دلا خموشی چرا؟
گریه را به مستی بهانه کردم
شکوهها ز دست زمانه کردم
آستین چو از دیده برگفتم
سیل خون به دامان روانه کردم
نالهء دروغین اثر ندارد
شام ما چو از پی سحر ندارد
مُرده بهتر زان کو هنر ندارد
گریه تا سحرگه، من عاشقانه کردم
دلا خموشی چرا؟
چو خُم نجوشی چرا؟
بُرون شد از پرده راز
تو پرده پوشی چرا؟
راز دل همان به نهفته مانَد
گفتنش چو نتوان، نگفته مانَد
فتنه به که یکچند خفته مانَد
گنج غم بر ِ دل خزانه کردم
گنج بر در ِ دل خزانه کردم
باغبان*، چه گویم، به ما چها کرد؟
کینههای دیرینه برملا کرد
دست ما ز دامانِ گل جدا کرد
تا به شاخ گل یک دم آشیانه کردم
دلا خموشی چرا؟
چو خُم نجوشی چرا؟
بُرون شد از پرده راز
تو پرده پوشی چرا؟
-------------
این روزهایمان شده خونگریه کردن؛ نه،... اشتباه نکنید! اونی که نمیتونه گریه کنه، داره خونگریه میکنه.
* این روزها تلخم؛ شاید نیازی به گفتنش نباشد،... اما تلخیام بیش از هرچیزی بابت این خشم کشنده است که از خودم و آن باغبان به دل دارم؛ باغبانی که آن بالا نشسته و ریز ریز به دل ریشم میخندد.