هنر و حقیقت

یه جورایی معتقدم که فیلمی که بر اساس زندگی واقعی یک آدم مشهور ساخته می‌شه تا حد زیادی باید دروغ از آب در بیاد تا بتونه مقبولیت پیدا کنه چون اثر هنری نمی‌تونه حقیقت های خشک و خشن زندگی واقعی رو بدون رنگ و لعاب به تصویر بکشه.
اولین نمونه‌ای که همیشه برای اثبات این مطلب به ذهنم میاد، فیلم آمادئوس هست که بر اساس نمایشنامه‌ای از پیتر شفر و در رابطه با سالهای آخر زندگی موتسارت ساخته شده و می‌شه گفت از لحاظ تاریخی ارزش چندانی نداره، چون پر از دروغ و اشتباههای عجیب و غریبه؛ ولی در عن حال فیلم بسیار زیبا و دلنشینیه و واقعاً تاثیرگذاره.
نمونهء دیگه فیلم گلادیاتوره که اون هم پر از اشتباههای تاریخیه و بیشتر می‌شه گفت یه طوری سازنده‌اش تصمیم گرفته داستان اولیه رو بگیره و تا همون بیست سی دقیقهء اول به تاریخ یه جورایی مقید باشه ولی بقیه‌اش رو طوری بسازه که خودش دوست داشته. این تحریف‌ها به نظرم یک ذره هم از ارزش هنری این فیلم‌ها کم نمی‌کنه و شاید انگار حتا تمام جذابیتش هم توی همین تحریف ها باشه.

می‌خوام بگم وقتی پای یه کار هنری بر اساس زندگی یک شخصیت تاریخی میاد وسط خیلی باید حواسمون باشه که اون رو تمام و کمال باور نکنیم و سعی کنیم اون فیلم یا داستان یا نمایش رو در حد یک کار صرف هنری بپذیریم چون حقیقت اساساً خشن تر از اون چیزیه که بشه به هنر درش آورد.

تاثیرپذیری یا تاثیرگذاری؟

یکی از چیزهایی که تو بعضی از فیلم های وودی آلن می‌بینم و ازش خوشم نمیاد اینه که معمولاً هنرپیشه‌های نقش اول، تو مدل حرف زدن و رفتار کردنشون به شدت شبیه خود وودی آلن رفتار می‌کنند؛ به خصوص، این حالت تو فرم حرف زدن و اون تکرارهای پشت هم ِ کلمه ها و تاکید کردن ها و تردید داشتن تو حرف زدن های همه‌شون یک طورهایی آزار دهنده است. نه اینکه بخوام بگم خودِ این فرم حرف زدن رو نمی‌پسندم؛ نه! ولی وقتی می‌بینم که این شیوهء رفتاری انگار از روی رفتار خود کارگردان عیناً کپی برداری شده برام جذابیتش رو یک کم از دست می‌ده.
مثلاً تو فیلم Anything else به بازی جیسن بیگز دقت کنید متوجه منظورم خواهید شد،... اونجا دقیقاً انگار خود وودی آلن ِ جوان داره بازی می‌کنه. یا مثلاً از اون جالب تر تو فیلم Vicky Cristina Barcelona این حالت‌های رفتاری رو می‌شه هم تو بازی اسکارلت جوهانسون (کریستینا) و هم تو بازی ربه‌کا هال (ویکی) دید. یعنی مثلاً توی این فیلم بازی بی‌نظیر خاویر باردم و بازی شاهکار پنلوپه کروز هم نتونست این حالت از تقلیدِ اون دو تا بازیگر رو پوشش بده به نظرم.

البته شاید این مساله برمی‌گرده به تحت تاثیر بودن بازیگرها از رفتار کارگردان؛ یادمه وقتی کلاس ایتالیایی می‌رفتم، یکی از همکلاسی‌هام دستیار فرمان آرا بود توی فیلم بوی کافور عطر یاس و تو فرم صحبت کردن و رفتارش و حتی راه رفتنش یه جور تاثیرپذیری وحشتناک از فرمان‌آرا رو می‌شد دید. طوری که (از اونجایی که شباهت ظاهری و فیزیکی‌یی هم با خود فرمان آرا داشت) گاهی اوقات فکر می‌کردم پسر خود فرمان آراست!

نمی‌دونم این مساله چقدر می‌تونه روی تولید یه اثر هنری تاثیر بگذاره ولی من وقتی این دو تا فیلم از وودی آلن رو تماشا می‌کردم به شدت این شباهت رفتاری برام آزار دهنده بود و حس می‌کردم حضور وودی آلن خیلی زیادیه. چیزی که تو شاهکار دیگه‌ش match point اصلاً وجود نداره؛ فیلمی که به نظرم بهترین کار وودی آلن به حساب می‌آد.

.....

توی فیلم ناصرالدین شاه آکتور سینما صحنه‌ای هست که سوگلی ِ شاه به عکاس‌باشی می‌گه: "آنچه تو صنعت می‌کنی از ملیجک هم بر میاید..."

نمی‌دونم چرا، ولی یاد اخراجی ها و کارگردان و عواملش افتادم....




چه زود... چه دیر...

و تو این بحبوحهء اتفاقات، یادمون نره که فردا یک سال از رفتن کسی می‌گذره که دوستش داشتیم؛ که بخشی از خاطرات نوجوانی و جوانی‌مان با او گره خورده؛ که نقش عاشق ترین و دیوانه ترین و دوست داشتنی ترین شخصیت سینمایی ایران را در ذهن من و امثال من جاودانه کرد.
چقدر زود این یک سال گذشت*.


* پ.ن: و چقدر دیر این یک ماه گذشت.... 

Kill Bill's Bill, Killed Bill

یادش به خیر روزی که Kill Bill رو برای اولین بار دیدم! یکی از معدود فیلمهایی بود که وقتی دیدنش رو تموم کردم، بعد از چند ساعت دوباره نشستم به دیدنش و دوباره غرق در لذت شدم؛ اون هم با وجود اینکه معمولاً من از فیلمهایی با صحنه های خشن، خیلی خوشم نمیاد، نه اینکه خودم رو لوس کنم و بخوام بگم "منم که حساس!"... کلاً تمایل چندانی به دیدن خشونتِ صرف ندارم؛ اما Kill Bill داستانش و شیوهء پردازشش فرق می‌کرد و برای من یکی از لطیف ترین فیلمهای ممکن بود... فیلمی که سی دقیقهء پایانی‌اش یکی از شاهکارترین پایان بندی های ممکن تو کل فیلم هایی بود که تا به حال دیده‌ام.

دیروز تو هیاهوی جوزدگی انتخاباتی حال حاضر، خیلی ها شاید از کنار خبر خودکشی دیوید کرادین بی تفاوت گذشتند، اما من نتونستم؛ نه اینکه طرفدار پر و پا قرص این هنرپیشه باشم، ولی تصور اینکه بشینم دوباره فیلم بی نظیر تارانتینو رو ببینم و بدونم که بیل واقعاً این بار توسط خودش کشته شده خیلی برام آزار دهنده خواهد بود.
بیل ِ "بیل را بکش"، بیل را کشت!

سریال می‌بینیم...

جونم براتون بگه که، خیلی کم به اینترنت و عوامل شیطانی‌اش از جمله فیسبوک و وبلاگ و ... اعتیاد داشتیم، حالا این اعتیاد به سریال دیدن هم یقه‌مون رو گرفته و ول نمی‌کنه؛ دیگه فکر کنم همه با لاست و پریزن برک و امثالهم آشنا باشند و یه جورایی اگر مثلاً ندونی تو قسمت آخر لاست چه اتفاقی افتاده شاید کلاً خیلی دهاتی و اُمُّل و عقب افتاده به حساب بیای!
من از وقتی لاست شروع شد، خیلی آگاهانه سعی کردم درگیرش نشم چون می‌دونستم جی‌جی آبرامز چه پتانسیلی برای روانی کردن بیننده هاش داره و همون Alias واسه هفت پشتم بس بود! البته خب، تابستون امسال آرش خان عزیز بالاخره ما رو به اعتیاد کشوند و باعث شد آلودهء لاست و بعد از اون Prison Break بشم که خب همینجا صمیمانه دستش رو انقدر فشار می‌دم تا له بشه و دیگه هوس نکنه من رو معتاد کنه به سریال دیدن!

از این شوخی ها که بگذریم، باید بگم که تازگی ها شروع کردم به دیدن سریال The Sopranos که اصولاً همه چیزش با سریال های تولیدی فاکس و ای بی سی، فرق می‌کنه. یعنی کلاً فکرش رو نمی‌کردم که می‌شه سریالی هم تولید کرد که جاذبه های هنری خوبی داشته باشه! سوپرانوز که داستان یه خاندان مافیایی ِ نیویورکیه، از نظر هنری به نظر من یه سروگردن بالاتر از لاست و امثالهم قرار داره؛ کلاً فلسفهء ساختش هم متفاوته و به هیچ وجه دنبال این نیست که بیننده رو طوری درگیر خودش بکنه که از خواب و خوراک بیافته که ببینه هفتهء بعد چه اتفاقی قراره بیافته.
نورپردازی ها و صحنه پردازی ها یه جورایی آدم رو یاد پدرخوانده می‌اندازه که خب به نظر تا حدی هم طبیعی می‌رسه؛ شخصیت پردازی ها واقعاً عالی و بی نظیر هستند، بازی هنرپیشه ها هم خیلی خوبه و کلاً فضایی که تو روند این سریال ترسیم می‌شه خیلی باور پذیر و در عین حال خیره کننده است. البته شنیدم که این سریال همراه Six Feet Under به عنوان بهترین سریالهای ساخته شده از نظر هنری و فنی به حساب میان... الان هم که گیر دادم به دانلود کردن همین Six Feet Under.

خلاصه که اگر سریال‌بین هستید و دنبال جنس درست و حسابی و هنری می‌گردید، سوپرانوز رو از دست ندین که واقعاً خوش ساخت و عالیه.

پ.ن: الان آخرین قسمت لاست رو گذاشتم برای دانلود... از هفتهء پیش می‌دونستم که قسمت های پایانی این فصل رو دارم می‌بینم چون اگر دقت کرده باشید تو تمام فصل های لاست، تو قسمت های پایانی، موسیقی خاصی بعضی از صحنه ها رو همراهی می‌کنه که هفتهء پیش بای اولین بار تو فصل پنجم شنیده شد.

یک بعد از ظهر رویایی

تو لیست فیلمهای مورد علاقه‌ام همیشه چندتایی وجود دارند که سالی چند بار باید تماشاشون کنم. از قدیم‌الایام یکی از اون فیلمها هامون مهرجویی بوده که خب فکر کنم تنها کسی که از میزان عشق و علاقهء من به این فیلم خبر نداشته باشه، خواجه حافظ شیرازی باشه.
تو فیلم های خارجی هم چندتایی هستند که چندین و چند بار دیدمشون و هربار هم بیشتر از بار قبل لذت برده‌ام. سه رنگ کیشلوفسکی، سرنوشت شگفت‌انگیز آملی پولن، و ... خب البته Friends رو نمی‌شه تو این دسته جا داد چون اساساً فیلم نیست و سریاله و من گاهی همراه با غذا درست کردن و غذا خوردن می‌شینم به نگاه کردن و خندیدن.

اما بین این فیلمها یه شاهکار وجود داره که نمی‌شه به این راحتی ازش گذشت: پدرخوانده!
پدرخوانده رو هر بار که تماشا می‌کنم بند بند وجودم می‌لرزه و انگار قرار نیست فیلمی به این اندازه تاثیرگذار تا ابد ساخته بشه. فضای نوستالژیک فیلم، دغدغه‌های پارادوکسیکال قهرمانانش، صحنه‌پردازی فوق‌العاده، نورپردازی شاهکارش، موسیقی بی نظیرش، داستان پردازی مناسبش، و از همه مهم‌تر بازی‌های فوق‌العاده و بی نظیری که از آل ‌پاچینو، مارلون براندو، رابرت دنیرو و ... می‌بینیم همه و همه دست به دست همدیگه می‌دن تا از این فیلم یه اثر جاودانه و بی رقیب درست کنند که تو سینمای آمریکا (و جهان) بی رقیبه.


دیروز از ظهر نشستم به تماشای هر سه قسمت پدرخوانده... یکی پس از دیگری! حدود ۸ ساعت فیلم رو پشت هم و با کمترین زمان قطع بین دو قسمت دیدم و باز هم غرق در لذت شدم. بعدش هم بلافاصله دی‌وی‌دیِ پشت صحنه‌ها و مصاحبه با کاپولا و روند ساخت فیلم و اتفاقاتی که افتاده بود رو نگاه کردم که منطقی نیست اگر بگم از خود فیلم جذاب تر بود ولی واقعاً لذتبخش بود. اینکه خیلی از ماجراهایی که توی این فیلم (در واقع تو نوشتهء ماریو پوتزو) نشون داده می‌شن، به نوعی واقعاً اتفاق افتاده بودند خودش یه جورایی جالب بود. پدرخوانده پُره از صحنه‌های بی نظیر و دیالوگ های شاهکار و جمله‌هایی که به نوعی تو تاریخ سینما و حتی فرهنگ آمریکا جاودانه شدند؛ مثل "پیشنهادی بهش می‌دم که نتونه رد کنه" یا "دوستانت رو نزدیک به خودت نگه دار و دشمنانت رو نزدیک تر" یا "از دشمنت نفرت نداشته باش چون روی قضاوتت تاثیر می‌گذاره" و ...!

اگر تونستید، حتماً برای دیدن این فیلم کم نظیر وقت بگذارید که یکی از شاهکارهای سینما به حساب می‌آد.

کارگردان یا ... ؟

اصولاً یک مسالهء مهم در دنیای هنر و سینما وجود داره و اون هم اینه که بد نیست هنرمندان محترم و نسبتاً محترم و حتا غیر محترم برای شعور بیننده یه کم ارزش قائل بشن!
به طور کلی وقتی آدم وقت می‌گذاره و می‌شینه یه فیلم از یه کارگردان خیلی مشهور (که حالا دلایل مشهور شدنش برای من یکی اصولاً مهم نیست و خیلی بهش اهمیتی هم نمی‌دم) تماشا می‌کنه انتظار داره که احمق فرض نشه! نه اینکه فلان هنرپیشهء مشهور بیاد و ادای آدم های شهرستانی رو به بدترین نحو ممکن در بیاره و اون یکی هنرپیشهء دماغ عمل کرده هم بشه زن یه مرد شهرستانی  چاه‌بازکن و با لهجه ای میان لری و کردی و مشهدی حرف بزنند و ادعای ایفای نقش متفاوت هم بکنند؛ یا یه آدم تپل مپل نفرت انگیز (که معمولاً تو ۹۵ درصد فیلم هایی که ساخته می‌شوند بالاخره یه نقشی باید داشته باشه) که نمی‌دونم چرا همه فکر می‌کنند آدم با مزه‌ای هم هست، بیاد و نمک بریزه اندازهء دریاچهء ارومیه و مردم هم بمونند که حالا الان باید بخندند یا ... ! (منظور از اون سه نقطه کاریه که آدما معمولاً و نه البته همیشه تو توالت انجام می‌دن!)

بعضی از کارگردان ها بهتره اصولاً به اسباب کشی رو بیارن که خب، اگر این کار رو بکنندخیلی برای خودشون و دیگران سودآور تر هستند! اینجوری نه ۲۰۰۰ تومان پول ناقابل آدم تو سینما خرج می‌شه و نه حدود دو ساعت از وقت آدم پای یه مشت چرندیات تلف می‌شه و نه آدم رو مجبور می‌کنند که بیاد اینجا و حرصش رو واسه این همه آشغالی که به خوردش داده شده با خواننده هاش شریک کنه!
من غلط بکنم اگر از این به بعد کارهای این آقای کارگردان ارزشی رو تماشا کنم.

پی نوشت کاملاً بی‌ربط: افغانی های عزیز به اسباب کشی می‌گویند "جا*کشی"!
پی نوشت بسیار کاملاً بی‌ربط: با دخترک امشب رفته بودیم سینما!
پی نوشت خیلی بسیار کاملاً بی‌ربط: رضا بابکِ این فیلمه همچین بد نبود یه نمه! ایول آق مهدی!
پی نوشت سوالی خیلی بسیار کاملاً بی‌ربط: اگه گفتین اسم فیلمه چی بود؟

پایان امتحانات و کلی فیلم!

این روزهای بعد از امتحانات، همیشه یه حس پر از کرختی با خودش به همراه داره به خصوص اگر کسی که این دوره رو گذرونده باشه یه خرس گنده مثل من باشه! خیلی از این دوره راضی نبودم و فکر میکنم میتونستم بهتر کار کنم و امتحانای بیشتری بدم ولی خب، به نسبت قدیم که از یه ماه پیش از امتحانا تا دو روز قبلش تنها کاری که میکردم برنامه ریزی بود و دقیقاً دو روز قبلش یه چیزی رو بهونه میکردم و میزدم به رگ بی خیالی و نوشیدنی های "اینجا-مجاز" و قلیون، این بار بهتر بودم. به اون اندازه ای که میخواستم نتونستم از خودم مایه بذارم و هرچند به نظر خیلی ها همین اولین تلاش ها خودش میتونه خیلی مفید باشه ولی من همیشه از خودم ناراضی ام و میدونم که ، با توجه به قدرتی که تو خودم میبینم، میتونستم خیلی بهتر از اینها باشم.

به هر حال گذشت و از الان دارم به کلاسهای هفتهء بعد فکر میکنم و برخلافِ این دفعه که خیلی یهویی و به فاصلهء کمتر از سه هفته قبل از امتحانا به خودم اومدم و شروع کردم، این بار میخوام از همین هفتهء بعد شروع کنم به کار جدی و مطمئنم که هیچ چیزی نمیتونه جلوم رو بگیره! (چه غلطها....!)

بهترین قسمت این دورهء بعد از امتحانا این بود که خودم رو با دیدن فیلم -رسماً- خفه کردم! از س٪ک×س و فلسفهء مخملباف تا راکی بالبوآ (به یاد دوران خردسالی و عشقی که به راکی داشتم!!) میدونم که به نسبت ایران خیلی به روز نیستم و دلیلش هم اینه که من اینجا سینما نمیرم....یعنی ترجیح میدم فیلم رو به زبون اصلی ببینم (حتا با وجود اینکه دوبلور های ایتالیایی واقعاً عالی هستند) و به همین دلیل باید صبر کنم که این فیلم ها وارد جاهایی مثل بلاک باستر بشن تا بتونم برای چند شب کرایه شون کنم. 

علاوه بر دو فیلمی که ذکر جمیلشون رفت، دو تا فیلم از جناب جو رایت دیدم که به شدت زیبا بودند. هم "کفاره" و هم "غرور و پیش داوری" (یا غرور و تعصب!...من پیش داوری رو ترجیح میدم) واقعاً فیلم های خوش ساخت و زیبایی بودند. کفاره رو از نظر داستانی بیشتر پسندیدم. از داستان "غرور و پیش داوری" خیلی خوشم نیومد. به نظرم یه داستان خیلی پیش پا افتاده اومد که به لطف کارگردان و بازیگرها و به خصوص آهنگساز، تبدیل شد به یه فیلم با جاذبه های بصری بالا. البته شاید داستان اصلی این فیلم که نوشتهء جین آستین هست از نظر ادبی خیلی خوندنی باشه ولی این دلیل نمیشه که فیلمش هم همون اثرگذاری رو داشته باشه (به خصوص اگر بخوایم یه رمان بلند رو که خوندنش دست کم چند روز طول میکشه رو تو یه فیلم دو ساعته جا بدیم!). برعکس، کفاره به نظرم خیلی استخون دارتر و شاید بشه گفت فیلم-داستان تر بود. موسیقی واقعاً تاثیر گذار بود و حتا یه جاهایی روی فیلم کاملاً سوار بود.
به هر حال هر دو فیلم خیلی خوش ساخت و زیبا بودند. صحنهء رقصیدن لیزی و آقای دارسی واقعاً جالب بود. البته نه اینکه خیلی رقاص های خوبی باشند...منظورم اینه که خیلی صحنهء فوق العاده ای بود، از نظر بازیگری، صحنه پردازی و دیالوگ (البته از جین آستین) و موسیقی بی نظیری که همراهیشون میکرد. تو کفاره هم صحنه ای که توش اون همه سرباز کنار کشتی حضور داشتند یه جورایی به نظر من شاهکار بود( به قول قطبی محشر بود!). تمام این صحنه بدون قطع دوربین فیلمبرداری شده بود و به صحنه بردنِ اون دکوپاژ با حضور اون همه آدم واقعاً کار بی نظیری بود که خیلی دلم میخواد بدونم کارگردان چند قرن برای فیلمبرداری اون صحنه وقت گذاشت!

فیلم The Good Shepherd هم تو جایگاه خودش خیلی خوش ساخت بود ولی خیلی از دیدنش و از پیامش لذت نبردم. البته خب، وقتی آمریکایی ها بخوان از خودشون دفاع کنند دست به هر کاری میزنند تا خودشون رو بکشند بالا. مثلاً تو اون صحنه ای که نقش اول فیلم، که از ماموران سیا هست میره پیش یکی از کله گنده های ایتالیایی و میشنوه که اون ایتالیایی بهش میگه "ما ایتالیایی ها خونواده مون رو داریم؛ یهودی ها رسم و سنت هاشون رو دارند؛ حتا سیاه ها موسیقی شون رو دارند؛ شما چی دارین؟"، جواب میده " ما ایالات متحدهء آمریکا رو داریم. شما اینجا فقط مهمونید!"
به نظرم یه ناسیونالیسم حال به هم زن تو این فیلم وجود داره که باعث شد خیلی از رابرت دنیروی کارگردان خوشم نیاد...هرچند هنرپیشهء واقعاً بزرگیه.

"Two for the Money "، "Premonition" و "Nightmares and Dreamscapes" هم فیلمهایی خیلی معمولی بودند و البته این آخری شش تا اپیزود کوتاه از بعضی از داستانهای استفن کینگ بود که نسبتاً جالب بودند. به خصوص اولین اپیزودش خیلی بامزه و عجیب بود: اینکه نزدیک به ۴۰ دقیقه فیلم بدون هیچ دیالوگی انقدر بتونه جذاب باشه در نوع خودش تحسین برانگیزه.

 "Breaking and Entering " هم خیلی فیلم جالبی بود. البته میتونست به نظرم خیلی بهتر از این باشه. یه جورایی فضاسازی ها و به خصوص نورپردازی های این فیلم منو یاد "۲۱گرم" مینداخت هرچند خیلی نمیشه با اون شاهکار مقایسه اش کرد. بازی ژولیت بینوش،که نقش یه زن بوسنیایی مسلمان رو بازی میکرد، تمام فیلم رو تحت تاثیر خودش قرار داده بود. هنوز هنرپیشهء زنی رو نمیشناسم که به اندازهء بینوش بتونه تو نقشش فرو بره و هر بار یه بازی متفاوت و جدیدی رو ارائه بده.

اما گل سر سبد فیلم هایی که این روزها دیدم فیلم "زندگی دیگران" بود. فیلمی راجع به آلمان شرقی کمونیستی و کنترل های دولت اون زمان و هنرمندهایی که اون همه تحت فشار بودند. این فیلم رو دو بار پشت سر هم دیدم و هر بار دیدنم با اشک همراه بود. میشد برای تمام کسانی که تو این فیلم هستند یه نمونهء ایرانی پیدا کرد. به خصوص بیضایی رو کاملاً میشد پیدا کرد. امیدوارم که سرنوشت بیضایی ِ ما اون چیزی نشه که تو این فیلم دیدم!
دیدن این فیلم رو (حتا برای اونایی که آلمانی نمیدونند) به همهء اونایی که دغدغهء هنری دارند و درد هنر تو جوامعی مثل آلمان شرقی (و غیره) رو درک میکنند پیشنهاد میکنم.
این برای بار دومه که یه فیلم آلمانی (در رابطه با آلمان شرقی) تا این حد منو تحت تاثیر قرار داده. چند سال پیش هم فیلم "خداحافظ لنین" رو دیدم که اون هم یکی از بی نظیر ترین فیلم هایی بود که تو زندگیم دیدم. هرچند "خداحافظ لنین" فیلم دردناکی هست ولی در طول فیلم صحنه های جالب و گهگاه بامزه ای هم هستند که تاثیر کوبندهء داستان رو کمتر میکنند (موسیقی یان تیرسن هم البته در بوجود آوردن حس های طنز و کمیک، بی تاثیر نیست). ولی "زندگی دیگران" کلاً فیلم دردناکیه و بیننده از اول تا آخر تو فضای سیاهی که کارگردان ترسیم میکنه گرفتار میمونه و همین رمز موفقیت و تاثیرگذاری این فیلمه که دیدنش برای کسانی که عاشق سینما هستند از نون شب واجب تره.

----------

لینک ها:

Breaking and Entering

Nightmares and Dreamscapes

Pride & Prejudice

Atonement

Two for the Money

Premonition

The Good Shepherd

Rocky Balboa

!... & Philosophy

Leben der Anderen

اون سی و سه ثانیهء بی نطیر...

بالاخره دیروز برای اولین بار فیلم سنتوری رو دیدم*. نمیخوام به خاطر اینکه فیلمِ مهرجویی هست ازش الکی تعریف کنم ولی به نظرم یکی از بهترین کارهای مهرجویی بود. اصولاً، البته، برای نسلی که با "هامون" زندگی کرده و خیلی از خاطرات ریز و درشتش با اون فیلم گره خورده، هیچ فیلمی نمیتونه جای اون شاهکار رو بگیره. ولی به نظر من توی "سنتوری"، مهرجویی شاید برای اولین بار با صدای بلند و بدون استعاره و نیش و کنایه ها و به صریح ترین شیوهء ممکن حرفش رو فریاد کرد و ریخت تو دهن بازیگراش.
تو فیلم های قبلی مهرجویی اگر هم اعتراضی بود همیشه تو لفافه بیان میشد ولی این بار انگار کارد به استخون کارگردان محبوبمون خورده و دیگه نمیتونه صداش رو خفه کنه؛ البته در نهایت هم به بهانهء صدای محسن چاووشی به این فیلم مجوز اکران داده نشد و قرار بود صدای چاووشی و چند تا از صحنه های "مورد دار" فیلم حذف بشن که آخرش هم تمام این تلاش ها بی نتیجه موند و فیلم برای یه سری ایرانی های دور از دیار و -شاید- یه سری خارجی ایراندوست نمایش داده شد.
البته چارهء دیگه ای هم نبود چون اگر قرار بود چیزی از این فیلم حذف بشه ما میموندیم و سوزن نخ کردن پیرزن و ملیجکِ ناصرالدین شاه آکتور سینما!

این فیلم، خیلی اساسی با بقیهء فیلم های مهرجویی فرق داشت؛ مثلاً پایانش که بر عکس بقیهء کارهای مهرجویی (کمدی هایی مثل مهمان مامان و اجاره نشین ها به کنار) کمتر بیننده رو تو درگیری و تعلیق نگه میداشت؛ یا حضور کم رنگ نشانه های تصویری که تو خیلی از کارهای مهرجویی جایگاه خاصی داشتند. برعکس خیلی از کارهای مهرجویی که موسیقی در اون نقش خیلی مهمی نداشت (مثل پری، سارا، بانو، درخت گلابی) این بار موسیقی (البته بنا به محتویات فیلم) نقشی اساسی داشت.

روند فیلم، من ِ بیننده رو واقعاً تحت تاثیر قرار داد و بازی بی نظیر رادان گل سر سبد فیلم بود هرچند بنا به دلایلی کاملاً سلیقه ای از موسیقی فیلم، یا بهتر بگم از ترانه های فیلم خیلی لذت نبردم و به نظرم در حد این فیلم نبودند ولی به هر صورت ترانه های عامه پسند و معمولی ای بودند که متن و شعرشون فیلم رو خوب همراهی میکردند. تا دیروز صدای محسن چاووشی رو هم نشنیده بودم و کلاً هم نمیدونم چرا با پخش کارهاش مخالفت میشه؛ دلایل و مقاصد شخصی پشت این تصمیمات خوابیده یا شعراش مورد داره یا چون فقط سبک و سیاق صدا و آهنگاش آدم رو یاد سیاوش قمیشی میندازه انقدر دارند اذیتش میکنند.

شاهکارترین صحنهء فیلم، به نظرم، صحنه ای بود که علی سنتوری میره خونه اش و ... (توضیح نمیدم تا اونایی که ندیدند و دوست دارند ببینند از جریان اصلی فیلم باخبر نشن). تو این سکانس، از دید من، مهرجویی بیشتر از هر سکانس دیگه ای به اون مهرجویی ای که ما میشناسیم نزدیک تر میشه. چیزی که تو کارهای مهرجویی همیشه حضور داشته، نقش "خانه" به عنوان نمادی از "وطن" و "میهن" بوده و هست. نمونه هایی مثل اجاره نشین ها یا بانو به همین دلیل مشکلات زیادی رو هم برای مهرجویی بوجود آوردند (یادمون هست که بانو چند سال توقیف بود و ازش فیلمی پرده ای با کیفیتی پایین رو اون زمان دست به دست میگردوندیم). اینجا و تو این صحنه دوباره همون حس "خانه" و "ایران" برام زنده شد. گذشته از اینکه رادان اونقدر استادانه بازی کرد که مو رو به تن آدم صاف میکرد، چیزی که باعث شد تو اولین باری که این فیلم رو میدیدم چند بار این صحنه رو دوباره و دوباره مرور کنم دیالوگ، یا بهتر بگم مونولوگی بود که توش رادان دنبال مدادی برای نوشتن میگشت:
"...(به برادرش) خاک تو سرت کنن که یه مداد نداری....مادر...مادر....یه مداد به من بده (مادر: مداد میخوای برای چی؟)..بابا مداد میخوم بزنم تو سرم؛ میخوام بنویسم دیگه....(مادر: آبرو واسه ما نذاشتی)... بابا خانوما، یه مداد به من بدین...یه قلم، یه مداد، یه کوفت، یه زهر مار که بشه باهاش نوشت...آخه بابا شما هیچ وقت نمیخواین یه چیزی بنویسین؟...آخه یه قلم پیدا نمیشه اینجا؟...آخه این چه خونه ایه که یه قلم توش پیدا نمیشه؟... الله و اکبر، به کی بگم آخه من؟"

به نظر من اوج فیلم همین صحنهء سی و سه ثانیه ای بود. تمام درد هنرمند ایرانی تو همین سی و سه ثانیه فریاد میشه. این همون هنرمندیه که برای صاحبخونه آبرو نذاشته. برای همین سی و سه ثانیه حاضرم دست مهرجویی رو ببوسم**.

این صحنه رو نزدیک به ده بار دیدم و میخواستم همون موقع فیلم رو قطع کنم و ادامه ندم چون حس میکردم تمام حرف فیلم تو همون سی و سه ثانیه گفته شده. بغضی که اون موقع گلوم رو چسبیده بود و ول نمیکرد همین الان که دارم مینویسم هم دوباره به سراغم اومده.....!
متاسفم که مجبوریم بهترین اثر مهرجویی رو از اینترنت دانلود کنیم و ببینیم و لذت دیدنش تو سینما چیزیه در حد رویا؛ درد بزرگتر اینه که تو همین دوره و زمونه، اخراجی ها پرفروش ترین فیلم ایران میشه. ولی از یه طرف خوشحالم از اینکه بالاخره تونستم این فیلم رو ببینم و اون همه تعریف هایی که شنیده بودم الکی و دروغی نبودند.
اد ای دین ما - از دید کاملاً مالی اگر بخوایم نگاه کنیم - به جای خودش. به طور قطع اگر روزی این فیلم بیاد رو پردهء سینما از اولین نفرایی هستم که میرم و تو صف می ایستم. ولی مهرجویی باید بدونه که دین ما ورای این حرفاست و جای دیگه ای خودش رو بالاخره نشون میده. خود مهرجویی هم میدونه که بین اون همه آدم گنده، بالاخره یه کوچولویی پیدا میشه که بگه "عمو جون بیا این مداد رو بگیر...."

----------

*به لطف یکی از خواننده های وبلاگ آلوچه خانوم  که لینک مربوط به دانلود این فیلم رو معرفی کرده بود.

**من به هیچ وجه دست کسی رو نمیبوسم. اونایی که من رو میشناسند با اخلاق گند و مغرورانهء من هم آشنا هستند و میدونند که اصولاً دوست ندارم کسی رو بالاتر از خودم ببینم (همونطور که کسی رو پایین تر از خودم هم نمیدونم). شاید تنها کسانی که تو زندگیم دستشون رو بوسیده باشم و ببوسم پدر و مادرم باشند.

Ladri

من نمیدونم چطور بعضیا به خودشون اجازه میدن تو روز روشن دزدی هنری انجام بدند و صدای کسی در نیاد؟ کپی کردن کامل یک کار هنری اصولاً مسالهء بدی نیست ولی اینکه اون رو به اسم خودت به بقیه قالب کنی یه جورایی، دست کم از دید من، کار احمقانه و مسخره ایه. یه وقت هست یه گروه میاد و یکی از معروف ترین کارهای بیتلز رو بازخونی میکنه و این کار امکان داره انقدر شناخته شده باشه که نیازی نباشه حتا ذکر کنی که اصل آهنگ مال کیه (عین کسی که بیاد و مثلاً اگه یه روز ِ فرامرز اصلانی رو بخونه) ولی وقتی کاری رو داری کلاً کپی میکنی و اسم سازنده اش رو هم نمیاری این یعنی دزدی اونم تو روز روشن.

حدوداً یک ماه پیش بود که رفتم سینما تا فیلم نقاب رو ببینم. با شروع تیتراژ فهمیدم که آهنگساز جوون این فیلم موسیقی یکی از فیلم های هالیوودی رو عیناً برداشته و با تنظیم جدید و یه کم عربی شده آورده تو متن تیتراژ. بعد از تموم شدن فیلم تا لحظهء آخر نشستم و تیتراژ پایانی رو هم کامل دیدم و خیلی دقت کردم ببینم آیا اسمی از آهنگساز این فیلم میاره یا نه که دیدم حتا کوچکترین اشاره ای هم به این واقعیت نشد که این موسیقی کاملاً و در کمال شهامت(!) از روی موسیقی این فیلم بسیار زیبا کپی (شما بخوانید دزدی) شده.

همون موقع میخواستم این مطلب رو بنویسم که به خاطر یه سری مشکلات کاری و یکی دو تا سفر، از فراستش  صرافتش  افتادم و الان دوباره که داشتم فکر میکردم به مسالهء موسیقی فیلم به یاد این کپی برداری مسخره افتادم. نمیدونم اگر آهنگساز این فیلم مثلاً دوست داشت به همین راحتی از موسیقی فیلم تایتانیک استفاده کنه اونوقت کارگردان محترم این فیلم به خودش اجازه میداد اسمی از آهنگساز تایتانیک نیاره؟ هرچند مسالهء کپی رایت که تو ایران وجود نداره و دست جیمز هورنر بیچاره تو این زمینه به هیچ جایی بند نیست جز (حالا بماند کجا....!) ولی جناب کارگردان که حافظهء تاریخی ملت غیور تایتانیک بین رو که نمیتونه دست کم بگیره که....میتونه؟ ولی تو این مورد چرا. چون خیلی کم هستند که این فیلم رو دیده باشند و موسیقیش رو هم به خاطر سپرده باشند....حداقل بین کسانی که تو روزنامه ها و مطبوعات دستی بر قلم دارند.

دل شدگان و خاطرات من

سال۱۳۶۸ بود.....
اون شبی که معلم تارم،ارشد،زنگ زد خونمون و گفت که برای فيلم جديد علی حاتمی به يه پسر بچه احتياج دارن که تو يه صحنهء يکی دو دقيقه ای بشينه و تار بزنه و خواست که من پس فردای اون روز برم پيشش که منو ببره سر صحنه......يادمه که از خوشحالی داشتم پرواز ميکردم.....
پس فردای اون روز رفتم خونهء ارشد و خدا بيامرز داريوش زرگری در و باز کرد و در حالی که داشت سه تار ميزد گفت:بيا تو امير جان.....
زرگری پيش از اينکه منو به عليزاده و ارشد معرفی کنه معلم تنبکم بود و خاطرات زيادی ازش دارم که همش پر از محبت و خوبيه.....آدم متواضعی بود و بر خلاف خيليای ديگه اصلاً دنبال اسم و رسم نبود.....
با خوشرويی و همونجوری که داشت سه تار ميزد و سيگار ميکشيد کلی از حال و احوالم پرسيد......ارشد هم اومد و خانومش رو هم يادمه که تو آشپزخونهء کوچولوشون بود و داشت چايی ميريخت.....تابستون بود و هوا گرم.....
ارشد و زرگری کلی سر اينکه چه قطعه ای رو بزنم صحبت کردن و قرار  شد که درآمد و کرشمهء شور رو بزنم.....يادش به خير.....خوب يادمه که زرگری داشت تو اون وضعيت به من کرشمه شور ياد ميداد....هرچند آخرشم حاتمی خواست که چهارگاه بزنم و ميگفت که عليزاده واسه صحنهء بعد از اون صحنهء کوچولوی من يه آهنگی تو چهارگاه ساخته که من بعدنا فهميدم همون هفت ضربی چهارگاه بود.
محل فيلمبرداری جايی بود تو جنوب شهر که هنوز هم نميدونم کجا بود...اون موقع ارشد يه رنوی سبز داشت و همگی باهم سوار اون رنو شديم و رفتيم اونجا....وقتی رسيديم داشتن صحنه ای رو از صحنه های اول فيلم فيلمبرداری ميکردن.....محمد علی کشاورز به عنوان شاگرد جلو استادش فرامرز صديقی نشسته بود و مشق سه تار ميکرد(!).....از همون موقع از صديقی خيلی خوشم اومد....تو نگاهش مهربونی خاصی بود..بعداً که فهميدم قراره تو صحنه ای باشم که فرامرز صديقی هم هست و نقش پدربزرگ منو داره کلی ذوق کردم......وقتی برای اولين بار قيافهء علی حاتمی رو ديدم احساس تعجب کردم که چطور از آدمی انقدر خشک و جدی سريالی مثل هزاردستان بيرون اومده.....خوب يادمه که هزاردستان رو به خاطر موسيقی بی نظير حنانه نگاه ميکردم و هيچی هم نميفهميدم......
قيلمبرداری اون صحنه که تموم شد ارشد منو برد پيش حاتمی و يه آقايی که اگه درست يادم مونده باشه اسمش بخشی بود....(عنايت بخشی نه البته!)اونجا بود که حاتمی از ارشد خواست که من چهارگاه بزنم و تار کوچولويی رو هم آورده بودن که با اينکه جثهء من اون موقع ها خيلی کوچيک بود بازم برام کوچيک بود و هيچوقت نفهميدم چرا بايد حتماً با اون تار اون صحنه فيلمبرداری ميشد!بعد از اون حرفا وقت نهار شده بود.....يادمه که زرگری منو برد پيش صديقی و گفت:امير،اينم پدربزرگته! نميدونم خلاء ناشی از هيچوقت نداشتن يه پدربزرگ بود يا مهربانی های فرامرز صديقی که باعث شد من اونقدر وابسته بشم به اين پدربزرگ دو روزه.....
سر نهار من بين ارشد و صديقی نشسته بودم......عجيبه که انقدر به وضوح يادمه که برای ريختن سماق روی کبابم مردد بودم که با دست بردارم يا نه...تا اينکه خود ارشد با دست برای خودش ريخت و منم انگار که اين اجازه بهم داده شده همون کارو کردم....بعد از نهار رفتيم سمت اون يکی خونه که قرار بود صحنهء من(!)توش فيلمبرداری بشه.....خونه ها نزديک هم بودن و پياده رفتيم و اونجا شهلا رياحی رو ديدم و فهميدم صحنه هامون يکيه.....اونم ميشد مادربزرگم!!!! تو اتاق گريم هم يه ابرويی برام گذاشتن که خودم تو آينه هم خودمو نميشناختم....ولی به خاطر حساسيت های حاتمی رو دکوراسيون اتاق فيلمبرداری يه کمی به درازا کشيد و از اونجايی که آفتاب غروب کرد قرار شد اون صحنه رو روز بعد فيلمبرداری کنن....سخت گيری و دقت حاتمی عجيب و غريب بود....راجع به دقت نظر حاتمی خيليا حرف زدن و حرفای من چيزی رو به گفته های اونا اضافه نميکنه...ولی برام عجيب بود که چطور انقدر سر بودن يا نبودن يه شمعدون يا نوع قرار گرفتن روميزی بايد دقت کرد.....خب واسه همينه که حاتمی حاتمی بود.....
اونشب با تاکسی اومدم تا خونه و روز بعدش از صبح زود اونجا بوديم به اين اميد که کار همون صبح انجام بشه....ولی باز هم سخت گيری های حاتمی سر صحنه آرايی و حضور آفتاب و اين مسائل کار رو کشوند به بعد از ظهر.......
اون روز از صبح من يه گوشه نشسته بودم و واسه خودم ساز ميزدم......گهگداری هم ميرفتم يه دوری تو اون خونهء قديمی ميزدم.......يادمه از اون همه زرق و برق و آينه کاری چشام گرد شده بود......تو يکی از همون دور زدن هام تو گوشهء يه اتاق کلاری رو ديدم که يه سه تار دستش بود و کنار کشاورز نشسته بودو واسه دل خودشون داشتن ميزدن و ميخوندن......سه تار از اين سه تارای کتابی بود که کاسهء گرد نداشت و کاسه اش تخت بود....آخه تو دورانی که ساز زدن جرم بود و ساز رو ميشکوندن خيليا از اين سه تار ها ميساختن تا بتونن اونو راحت تو عبای خودشون جا بدن و کسی نفهمه....اولين بار بود که همچين سازی رو ميديدم.....يادمه که همچين بچهء آرومی هم نبودم و خيلی اذيت هم ميکردم.....تا جايی که يه بار همين بخشی از بس که من دورو بر همه ميرفتم و کرم ميريختم دست منو گرفت و برد ته سالن نشوندو تارو داد دستم و گفت اينجا بشين و کار خودتو بکن!!!!
صحنه بالاخره فيلمبرداری شد و من پاهام يخ کرد تا اون صحنه تموم بشه...چون مجبور بودم که جورابامو در بيارم و من کلاً حتا تو چلهء تابستون هم جورابو از پام در نميارم(همين الانش هم همينطوره و همه بهم ميخندن...شايد از پاهام خجالت ميکشم...نميدونم.....ولی پاهام يخ ميزنن!!!)....اون شب يادمه که تو تاکسی ای که داشتيم بر ميگشتيم تا ما رو برسونه من بودم و شهلا رياحی و يکی دو نفر ديگه هم که باهامون بودن.....يادمه که از جلوی ميدون فردوسی گذشتيم و شهلا رياحی گفت:«ميگن فردوسی شبا که اينجا خلوت ميشه اون بالش و متکا رو ميذاره زير سرشو ميخوابه!».....يادمه که همه خنديدن و من مات و مبهوت مونده بودم که چطور همچين چيزی ممکنه.......
تو خونه هم که سوال پيچ شده بودم که محل فيلمبرداری کجاست و حاتمی چه جوريه و از اين حرفا......تو مدرسه هم به کسی چيزی نگفتم....خوشم نميومد که کلاس بذارم.....يادمه صميمی ترين دوستام يعد از چند سال و خيلی اتفاقی اين مساله رو فهميدن.....
----------------------------
سر جشنوارهء اون سال يادمه که اين فيلم خيلی قيل و قال کرده بود و همه هم فکر ميکردن حالا که عليزاده موسيقيش رو ساخته و شجريان هم خونده جايزهء موسيقی امسال مال دل شدگانه در حالی که اگر اشتباه نکنم انتظامی اون سال واسهء فيلم از کرخه تا راين جايزه رو برد.....
يادمه که خيلی دلم ميخواست که فيلم رو تو جشنواره ببينم......
پدرم دوستی داشت به اسم آقای پازنده که از دوستای اکبر عبدی بود که تو اون فيلم هم بازی کرده بود(و مثل هميشه چه بازي شاهکاری هم کرده بود........) و بهمون قول داده بود که برامون بليت اون شب فيلم رو بگيره....عبدی هم گفت که دوست داره خودش بياد و اين بليت رو برامون بياره.......يادش به خير.....روی يه مقوای خوشگل هم دو تا از عکسای اون صحنه ای رو که من توش بودم گذاشته بود و برام امضا کرده بود و اون شب با بليت ها آورد.....هيچوقت لوطی مسلک بودن و درويش بودن اين آدم رو يادم نميره....برادرم اون موقع تو يه شهر ديگه دانشجو بود و من و پدرومادرم بوديم که بايد ميرفتيم سينما و بليتمون برای ده نفر بود....دم در هم پر از آدمای مختلفی بود که منتظر بودن تا بتونن بليتی گير بيارن....مادرم هم از بين اونا سه تا زوج جوون رو که يکی هم با بچه اش اومده بود رو انتخاب کرد و با اون بليت ۱۰ نفره رفتيم تو.......حس عجيبی بود اينکه خودمو رو پردهء سينما ببينم.....يادمه که پدرومادرم هر دوشون يه جورايی ذوق کرده بودن....منم خودم گرفته بودمو فکر ميکردم که الان آلن دلونم!!!!!
-----------------------------
گذشت و يواش يواش همه چيز يادم رفت.......حتا يادم رفت اون دو تا عکسی رو که اکبر عبدی برام آورده بود کجا گذاشتم......و بعد ازاثاث کشی ها بود که ديگه نديدمش.......!
کلاس تارم هم تعطيل شد....پدرم ميگفت بايد بشينم و درس بخونم......هر چند من پنهانی برای خودم سمفونی ۵ بتهوون و پاتتيک چايکوفسکی گوش ميکردم و کتاب پشت کتاب بود که ميخوندم.....آره......خط ذهنيم عوض شده بود......سالهای خوبی نبودن....به زور درس ميخوندم و بعد از اينکه تو دانشگاه قبول شدم و ثبت نام کردم انصراف دادم و پی موسيقی رو جدی تر گرفتم.......
----------------------------
يه روز يکی از دوستام،روزبه،بهم زنگ زد و باهام تو کافه نادری قرار گذاشت....تازه با مهسا آشنا شده بود و همش پاتوقشون اونجا بود.....منم به اين بهونه رفتم انقلاب و يه کمی کتاب فروشی ها رو دور زدم و چند تا نوار خريدم و بعدش هم رفتم کافه نادری که به نظرم اومد يه سالن پر از دوده که توش چند تا آدم دارن به زور نفس ميکشن........چند دقيقه از حرف زدنمون گذشت که روزبه گفت: امير فکر کنم اونی که پشت ميز بغليمونه فرامرز صديقی باشه......
برگشتم و نگاهش کردم........به نظرم خيلی عوض شده بود...نگاهی بهم انداخت و يه کمی فکر کرد.......فکر نکنم يادش اومده باشه.....رفتم جلو و سلام کردم.....نزديک به ۸-۷ سال گذشته بود.....جواب سلاممو داد...همونطور مهربون بود...ولی يه کمی خسته به نظر ميومد......بهش گفتم:من نوهء شما بودم تو فيلم دلشدگان.....يه نگاهی بهم کرد و لبخندی زد  و گفت:امير.....چقدر بزرگ شدی.....يادمه....يادمه....!
بغض گلومو گرفته بود......خنديدم و چيزی نگفتم....بهم گفت:هنوز ساز ميزني؟يادمه خوب تار ميزدی.......
از جواب دادن شرمنده شده بودم...........خيلی وقت بود که دست به ساز نميزدم.
--------------------------------
امروز با صدای زنگ پستچی از خواب بيدار شدم.....شب قبل تا دير وقت بيدار بودم و مشغول کار ترجمهء اون کتابه بودم.....از پای آيفون گفت:دو تا بسته از ايران دارين!

ميدونستم که مامان اينا برامون يه سری خرت و پرت فرستاده بودن.....با کلی ذوق و شوق بازشون کرديم......لای کلی آجيل و پسته و اين چيزا کلی هم روزنامه بود که مچاله شده گذاشته بودن تا بين اون خرت و پرتا رو پر کنه....ولی بين اونا يه دستهء ۸ ورقی روزنامه بود که مچاله شده نبود.....به سميرا گفتم:حتماً چيز مهمی توشه!....سميرا باهام موافق نبود و ميگفت اينم مثل اون روزنامه های ديگه است....بعد از اينکه همه چيزو گذاشتيم سر جاش اومدم سر وقت اين روزنامهه......بازش کردم و شروع کردم ورق زدن تا اينکه عکس خودم و ديدم.......آره.......يه مقالهء کوتاه راجع به حاتمی و عکس اون صحنه از دل شدگان توش بود......يه نگاه برام کافی بود تا همهء اين خاطرات برام زنده بشن..........

 

يادش به خير..............