بالاخره دیروز برای اولین بار فیلم سنتوری رو دیدم*. نمیخوام به خاطر اینکه فیلمِ مهرجویی هست ازش الکی تعریف کنم ولی به نظرم یکی از بهترین کارهای مهرجویی بود. اصولاً، البته، برای نسلی که با "هامون" زندگی کرده و خیلی از خاطرات ریز و درشتش با اون فیلم گره خورده، هیچ فیلمی نمیتونه جای اون شاهکار رو بگیره. ولی به نظر من توی "سنتوری"، مهرجویی شاید برای اولین بار با صدای بلند و بدون استعاره و نیش و کنایه ها و به صریح ترین شیوهء ممکن حرفش رو فریاد کرد و ریخت تو دهن بازیگراش.
تو فیلم های قبلی مهرجویی اگر هم اعتراضی بود همیشه تو لفافه بیان میشد ولی این بار انگار کارد به استخون کارگردان محبوبمون خورده و دیگه نمیتونه صداش رو خفه کنه؛ البته در نهایت هم به بهانهء صدای محسن چاووشی به این فیلم مجوز اکران داده نشد و قرار بود صدای چاووشی و چند تا از صحنه های "
مورد دار" فیلم حذف بشن که آخرش هم تمام این تلاش ها بی نتیجه موند و فیلم برای یه سری ایرانی های دور از دیار و -شاید- یه سری خارجی ایراندوست نمایش داده شد.
البته چارهء دیگه ای هم نبود چون اگر قرار بود چیزی از این فیلم حذف بشه ما میموندیم و سوزن نخ کردن پیرزن و ملیجکِ ناصرالدین شاه آکتور سینما!
این فیلم، خیلی اساسی با بقیهء فیلم های مهرجویی فرق داشت؛ مثلاً پایانش که بر عکس بقیهء کارهای مهرجویی (کمدی هایی مثل مهمان مامان و اجاره نشین ها به کنار) کمتر بیننده رو تو درگیری و تعلیق نگه میداشت؛ یا حضور کم رنگ نشانه های تصویری که تو خیلی از کارهای مهرجویی جایگاه خاصی داشتند. برعکس خیلی از کارهای مهرجویی که موسیقی در اون نقش خیلی مهمی نداشت (مثل پری، سارا، بانو، درخت گلابی) این بار موسیقی (البته بنا به محتویات فیلم) نقشی اساسی داشت.
روند فیلم، من ِ بیننده رو واقعاً تحت تاثیر قرار داد و بازی بی نظیر رادان گل سر سبد فیلم بود هرچند بنا به دلایلی کاملاً سلیقه ای از موسیقی فیلم، یا بهتر بگم از ترانه های فیلم خیلی لذت نبردم و به نظرم در حد این فیلم نبودند ولی به هر صورت ترانه های عامه پسند و معمولی ای بودند که متن و شعرشون فیلم رو خوب همراهی میکردند. تا دیروز صدای محسن چاووشی رو هم نشنیده بودم و کلاً هم نمیدونم چرا با پخش کارهاش مخالفت میشه؛ دلایل و مقاصد شخصی پشت این تصمیمات خوابیده یا شعراش مورد داره یا چون فقط سبک و سیاق صدا و آهنگاش آدم رو یاد سیاوش قمیشی میندازه انقدر دارند اذیتش میکنند.
شاهکارترین صحنهء فیلم، به نظرم، صحنه ای بود که علی سنتوری میره خونه اش و ... (توضیح نمیدم تا اونایی که ندیدند و دوست دارند ببینند از جریان اصلی فیلم باخبر نشن). تو این سکانس، از دید من، مهرجویی بیشتر از هر سکانس دیگه ای به اون مهرجویی ای که ما میشناسیم نزدیک تر میشه. چیزی که تو کارهای مهرجویی همیشه حضور داشته، نقش "خانه" به عنوان نمادی از "وطن" و "میهن" بوده و هست. نمونه هایی مثل اجاره نشین ها یا بانو به همین دلیل مشکلات زیادی رو هم برای مهرجویی بوجود آوردند (یادمون هست که بانو چند سال توقیف بود و ازش فیلمی پرده ای با کیفیتی پایین رو اون زمان دست به دست میگردوندیم). اینجا و تو این صحنه دوباره همون حس "خانه" و "ایران" برام زنده شد. گذشته از اینکه رادان اونقدر استادانه بازی کرد که مو رو به تن آدم صاف میکرد، چیزی که باعث شد تو اولین باری که این فیلم رو میدیدم چند بار این صحنه رو دوباره و دوباره مرور کنم دیالوگ، یا بهتر بگم مونولوگی بود که توش رادان دنبال مدادی برای نوشتن میگشت:
"...(به برادرش) خاک تو سرت کنن که یه مداد نداری....مادر...مادر....یه مداد به من بده (مادر: مداد میخوای برای چی؟)..بابا مداد میخوم بزنم تو سرم؛ میخوام بنویسم دیگه....(مادر: آبرو واسه ما نذاشتی)... بابا خانوما، یه مداد به من بدین...یه قلم، یه مداد، یه کوفت، یه زهر مار که بشه باهاش نوشت...آخه بابا شما هیچ وقت نمیخواین یه چیزی بنویسین؟...آخه یه قلم پیدا نمیشه اینجا؟...آخه این چه خونه ایه که یه قلم توش پیدا نمیشه؟... الله و اکبر، به کی بگم آخه من؟"
به نظر من اوج فیلم همین صحنهء سی و سه ثانیه ای بود. تمام درد هنرمند ایرانی تو همین سی و سه ثانیه فریاد میشه. این همون هنرمندیه که برای صاحبخونه آبرو نذاشته. برای همین سی و سه ثانیه حاضرم دست مهرجویی رو ببوسم**.
این صحنه رو نزدیک به ده بار دیدم و میخواستم همون موقع فیلم رو قطع کنم و ادامه ندم چون حس میکردم تمام حرف فیلم تو همون سی و سه ثانیه گفته شده. بغضی که اون موقع گلوم رو چسبیده بود و ول نمیکرد همین الان که دارم مینویسم هم دوباره به سراغم اومده.....!
متاسفم که مجبوریم بهترین اثر مهرجویی رو از اینترنت دانلود کنیم و ببینیم و لذت دیدنش تو سینما چیزیه در حد رویا؛ درد بزرگتر اینه که تو همین دوره و زمونه، اخراجی ها پرفروش ترین فیلم ایران میشه. ولی از یه طرف خوشحالم از اینکه بالاخره تونستم این فیلم رو ببینم و اون همه تعریف هایی که شنیده بودم الکی و دروغی نبودند.
اد ای دین ما - از دید کاملاً مالی اگر بخوایم نگاه کنیم - به جای خودش. به طور قطع اگر روزی این فیلم بیاد رو پردهء سینما از اولین نفرایی هستم که میرم و تو صف می ایستم. ولی مهرجویی باید بدونه که دین ما ورای این حرفاست و جای دیگه ای خودش رو بالاخره نشون میده. خود مهرجویی هم میدونه که بین اون همه آدم گنده، بالاخره یه کوچولویی پیدا میشه که بگه "عمو جون بیا این مداد رو بگیر...."
----------
*به لطف یکی از خواننده های وبلاگ آلوچه خانوم که لینک مربوط به دانلود این فیلم رو معرفی کرده بود.
**من به هیچ وجه دست کسی رو نمیبوسم. اونایی که من رو میشناسند با اخلاق گند و مغرورانهء من هم آشنا هستند و میدونند که اصولاً دوست ندارم کسی رو بالاتر از خودم ببینم (همونطور که کسی رو پایین تر از خودم هم نمیدونم). شاید تنها کسانی که تو زندگیم دستشون رو بوسیده باشم و ببوسم پدر و مادرم باشند.