌بینی و حس ِ نزدیک بودن بهت دست می‌ده،... حس کردی که؟ آها... اون موقع هم وقتی تازه از خواب بیدار می‌شی و هنوز کاملاً به خودت نیومدی، سقف رو نگاه می‌کنی و می بینی سقفی که مدتهای مدیدیه زیرش گرفتی تو تنهایی ‌هات خوابیدی چقدر برات غریبه است، چون هزارها کیلومتر با اونجایی که توی خوابت دیده بودی فاصله داره؛ و نمی‌فهمی که عالم واقعیت چقدر هول‌انگیز تر از اونیه که تو خواب دیده بودی!
آها!
می‌دونی؟
دقیقاً باز هم همون چند ثانیهء اول بیدار شدن، باز هم همون چند ثانیه است که مهم ترین نقش رو داره؛ این بار دیگه هول انگیز و ترسناک نیست؛ نه.. این بار به شدت غم انگیزه. از تمام اتفاقهای داغون کننده‌ای که برات افتاده فشارش بیشتره طوری که چشمت رو می‌بندی و با خودت می‌گی کاش هیچقوت بیدار نشده بودم. به شدت غم انگیزه؛ از رکوییم موتسارت هم غم انگیزتر، از چاکونِ باخ هم ویران کننده تر، از سمفونی تراژیک مالر هم تراژدی تر...
می‌دونی؟
بعد خوابت می‌بره و کابوسه دوباره میاد سراغت! بیدار می‌شی؛ گیجی؛ بطری آب کنار تختته؛ گلوت خشکه؛ یه کم از اون آب می‌خوری و بوی دندونپزشکی رو همراه باهاش حس می‌کنی؛ البته بوی خمیر دندونه که دیشب قبل از خوابیدن استفاده کردی و بعد از مسواک زدن آب خورده بودی و حالا اثرش مونده رو بطریه!
تازه اون موقع، با بوی دندونپزشکیه که می‌فهمی واقعاً بیداری و با خودت فکر می‌کنی چقدر بد که باز بیدار شدم.
می‌دونی؟

کابوس داشتی؟

می‌دونی؟
کابوس رو می گم!  بدترین قسمتش خود کابوس دیدنه نیست! هرچقدر هم آدم موقع دیدن اون همه تصویرهای عذاب آور به خودش بپیچه و دلش بخواد از اون خواب لعنتی بیدار بشه، باز هم بدترین قسمت اون نیست؛
می‌دونی؟
بدترین قسمت کابوس دیدن، اون لحظه است که از خواب بیدار می‌شی و می‌فهمی همهء اون اتفاقهای آزاردهنده بیشتر از یه خواب نبوده ولی هنوز انگار نمی‌تونی باور کنی و روی تخت می‌شینی و دور و بر تخت رو نگاه می‌کنی  و با ناباوری فکر می‌کنی هنوز اثری از اون اتفاقهایی که تو خوابت دیدیشون، کنار تختت وجود داره و انگار همهء اون اتفاقات و موجودات قایم شدند و منتظرند تا تو دوباره سرت رو بذاری رو بالش تا بیان سراغت. 
میدونی؟
تمام این اتفاق، شاید پنج ثانیه هم طول نکشه، اما به اندازهء یک عمر می‌گذره و سخت ترین لحظه‌‌های کابوس دیدنه، همون چند ثانیهء اولی که از خواب می‌پری؛
می‌دونی؟

...

.......
وقتی زبان باز نمی‌شود، باخ حرفت را می‌گوید
.......

لینک هفته ۱۱

گاهی اوقات هست که حس می‌کنی یه نفر دیگه همون چیزایی که تو می‌خوای بگی رو گفته و خیلی هم بهتر از اونی گفته که شاید تو اگر کلی زور می‌زدی می‌تونستی بگی. اینه که لینک این هفته اختصاص داره به یکی از بهترین نوشته های سپینود:

برای روزی که بادا

منتظر شو...

چقدر این روزهایی که آدم از سر صبحش با استرس از خواب بیدار می‌شه (شاید بهتر باشه بگم می‌پره) اعصاب خورد کن هستند! اون وقته که آدم هی می‌خواد به خودش بقبولونه که مال اون هفت هشت تا آبجوی دیشب بوده و معدهء خالی و دوباره (بخوان صدباره) دیدن هامون و قلیونِ پشتش و صدای مادربزرگ پیر که می‌گه "تنها موندی... غمخواری نداری..." و اشکی که واسه اومدنش باهاس ناز بغض گلو رو بکشی و آخرش هم در نیاد؛
آره... تقصیر این اتفاقات بوده و هیچ ربطی نداره که تو یهو دلت هُرری ریخته پایین و بدون دلیل برای بار چندم از همون سر صبح دچار حملهء عصبی و استرس شدی!
آره باباجونِ من؛ پاشو برو یه قهوه واسه خودت ردیف کن و یه دوش بگیر و بشین یه سلکشن بزن از هرچی باخ و بتهوون و برامس و بقیهء بر و بچه‌ها تو "دو مینور" نوشته‌اند و بعدش بشین به خوندن و حرص بخور و بخند و بغض کن و عصبانی شو و منتظر شو و منتظر شو و منتظر شو و یهو بعد به خودت بیا و ببین چهار ساعته حتا واسه قضای حاجت هم از پشت این کامپیوتر لعنتی بلند نشدی و باز منتظر شو و منتظر شو و منتظر شو....

منتظر شو تا بگذره این استرس... اما نمی‌گذره لامصب... نمی‌گذره! بعد باز دوباره خودت رو قانع کن که وقتی چهارتا فنجون قهوه تو چهار ساعت می‌خوری پس باید هم استرس داشته باشی و بی‌خود و بی‌دلیل گوشت تنت هی بلرزه و بلرزه...

منتظر شو و منتظر شو و ....
بالاخره باید بگذره؛

بیایید مصنوعی دعا نکنیم

سلام نازی،
این روزها کسی را نمی‌شود به این راحتی ها پیدا کرد که سر حال باشد؛ می‌شود؟
نازی این روزها را معلوم نیست خدا چطور در دستگاه پر از حساب و کتابش برنامه ریزی کرده که اینطور هر کسی را که می‌بینی پژمرده است؛ با هر کسی حرف می‌زنی داغان است و انگار قرار نیست این تیرگی را پایانی باشد.

نازی،
گفتی دعا کنم، برای برادرت که معلوم نیست چرا دقیقاً در همین روزهای سخت باید درگیر این بیماری شود! گفتی دعا کنیم، درنا بسازیم،... گفتی حواسمان باشد که هرچند این روزها خبر بد شنیدن دیگر عادت شده، اما یادمان باشد که زندگی جریان دارد و باید قدرش را دانست.

نازی،
امروز رفتم کلیسای این شهر؛ همانی که دو سه هفته پیش با هم رفته بودیم؛ نه اینکه اعتقادی داشته باشم، اما می‌دانی که سمبل ها را دوست دارم و هر حرکتی که نماد نیکی، پاکی و خلوص باشد را می‌پرستم، چه مسجد چه کنشت به قول خواجهء شیراز. یادت هست آن روز وقتی تو و دوستان مشترکمان رفتید دوری در داخل کلیسا بزنید و من نشستم جلوی آن قسمتی که پر بود از شمع های برقی؟ چه واژهء مسخره ای... شمع های برقی؛ حتا در این شهر کوچک و دورافتاده هم همه چیز مدرن شده و دیگر خبری از بوی شمع و فتیله‌اش نیست و اگر نذری داری اول باید یک صلوات یا هاله‌لویا برای شادی روح ادیسون نثار کنی تا یادت باشد در کجای تاریخ ایستاده‌ای.
وقتی برگشتید و دیدید که نشسته‌ام روی یکی از سکوها، جلوی همان سقاخانهء برقی(!)، فکر کردی خسته شدم؛ نه نازی، خسته نبودم! یاد جایی افتادم در تهران که برایم خیلی ارزشمند و مقدس بوده و هست. یک سقاخانهء کوچک در خیابان ولیعصر، بالاتری از پارک‌وی و محمودیه! جلوی یک مغازهء عتیقه فروشی؛ یاد آنجا افتادم و صفای بی نظیرش در آن روزهای ماه رمضون پارسال؛ امروز هم با دوباره دیدن آن شمع های برقی مسخره دوباره یاد همانجا افتادم و دیدم چقدر این شمع روشن کردنهای اینجا مصنوعی‌است.

نازی،
نخواستم برای برادرت، مصنوعی دعا کنم؛ از دستم بیشتر از این بر نمی‌آمد و همین شد که آمدم خانه و با خودم فکر کردم بهترین کار این است که بروم سروقت حافظ که این روزها در این بلاد غریب بیشتر از هر چیز دیگری برایم نشان از دیار حبیب دارد.
به برادرت فکر کردم،...
به خودم فکر کردم،...
به این روزها فکر کردم،...
به تمام این اتفاق‌های ریز و درشت فکر کردم که ریزترینشان خردکننده تر از آنی است که بتوان تصور کرد،...
به تمام لحظه‌هایی که باید آرام تر انگار می‌آمدند و می‌رفتند فکر کردم،...
به غصه‌های همگانی، به دردهای شخصی،...
به بغض هایی که دائم گلویت را فشار می‌دهند و خبری از اشک نیست،...
گویی این تابستان با خودش خشکسالی به چشممان آورده،...

حافظ گفت:
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

سیل سرشک ما ز دلش کین به در نبرد
در سنگ خاره قطرهء باران اثر نکرد

می‌خواستم که میرمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

یارب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد

راستش را بخواهی، نفهمیدم حافظ این را برای تو گفت یا برای من؛

....

نازی،
من دعا می‌کنم، ما دعا می‌کنیم، و مطمئن هستیم که هیچ چیز اتفاقی نیست،... که هیچ چیز بی دلیل نیست و این را تویی که نمازت قضا نمی‌شود باید بهتر از من ِ بی دین بدانی!

من اینجا هر بار که گذرم به کلیسایی با شمع های واقعی بیافتد برای برادرت یک شمع روشن می‌کنم؛
ولی تو یادت باشد، توی این روزهای داغ، توی این روزهای سخت، توی این روزهای پر از پریشانی، اگر گذرت به آن سقاخانهء بالاتر از پارک وی افتاد حتماً از پیرمرد مهربانی که دم در مغازهء عتیقه فروشی نشسته، شمع بخری، اگر چای‌اش به راه بود، ازش لیوانی چای بخواهی و از صدای خرد شدن تکه قندها زیر دندانت لذت ببری، اگر لبخندش هنوز سرجاش بود با او کمی بخندی و شمع ها را یکی یکی و آرام آرام روشن کنی و محو شوی در زیبایی شعله‌ء شمع‌های واقعی که تصویر صورت آن معصوم را در پشت شمع ها زیباتر از قبل می‌کند.
آنجا که رفتی، بعدش آرام آرام قدم بزن به سمت تجریش یا پارک وی و به یاد من باش و فراموش نکن که آن خیابان پر است از جای پای عاشقانی که کنار یکدیگر قدم زده‌اند و والاترین حس‌های انسانی‌شان را با هم قسمت کردند بدون کمترین توقعی.

راستی این، همان سقاخانه است؛ خوب به آن نگاه کن تا یادت نرود؛... تا یادمان نرود...

کلاً ریلیشن استتوس خر است!

اصولاً یک چیز خیلی مهمی هست که من تازگیا بهش پی بردم و اون هم اینه که تو پروفایل فیسبوک برای
 Relation Status یه دونه آپشن کمه!
مثلا می‌تونی بزنی Single یا In a Relationship یا Engaged یا Married یا It's Complicated یا In an Open Relationship
قبول! خیلی هم عالی و خوب و پسندیده! اما یه آپشن کمه؛ یعنی بدجوری هم کمه! باید یه آپشن هم می‌ذاشتند با این عنوان: 
In Love

...
همین!

از دمو تا دیک!

دموکراسی از نوع با شعوری‌اش یعنی اینکه من وقتی به ساختن کارم مشغول هستم اون هدفون های خفن رو می‌کنم تا ته تو گوشم تا صدای موسیقی‌ام همسایه ها رو اذیت نکنه!
دموکراسی از نوع بی شعوری‌اش یعنی اینکه همسایهء بغلی من - که به قول مشقاسم "قدرتی خدا" ایشون هم به کار شریف آهنگسازی مشغول هستند - موقعی که مشغول کار هستند صدای پخش کننده رو طوری بلند می‌کنند که صداش تا کلیسای جامع شهر بره!
دیکتاتوری هم یعنی اینکه من برم در خونهء این بابا رو بزنم و تا اومد دم در آنچنان با باتوم و مشت و لگد و گاز اشک آور و اسپری فلفل و باقی چیزها بیافتم به جونش که اعتراف کنه در حال انقلاب مخملی از نوع موزیکالش بوده! 

پ.ن: اگر فردا خبر قتل یک دی‌جی جوان ایتالیایی به دست یک شورشی ایرانی رو شنیدید خیلی تعجب نکنید! یکی نیست بگه آخه نامرد، این شیش ماهی که اینجا بودی صدات در نمیومد؛ عدل تو این چند روزی که ما مخمون رو کوک کردیم که چهار تا نت بیاریم رو کاغذ شروع کردی به پخش کردن آثار ارزشمندت؟

از شرّ این همه دروغ، این همه درد، این همه...

یکی به نماز پناه می‌برد، یکی به خرید می‌رود!
یکی مشت مشت قرص می‌خورد، یکی بطر بطر مشروب!
یکی تریاک، هرویین، حشیش؛
یکی کراک، شیشه، ال اس دی...
یکی ساکت می‌شود، یکی می‌گرید!
یکی بغض می‌کند، یکی خشمش را فرو می‌خورد!
یکی آه می‌کشد، یکی خمیازه؛
یکی زار می‌زند، یکی فریاد؛
یکی قرآن را از لب طاقچه برمی‌دارد، یکی حافظ را؛
یکی فیلم، یکی کتاب؛
....

وقتی درد مشترک باشد، مهم نیست چه می‌کنی؛ مهم این است که اثر آن کاری که می‌کنی چه خواهد بود.

پ.ن: من به موسیقی پناه می‌برم! از شر این همه دروغ، این همه خیانت، این همه حرفهای مفت و تکراری، این همه پلشتی که همراه این روزهای‌مان شده.

نوستالژی ۱۷

اون موقع ها داشتن این دستگاه جرم بود...!


ویدئوهای تی سون... T-7

اولین ویدئو هایی که دیدم:

فیلم فرار به سوی پیروزی (با شرکت استالونه، پله، آردیلس و ...)
اولین کارهای مایکل جکسون (Thriller, Billie Jean و ...)
فیلم آشپزباشی (با شرکت لوئی دو فونس)
یه سری مسابقهء بوکس
یه سری ویدئو به اسم "رنگارنگ" که شوهای موسیقی پیش از انقلاب بود
یه فیلم پلیسی با شرکت کلینت ایستوود که اسمش یادم نیست
فیلم اشکها و لبخندها

و....


پ.ن: عکس و ایده رو از یکی از آیتم های گودر امیرحسین دزدیدم!

ایرانی بودن

از راهروی سلف سرویس که می‌خوام بیام بیرون یکی از بچه های دانشگاه رو می‌بینم که ایستاده و داره روزنامه رو ورق می‌زنه. نمی‌شناسمش؛ یعنی از اون دسته آدماییه که تو دانشگاه همدیگر رو می‌بینین و به هم سلام می‌کنین و از کنار هم رد می‌شین ولی نمی‌دونین اسم اون یکی چیه. وقتی دارم از کنارش رد می‌شم، چشمم میافته به صفحهء روزنامه و عکسی که از ندا تو اون صفحه کار شده بود.
آروم می‌ایستم کنارش؛ تیترها رو می‌خونم. دختره سرش رو بلند می‌کنه و من رو می‌بینه؛ طبق معمول سلامی می‌کنیم و لبخندی می‌زنیم. روزنامه تیتر زده که ضارب ندا شناسایی شده. بهش می‌گم: "خبرها اینجا یه کم دیر می‌رسند. این بابا هفتهء پیش شناسایی شده بود."
اعتنایی نمی‌کنه؛ از چشمهاش معلومه که به شدت عصبانیه. می‌گه: "اگر این آدم دم دست من بود با مشت و لگد می‌افتادم به جونش و تا حد مرگ می‌زدمش!"
برام خنده دار بود که یه دختر ایتالیایی انقدر غیرتی بشه!
ادامه داد: "یعنی این آدم رو باید بگیرند و فقط بزنند... انقدر بزنندش که بمیره!"
اینجا دیگه جا خوردم. گفتم: "بهت نمیاد انقدر خشن باشی دخترجان!"
گفت: "از وقتی اون فیلم رو دیدم انگار یه طرف قلبم ایرانی شده باشه... ما اینجا راحتیم و تو شاید حتا ندونی که ایرانی ها چقدر دوران سختی رو دارند می‌گذرونند."
اینجا مطمئن شدم که اون هم مثل خیلی های دیگه فکر می‌کرده من ایتالیایی هستم. لبخندی زدم و دست چپم رو آوردم بالا تا پارچهء سبز دور مچم رو ببینه.
تو نگاهش بهت بود و تحسین.
تو نگاه من غم بود و شادی.

هیچوقت مثل اون روز تا این اندازه نفهمیده بودم افتخار کردن به این ایرانی بودن یعنی چی.

دنیا

امانوئله لبخند معروفش رو به لب داره و همونطور که پک محکمی به سیگارش می‌زنه چشمهاش رو تنگ می‌کنه و می‌گه:
من خوشحالم از اینکه اومدم اینجا.... تا وقتی تو سیسیل بودم، همون آدمها رو می‌شناختم. همون آدمهای همیشگی؛ اینجا ولی الان با کلی چیز جدید آشنا شدم. دوست و آشنای آلمانی دارم، رفیق اتریشی دارم، با یونانی ها اختلاط می‌کنم، دوست ایرانی دارم، با یه کامرونی هرازچندگاهی می‌رم بیرون... تازه می‌فهمم چقدر چیزهای متفاوت تو دنیا وجود داره واسه یاد گرفتن... واسه دیدن... واسه تجربه کردن.

سرم رو به علامت تایید تکون می‌دم؛ اما قلبم می‌گه که خسته ام از تجربه و آدمهای جدید... خسته ام از این بی هویتی... انگار نه من به جایی تعلق دارم و نه جایی به من تعلق داره.
دنیا به طرز وحشتناکی گنده است؛ یعنی کلاً جای گنده‌ایه برای زندگی کردن.

اینهایی که دیگه نیستند...

دخترک می‌گه: می‌بینی چه دسته گُلیه؟ به خدا مغول ها هم این کارها رو نکردند.
می‌گم: بی قلب بودن که مغول و ایرانی و ترک و عرب نمی‌شناسه. آدمی که بویی از انسانیت نبرده باشه همین دسته گل ها رو به آب می‌ده.
برای اولین بار انگار می‌فهمم مفهوم واقعی "دسته گل به آب دادن" یعنی چی...!

یکی‌شون عاشق موسیقی و فلسفه بود؛ اون یکی عاشق ادبیات بود؛ یکی دیگه یحتمل دانشجوی سینما و تئاتر بود....؛
چقدر اینهایی که دیگه نیستند، به ما شباهت دارند...؛

حکایت مایی که نیم قران هم نمی‌ارزیم!!

حس بدی نیست که یه نفری نگران آدم باشه! آدم گاهی اوقات حس می‌کنه که می‌تونه مهم هم باشه! اما گاهی اوقات هم هست که نمی‌دونی چه کسی نگرانته؛ مثلاً یه رفیقی که شاید بشناسیش و شاید نشناسیش؛ یکی که شاید یه زمانی خیلی با هم دمخور بودین یا شاید اصلاً تا حالا ندیده باشی‌اش و وقتی میاد و برات کامنت خصوصی می‌گذاره و نمی‌دونی طرف کیه، کلی احساسات خود پوآرو بینی‌ات ورقلمبیده می‌شه و می‌زنی تو کار گذشته و این صوبتا و هی مخت می‌ره تو فرغون که این طرف کیه که نگران ما شده؟!
بعد یعنی اصولاً چرا؟ مگه تو کی هستی که نگرانت هم بشن؟ سر تا تهت نیم قرون هم به زور میارزه.... ها؟

اینجاست که آدمی که سر تا تهش نیم قرون هم بیشتر نمی‌ارزه (البته شلوارکی که الان پامه یه نمه همچین جنسش خوبه و چینی نیست؛ شاید بشه چند یورویی بالاش داد!)؛ چی می‌گفتم؟ آهان... آدمی که سر تا تهش نیم قرون هم نمی‌ارزه دچار یک حس خودشیفتگی همراه با کنجکاوی با چاشنی فضولی مزمن می‌شه و نمی‌دونه چکار کنه!!
خلاصه که خانم یا آقای s، بنده رسماً دو نقطه تشکر بابت این همه لطف شما، اما جون من اگر نگران من هستی، رخ بنمای تا خدای نکرده از فضولی پس نیافتیم به مولا!!

کاسهء چه کنم؟

خدا بگم چکارت نکنه نازی با اون تلفن آخریت از فرودگاه... آخه مگه آزار داری که کرم می‌اندازی به تنبون آدم؟ حالا من با این دل صاب‌‌مرده چکار کنم که داره خودش رو هی می‌کوبونه به سینه‌ام و هی نق می‌زنه به جونم که حرفش رو گوش کن؟ با این عقل ناقصم چکار کنم که هی با هر ضربهء نبض می‌زنه تو مخم که منطق رو یادت نره و با فکر تصمیم بگیر؟
آخه مگه آزار داری نازی یک‌کاره برداشتی و زنگ زدی و باعث شدی یادم بره چه قول و قرارهایی با خودم گذاشته بودم و چه کارهایی قرار بود بکنم؟

خدا بگم چکارت نکنه...!!!

قلب من...

می‌گم: حس عجیبیه! هیچوقت نفهمیده بودم اینکه می‌گن قلبم درد گرفت یعنی چی!
می‌گه: مشکل قلبی داری؟
می‌گم: نه! منظورم درد جسمی نیست. گاهی اوقات یه دلشورهء مدام و آزاردهنده همینطور یه بند میافته به جونم و ولم نمی‌کنه! انگار قلبم می‌خواد از دهنم بزنه بیرون.
می‌گه: آها... فهمیدم؛ این درد قلب نیست! هنوز درد قلب نکشیدی!
می‌گم: چطور؟
می‌گه: اگر قلبت واقعاً درد گرفته بود، ازش حرفی نمی‌زدی،... آروم می‌ذاشتی تو تنهایی‌هات بمونه واسه خودش!
می‌گم: پس این حس لعنتی چیه؟
می‌گه: هیچی؛ قلبت یه کم چروک برداشته. باهاس بدی‌اش اتوشویی؛ هرچند بعید می‌دونم اگر قلبی چروک برداره دیگه بشه اساساً اتوش کرد...

...؟

پدربزرگ سرش رو از لای کاغذهای روزنامه‌ کشید بیرون و بهم گفت: ببینم، مرز تموم شدنِ آدمها کجاست؟