سلام خانوم کومل،
حالتان چطور است؟ من بد نیستم و روزها طبق معمول پشت سر هم میگذرند و هر روز تجربه ای تازه به تجربیات قبلی اضافه می کند. خوشحالم که هنوز بعد از شش ماه، آن سی دی هایی که بهتان هدیه داده بودم را گوش می کنید و از آنها لذت می برید. اینکه حال و هوای متغیر موسیقی در آن سی دی ها تا این حد برایتان جذابیت داشته خیلی خوشحال کننده ست.
آخر می دانید؟
زندگی ِ ما هم خیلی به این نوع از موسیقی شبیه است. در واقع حضور لحظه های خاکستری و مه آلود که انسان را از حرکت وا می دارند و پس از آن خروش رنگ های نارنجی و سبز (یادتان هست که نارنجی رنگ مورد علاقه ام بوده؟) و خروش نواها و اصوات دقیقاً مثل حالات روحی ما در لحظه های مختلف است که شاید در آن زمانی که مشغول سر ِ هم کردن این دو سی دی بودم، این تغییر حالت را در حدی جنون آمیز تجربه می کردم. یک کارگردان ایرانی* سالها قبل می گفت "جنون چیزی نیست جز تغییر سریع و بی حساب و کتابِ شخصیت های مختلف درونی انسانها." (البته جملهء اصلی اش را دقیقاً به خاطر ندارم!) و همین جنون گاهی اوقت انسان را تا سر حد نابودی پیش می برد و گاهی اوقات هم باعث خلق و پیدایش اثری هنری یا نیمه هنری می شود.
دلم برای همهء آن روزهایی که کیارا و من را مهربانانه در خانه تان می پذیرفتید تنگ شده است. هنوز به یادم می آید که صبح های سرد زمستانی کمی زود از خانه می زدم بیرون تا قبل از حضور در کلاس، در کافهء نزدیک خانه تان (اسمش چه بود؟ یادم رفت!) قهوه ای بخورم و درس ها را دوره کنم. هنوز خوب یادم هست که یکی از آن دفعات بود که "در لحظه زندگی کردن" را به زیباترین حالت ممکن تجربه کردم. خوب یادم هست آن افتاب بی رمق و کم جان را که از لابلای شاخ و برگ درختان روی میز من پهن شده بود و من قهوهء کم شیرینم را مزه مزه می کردم و موسیقی کویین بود که می خواند These Are the Days od Our Lives. و من غرق شده بودم در یکی از رویایی ترین حس های کل زندگی ام.(+)
گه گاه که اینجا بنا به دلایلی با زبان آلمانی سر و کار دارم و خیلی به یاد شما و کلاس ها می افتم. همین دیشب بود که شعرهای برشت را می خواندم و گه گاه حرص می خوردم از این ترجمه های معمولی و ضعیف. راستی یادتان هست که روی شعر های هرمان هسه کار می کردم؟ کار نوشتن موسیقی بر روی آنها نسبتاً تمام شده است. البته ماههاست که فقط باید آن دو سه دقیقهء پایانی را بنویسم و تنبلی و کمبود اعتماد به نفس اجازه نمی دهد. گاهی اوقات با خودم می گویم حالا که چه؟ چه چیزی را با این ترانه نویسی به سبک شوبرت یا مالر می خواهم اثبات کنم؟ به هر حال شنیدم که قرار است ترجمه ای به فارسی از اشعار هسه به بازار بیاید که بی صبرانه منتظر دیدنش هستم. اینطور که در روزنامه خواندم قرار است اسم این کتاب را بگذارند "قدم زدن در مه"! عجیب نیست؟ دقیقاً همان شعری که شما برای اولین بار سر کلاس خواندید و من را دیوانهء خودش کرد. خوب یادم هست آن روز را وقتی به میلان برگشتم و نشستم پشت کیبوردِ قراضه ام (!) و انگار این دستهای خدا بود که دستهای من را به روی شستی های کیبورد گذاشت تا اولین آکوردهای عجیب و غریب را بنوازم. یادم است از همان لحظه بود که حضور یک حس غریب را در وجودم احساس کردم و بعد از آن، آمدند و رفتند آن روزهای پر از مه و پر از رنگ خاکستریِ کرمونا و میلان و من بودم و سرگشتگی یافتن حسی نو که می توانست متفاوت بشود اما شاید آن حس هم پایدار نبود و نیست و نخواهد بود.
ببخشید که زیاد نوشتم. می دانم که الان به یک مسکن قوی احتیاج دارید!!! در ضمن معذرت می خواهم که به ایتالیایی نوشتم؛ هنوز برای نوشتن همچین چیزهایی آلمانی ام به اندازهء کافی قوی نیست!!
قول می دهم در اولین فرصت از آن ایمیل های کوتاه به آلمانی برایتان بنویسم.
تعطیلات خوبی را برایتان آرزو می کنم؛ چه خوب که شما به جای دریا و آن همه گرما و اعصاب خوردی، کوه را انتخاب می کنید برای تعطیلاتتان. از اینکه این همه آدم را لب دریا در حال برنزه شدن ببینم حالم بهم می خورد! همه می خواهند انگار چیزی نباشند که هستند. رنگ های پوستی که به طرز فاجعه آمیزی سیاه و قرمز و زرد بدرنگی می شوند و انسانهایی که از این تغییرات خوشحال هم می شوند. برایم خیلی قابل درک نیستند. به هر حال هر کسی یک جوری است دیگر. سلام من را هم به کوه ها برسانید که در آرزوی دیدنشان دلتنگم.
با احترام؛
امیر
----------
* منظور محسن مخملباف بود. نقل به مضمون از فیلم "گنگ خوابدبده" ساختهء هوشنگ گلمکانی