لحظه

مه،
     ابر 
          و نمناکی حضور خاطره ها
          در میان تردید‌ها و لحظه‌های سرشار از رخوت.

اینگونه است که باید "آرام بود و سر به زیر و سخت".

و اینک؛ 
       من
            و
              تو!

و اندیشیدن به این همه فاصله.
                                      
                                          براستی، کِی پر خواهد شد؟

شیطان و این روزهای موزیکال من!

چند وقتیه که هر روز دارم با موسیقی طالع نحس و ارکستراسیون بی نظیر جری گلداسمیت سر می‌کنم. یعنی یه جورایی صبح که بیدار می‌شم این موسیقی باید شروع بشه و شب قبل از خواب هم حتماً باید یه دور بشنومش. انگار دکتر تجویز کرده باشه!
به خدا فکر کنم همسایه‌هام فکر می‌کنند شیطان پرست شدم که دائم دارم موسیقی‌یی رو گوش می‌کنم که توش یه بند دارند داد می‌زنند Ave Satani*.

خلاصه که داستانیه. البته خب من دارم روی ژانر موسیقی فیلم ترسناک کار می‌کنم و تازگی ها این فرم برام جذابیت پیدا کرده. به نظرم یکی از بهترین نمونه‌هایی که تا حالا تو این ژانر نوشته شده همین موسیقی طالع نحسه که به طرز فوق‌العاده‌ای تاثیرگذاره. البته خب این تصور غلط رو نمی‌دونم کدوم شیرپاک خورده‌ای تو ایران رواج داده که این موسیقی، همون موسیقی کارمینا بوراناست! از جمله این آقای جاهد که اینجا در همین زمینه دوکلمه حرف زده که پره از ایراد و اشتباه. این شد که مجبور شدم تو کمی با موسیقی جوابی بهش بدم. من نمی‌دونم چرا بعضی‌ها فکر می‌کنند حتماً باید در هر زمینه‌ای بدون اینکه دانشش رو داشته باشند به صورت حرفه‌ای اظهار نظر کنند!

در همین رابطه جناب شازده هم چیزکی نوشته که تو اندرونی قابل خوندنه!

* یه جورایی می‌شه به صورت Hail Satan ترجمه‌اش کرد.

عادت می‌کنیم؟

نمی‌دونم این از خصلت های ما ایرانی‌هاست یا اساساً یکی از ویژگی‌های نوع بشره؛ ولی حس می‌کنم آدمیزاد کلاً خیلی زود به همه چیز عادت می‌کنه. یعنی این تطابق داشتن با محیط بدجوری یهو خودش رو نشون می‌ده. این مساله خیلی جاها خوبه؛ یعنی انقدر یه جاهایی خوبه که آدما انگار ناخودآگاه این ویژگی رو می‌پذیرند. هرچند برای خیلی ها، خیلی از چیزها هیچوقت عادی نمی‌شه و همیشه انگار باهاش درگیر هستند ولی خب، اینطور افراد رو خیلی کم تو اطرافیان خودم دیدم.

امروز که خبر تلویزیون ایتالیا رو نگاه می‌کردم و دیدم اولین خبر که معمولاً مهم ترین خبره، دربارهء غزه و کشت و کشتار و درگیری غیرانسانی اونجا نیست یه کم جا خوردم. این مساله هم به همین زودی عادی شد؟ عین همون قضایای عراق؟ یادم افتاد اون موقعی که آمریکا جنگ عراق رو شروع کرده بود هر روز برنامه های ویژه و فلان و بهمان تو تلویزیون پخش می‌شد و بعدش هم تمام اخبار با حالت هایی دراماتیزه شده مورد بحث قرار می‌گرفتند. بعد از یه مدت همون خبرها با غلظت کمتری پخش می‌شدند و اخبار میس ایتالیا یه کم مهم تر شده بودند. بعدش دیگه خبر انفجار انتحاری و کشته شدن مثلاً ۱۴۰ نفر توی بغداد دیگه فقط زیرنویس می‌شد. نه بیشتر نه کمتر!
این روال تا همین چند وقت پیش هم ادامه داشت و التهاب عراق دیگه از بین رفته بود و انگار برای کسی مهم نبود که همین چند ساعت پیش دوباره ۲۵۰ نفر تو فلان بازار فلان شهر عراق کشته و زخمی شده‌اند. عادی شده دیگه... نه؟ تا اینکه مسالهء غزه پیش اومد. حالا تو بوق و کرنا شده و داد و بیدادی راه افتاده که بیا و ببین!
به زودی این هم عادی می‌شه. بعدش یه جنگ دیگه تو کامبوج یا ایران یا پاکستان یا چه می‌دونم فلانجای دنیا راه میافته و دوباره بوق و کرنا و عادی شدن همه چیز و این بار خبر حملهء موشک های اسراییل به غزه و کشته شدن ۵۰ نفر یا خبر حملهء حماس به اسراییل و کشته شدن ۵۰ نفر زیرنویس می‌شه!

من نه آدم سیاسی‌یی هستم نه از هیچ حزب خاصی پیروی می‌کنم. چیزی که همیشه دغدغهء ذهنی من بوده، مسالهء انسانیت و مرگ انسانیته که همیشه در طول تاریخ شاهدش بودیم و هستیم و فکر کنم متاسفانه همیشه خواهیم بود!
عادی شدن، همونطور که اول گفتم، خیلی جاها خیلی هم خوبه! خیلی خوبه اگر آدم به جایی مهاجرت می‌کنه با شرایط جدید خو بگیره؛ خیلی خوبه اگر آدم کارش رو عوض می‌کنه یا خونه‌ش رو عوض می‌کنه به محیط جدید عات کنه؛ خیلی خوبه اگر عزیزی رو برای همیشه از دست داد بعد از یه مدت با نبودنش کنار بیاد؛ و... .
ولی خوبه که به کشت و کشتاری که همیشه در طول تاریخ کنار گوشمون اتفاق افتاده و می‌افته به همین راحتی خو بگیریم؟ کی قراره که شرافت انسانی رو تو وجود خودمون پیدا کنیم و بهش ارج و قربی بدیم و اون بشه نشانهء ارزشمندی انسانها و یاد بگیریم که دو وجب خاک و چهار قرون بیشتر و کمتر واقعاً ارزش یه زندگی رو نداره که به همین راحتی سر تانک رو کج می‌کنیم و می‌زنیم یه عده بچه رو به کشتن می‌دیم و بعدش می‌گیم "آخ ببخشید اشتباه شد!" و مردم هم خب، عادت کرده‌اند به این همه خونریزی و کسی دیگه خیلی براش مهم نیست که چی شده و چی می‌شه و چی خواهد شد؛ فعلاً آتش بس رو اعلام کنید تا بعداً حق و حسابهایی از اینجا و اونجا برسه و خیال دنیا راحت بشه که فعلاً همه چیز امن و امانه و دنیا رو سکوت و آرامشی بگیره که در واقع آرامشیه پیش از یه طوفان دیگه.

مطالعه می‌کنیم ۲۲

زمان مگر چیست؟ خطی قراردادی که یک طرفش گذشته است و آن‌قدر می‌رود و می‌رود تا به تاریکی برسد. طرف دیگرش هم آینده است که باز دو سه قدم جلوتر می‌رسد به تاریکی. خُب همه این‌جوری راضی شده‌ایم و داریم زندگی‌مان را می‌کنیم.
بعضی وقت‌ها می‌بینی یکی از ما از این خط‌ها خارج می‌شویم. پای‌مان سُر می‌خورد این‌ور خط که می‌شود گذشته، یا یک قدم آن‌طرف خط به آینده می‌رویم.
(...)
همیشه همین‌طور بوده. بشر خواسته جوابی برای سؤالاتش پیدا کند. وقتی هم این‌کار ممکن نبوده، سعی کرده خودش را به جوابی سردستی قانع کند. در واقع خودش را توجیه کند. دلیلش واضح است. وقتی به نقطه‌ای می‌رسیم که توان درک هستی را نداریم، هول برمان می‌دارد. در برهوتی تاریک و بی‌انتها دنبال نور می‌گردیم و دست آخر، حتا اگر شده نوری ضعیف برای خودمان درست می‌کنیم و نفسی به آسودگی می‌کشیم و برمی‌گردیم سر زندگی خودمان.

----------

دو قدم این‌ور خط - احمد پوری - نشر چشمه - ۳۵۰۰ تومان

نامه نگاری ها ۵

(...)
دیروز همه‌ش یه جور بغض و دلشورهء بی‌مورد داشتم. یه حس و حال خاکستری اسمش رو بذاریم. یه طوری که همه‌ش دلم می‌خواست بشینم یه گوشه و به صدای بارونی که پشت پنجره، حیاط خونه‌م رو خیس می‌کرد گوش کنم و غرق شم تو خیالات خودم. هنوز اون خواب هفتهء پیش به یادم می‌آد و هی ذهنم رو درگیر می‌کنه. فضاش با فضای دیروز خیلی هماهنگ بود. هوای خاکستری؛ بارون‌ خاکستری، آفتاب خاکستری، ابرهای خاکستری؛ موسیقی خاکستریِ النی کارایندرو و …

دلم می‌خواست انگار زمان رو یه کم جا به جا کنم و بتونم تو محیط دیگه‌ای از زمان حرکت کنم. انگار دوست داشتم از قالب اون چیزی که توش منطق حکم می‌کنه بزنم بیرون و سعی کنم یه کم خلاف جهت اون چیزی که همه حرکت می‌کنند حرکت کنم.
زمان خیلی بی رحمه. تو می‌تونی خلاف جهت رودخونه شنا کنی، می‌تونی توی اتوبان تو لاین مخالف، خلاف جهت بقیه رانندگی کنی، می‌تونی خلاف ایدهء دیگران فکر کنی ولی نمی‌تونی خلاف جهت زمان حرکت کنی. جزیی ازش شدی و این آزادی رو نداری که به میل خودت اون طرفی که دوست داری حرکت کنی. آره، زمان خیلی بی رحمه؛ کلاً انگار هر پدیده‌ای که خیلی قدرت داشته باشه کلاً خیلی هم بی رحم می‌شه!

(...)

مازوخیسم به سراغمان آمده است!

آقاجان، وقتی هدفون‌هایی که این آقا مهربونه برات گرفته رو می‌گذاری تو گوشهات و هیچ صدایی از محیط دور و برت نمی‌شنوی، و تو همون حالت داری توی یه خیابون خلوت و تاریکی که کلاً چهارتا چراغ هم از خونه‌های اطرافش روشن نیست و درخت های ل.خ.ت و عوری که برگی بهشون نمونده عین دستهای شیطان بالای سرت قرار دارند و همه جا رو یه مه غلیظ پوشونده،....
جمله ناتموم موند!
چی می‌گفتم؟
آها...
وقتی همهء این حالت هایی که نوشتم وجود داره و ناخودآگاه بدون هیچگونه عامل خارجی‌یی آدم اگر تنها تو این خیابون و فضاش باشه، ترس کل وجودش رو می‌گیره، شما خیلی بیخود می‌کنید اون هدفون های معروف رو بچپونی توی گوشهات و موسیقی فیلم طالع نحس گوش کنی و بلرزی و بلرزی و بترسی و قلبت هی تند و تند تالاپ تالاپ بزنه و قدمهات سنگین تر بشه و حس کنی الانه که یکی از اون شاخه‌های بی برگ بالا سرت که درست عین دستهای شیطان می‌موند بلندت می‌کنه و با خودش تو رو می‌بره به اون دنیا! گیرم حالا توی گنده‌بک رو یه شاخه که هیچ، بولدوزر هم نمی‌تونه تکون بده!!

خب گوش نکن! بزن اون کانال موتزارت و شوبرت گوش کن!
مازوخیسم چی می‌گه؟

به یاد یک آشنای قدیمی...

باید ساعت شش بعد ازظهر می‌آمدند. آقای فریوسفی فقط با او کار می‌کرد و تنها او را به عنوان بهترین صدابردار قبول داشت. بعدها فهمیدم خیلی هم اشتباه فکر نمی‌کرد. اگر بهترین نبود، ولی لااقل یکی از بهترین ها بود. اولین همکاری‌ام با او، همان وقت بود. ۱۸ ساله بودم و پر شور و سرشار از انرژی و ایده و او در نخستین دیدار انسانی بسیار معمولی و آرام به نظرم آمد. شاید هم حتی خیلی جذبم نکرد، ولی کارش عالی بود. صدا را خوب می‌شناخت و یکی دو جا یه سری ایرادها را گوشزد کرد. هنوز هم هروقت "فانتزی برای تار و ارکستر" را گوش می‌کنم، یاد آن روز می‌افتم و تذکری که بهم داد و گفت: "اینجا تار با ارکستر هماهنگ نیست ها...." و من مغرورانه نپذیرفتم و هفتهء بعدش که گوشم استراحت کرده بود و موقع میکس شده بود تازه فهمیدم حق با او بود اما برای جبران آن اشتباه کمی دیر شده بود.

کارهای زیادی را باه او ضبط کردم. چه کارهایی که خودم نوشته بودم، چه کارهای دوستانم و دیگر آهنگسازانی را که ناظر ضبط بودم و او همیشه با اینکه همیشه آرام و خوش خنده بود و شوخی هایش همیشه فضای کار را قابل تحمل تر می‌کرد، در کارش واقعاً حرفه‌ای بود. یادم می‌آید که همیشه چندین و چند بار داخل استودیو می‌رفت و به اتاق فرمان می‌آمد و صدای سازها را با دقت کنترل می‌کرد و همیشه بهترین صدا را از سازها می‌گرفت.

یادم هست که در آن روزهای نخستین، او همیشه دست نیافتنی بود. زمان کاریِ او همیشه پُر بودند و باید از دو هفته قبل برای روز سه شنبه استودیوی ۱۰۳ را رزرو می‌کردیم تا با او باشیم چرا که بهترین بود. صدا را خوب می‌شناخت، موسیقی را درک می‌کرد و کنار او بودن در اتاق فرمان مساوی بود با شوخی و خنده های به موقع و مناسب طوری که هیچ کسی نبود که از او بد بگوید، آن هم در جمعی که همه پشت سر آن یکی صفحه می‌گذاشتند.

تنها چیزی که برای من کمی قابل تحمل نبود سیگار کشیدن‌های زیادش بود؛ الان را نمی‌دانم ولی آن روزها کسی که سیگار نمی‌کشید در اقلیت بود.
هنوز خاطرات آن روزهای ضبط با او برایم شیرین و به یاد ماندنی هستند. چرا که او همیشه کارها را آسان می‌کرد و بعد از ۱۲ ساعت که دائم با یک قطعهء پنج دقیقه‌ای سر و کار داری و برای بار هزارم داری آن را گوش می‌کنی، طوری صداها را روی میز می‌چید که گوشت آزار نمی‌دید و وقتی از استودیو بیرون می‌آمدی صدای ترمپت‌ها و تیمپانی ها اعصابت را به هم نمی‌ریخت.

خواندن این خبر که محمدرضا صابر، یا به قول ما آقا صابر، برای همیشه رفته‌است دردناک بود. باور نکردنی و سخت بود خواندن اینکه امروز پیکرش تشییع می‌شود و دیگر کسی در اتاق فرمان خنده‌های دلنشین و صادقانهء او را نخواهد دید.

خبر +

پی‌نوشت مربوط: لطفاً از کامنت هایی با مضمون روحش شاد و خدا بیامرزد و ... خودداری کنید. از این جمله‌های کلیشه‌ای و رایج نفرت دارم.

پی‌نوشت بی ربط: کمی با موسیقی با مطلبی دربارهء وبلاگ دُهُلچی به روز شد.

بازگشت به گذشته؟

۱- اُرسته نگاهی می‌اندازه به ظرف سالاد روی میز و می‌گه "من خیلی جدی دارم به این فکر می‌کنم که بعد از این که درسم اینجا تموم شد جمع کنم برم شهر خودم و تو همون باغهایی که اونجا دارم مشغول شم به کار کردن. شراب می‌گیرم، روغن زیتون می‌گیرم، باغامون پُر‌اند از میوه های آبدار و خوشمزه... نه مثل این میوه های زپرتی سوپرمارکتی!" بهش می‌گم: "فکر خوبیه ولی بعید می‌دونم از پسش بر بیایی." شازده سری تکون می‌ده و می‌گه: "ولی به نظر من شدنیه. تموم این تلفن و تلویزیون و موبایل و اینا رو آدم می‌تونه بندازه دور و با خیال راحت بدون دغدغه از این همه آشغالی که دنیای مثلاً متمدن امروز رو گرفته بره یه گوشه‌ای و واسه خودش زندگی کنه."

۲- با دخترک توی یکی از کافه های تهران بودیم. یادم نیست دقیقاً کجا. بهش گفتم: "من اگر روزی برگردم ایران، خیلی دوست دارم برم توی یه ده زندگی کنم. تجربه‌ش رو هم داشتم. یه بار حدود شیش هفت ماه اونم تو زمستون و برف و سرما این کار رو کرده بودم و رفته بودم همون جایی که نزدیک پلوره و خیلی هم خوب جواب داده بود. اصلاً هوای اون منطقه به آدم روح می‌ده. زندگی یعنی همین. این چه زندگی‌ییه که آدم تو شهرهای بزرگ داره؟ همه‌ش استرس و خبر بد و آلودگی و ترافیک و جمعیت و شلوغی؟ آدم از زندگی هیچی نمی‌فهمه چون روند همه چیز تند می‌شه. عین یه آتش گردونی که همینطور داره دور خودش بی‌هدف می‌چرخه. انقدر تو این آتش گردونه می‌چرخی و می‌چرخی و می‌چرخی که یهو می‌بینی پرت شدی یه جای دوری که دست خدا هم بهت نمی‌رسه."

۳- کیارا فنجون قهوه‌ش رو می‌گذاره روی میز و من به جمعیتی که توی کافه جمع شده‌اند و راجع به هرچیزی مرتب اظهار نظر می‌کنند نگاه می‌کنم. کیارا به حرفش ادامه می‌ده: "مساله اینه که انقدر زندگی‌مون مصرفی شده که یهو زنجیر این چرخی که داره اقتصاد رو می‌چرخونه انگار پاره شده باشه. بیشتر از اونی که نیاز داریم تولید می‌کنیم و همین می‌شه که کلّ دنیا رو مشکل اقتصادی گرفته و مردم رو دیوونه می‌کنه. نه فقط من و تو. حتا اون گنده گنده‌هاش. مثل اون شرکت ژاپنی که از فرمول یک انصراف داد چون به اندازهء کافی پول نداشت تو مسابقه شرکت کنه، یا مثل اون سرمایه‌دار آلمانی که نتونست ورشکستگی‌اش رو بپذیره و خودش رو انداخت زیر قطار... فکرش رو بکن چقدر آدم باید داغون باشه که خودش رو بندازه زیر قطار؟" بهش می‌گم: "به نظر تو آخرش به کجا می‌رسیم؟ بالاخره یه راه حلی باید وجود داشته باشه!" سری تکون می‌ده و می‌گه: "نمی‌دونم. خیلی سر در نمیارم ولی من خودم به شخصه حاضرم برم جایی زندگی کنم و زمینی داشته باشم و چیزی که خودم تولید می‌کنم رو استفاده کنم. استقلال شخصی." خنده‌ام می‌گیره. بهش می‌گم: "تو ناز نازی تر از اونی هستی که از این کارها بکنی. بعدش تازه یعنی چی؟ این یه بازگشت به عقبه." سرش رو به علامت تایید تکون می‌ده و می‌گه: "دقیقاً! بازگشت به گذشته. زندگی‌ما پره از رفتن به جلو. ولی الان وقتشه که برگردیم به گذشته. زیادی تند رفتیم جلو."

۴- صدای هومن پای تلفن خسته‌است. از آلودگی هوای تهران می‌گه و وضعیت ترافیک و اعصاب خوردی هایی که همه‌مون باهاش آشنا هستیم. وقتی می‌گه که خیلی جدی داره به ترک کردن تهران فکر می‌کنه یه چیزی ته دلم پاره می‌شه. یه کم ترس و کلی خوشحالی تو شنیدن این حرف وجود داشت. ترس برای اینکه تغییر همیشه با ترس همراهه و خوشحالی از این بابت که چیزی که من مدتهاست دارم بهش خیلی جدی فکر می‌کنم اونقدرها که فکر می‌کردم هم احمقانه نیست، وگرنه به ذهن هومن نمی‌رسید چون اون همیشه آدم باهوش و خوش فکریه و اگر داره از این مساله حرف می‌زنه معلومه که من خیلی هم اشتباه نمی‌کردم. نمی‌دونم چه تصمیمی واسه زندگی‌اش می‌گیره؛ به هر حال هر کسی برای زندگی خودش، متناسب با شرایط خودش باید تصمیم بگیره ولی یه جورایی ته دلم می‌خوام اون چیزی که همیشه تو سرم بوده اتفاق بیافته... هومن توی یه خونهء ویلایی با یه حیاط بزرگِ پر از دار و درخت و یه تراس خوشگل که گوشه‌اش یه منقل کباب هست و هوای نمناک شمال و نسیم خنکی که با خودش بوی دریا رو میاره و مایی که دور هم جمع هستیم و "زندگی کردن" رو زندگی می‌کنیم.

تیک تاک ساعت، برای من صدای قدمهای مرگه. که هر ثانیه داره بهمون نزدیک می‌شه. یا ما داریم بهش نزدیک می‌شیم. نکنه خیلی دیر بشه و ما غرق در زندگی و روزمره‌گی هاش، نفهمیم کِی اومدیم و چه کردیم و کجا داریم می‌ریم؟ دست کم می‌تونیم از این بودن اجباری تو دنیایی که با کارت دعوت دیگران توش داریم زندگی می‌کنیم و شاید اصلاً دوست نمی‌داشتیم جزیی ازش باشیم، لذت ببریم.
زندگی یعنی همین. 

ای عشق که می‌آیی، ای عشق که می‌گریزی

دقیقاً همین روزها بودند. دقیقاً ژانویهء ۲۰۰۲ و دوران امتحانات بود که کیارا یه سی‌دی از کارهای یه خواننده و آهنگساز ایتالیایی به اسم فابریتزیو ده‌آندره بهم داد که جورایی دنیای جدیدی از موسیقی ایتالیایی رو برام مشخص می‌کرد.
صدای گرم خواننده و همراهی گیتار و احیاناً یکی دو ساز دیگه که تو بعضی از آهنگها بودند و تو خیلی‌ها هم نبودند و اون فضای به شدت تیره و نوستالژیک و در عین حال پر از طعنه و نیش و کنایه‌ای که تو شعرهای این آدم پیدا می‌شد از همون دفعهء اولی که به موسیقی‌اش گوش دادم من رو به خودش جذب کرد و به شدت روم تاثیر گذاشت طوری که همون موقع با خودم فکر کردم چرا باید انقدر دیر با کارهای این خواننده آشنا می‌شدم؟ در حالی که کمتر از شیش ماه بود که تو ایتالیا زندگی می‌کردم.
"دعا در ژانویه" (Preghiera in Gennaio) اولین کاری بود که از ده‌آندره گوش دادم و این قسمت از موسیقی شعرش به شدت برام جذاب بود:

 

"ای خداوند بخشنده،
بهشت زیبایت را
مخصوصاً برای کسانی آفریدی
که لبخند نزده‌اند
برای کسانی که با وجدانی پاک زندگی کرده‌اند
جهنم تنها برای کسانی است
که از آن وحشت دارند"

روزها گذشتند و من هر روزم رو با موسیقی ده‌آندره شروع می‌کردم و خیلی جاها باهاش گریه کردم و خیلی جاها هم باهاش خندیدم... خنده که یعنی، لبخندهای تلخ!
امروز ده سال از مرگ این خواننده و شاعر بزرگ می‌گذره؛ کسی که هنرش رو زندگی کرد و به همون اندازه‌ای که تو زندگی‌اش صداقت داشت تو هنرش این صداقت رو وارد کرد و شاید راز اسطوره شدنش هم همین باشه که صادق بود و از نوشتن و خوندن دربارهء هیچ چیز ابایی نداشت.

یکی از بهترین کارهایی که من از این آدم شنیدم قطعه‌ایه به اسم Amore che Vieni, Amore che vai، یا "ای عشق که می‌آیی، ای عشق که می‌گریزی". ترجمهء متن این آهنگ این پایین گذاشتم و متن اصلی رو می‌تونید اینجا ببینید.

 

 

"آن روزهای از دست رفته به دنبال باد
از برای ربودن یک بوسه و خواستن صد بوسهء دیگر
یک روزی به هر حال، به یاد خواهی آورد
ای عشق که می‌گریزی، به سویم بازخواهی گشت.

و تو با چشمانی به رنگی دیگر
که به من همان واژه‌های عاشقانه را می‌گویی
بعد از یک ماه یا بعد از یک سال
خواهی گفت فراموششان کن
ای عشق که می‌آیی، از من خواهی گریخت.

آمده از آفتاب یا از سواحل یخ بسته،
گم شده در پاییز یا رفته با باد تابستانی
همواره دوستت داشته‌ام، هیچگاه دوستت نداشته‌ام
ای عشق که می‌آیی، ای عشق که می‌گریزی"

تن‌تن هشتاد ساله می‌شود!

از خاطرات دور بچگی یکی از نکته های خوبی که همیشه تو ذهنم مونده کتاب‌های تن‌تن بوده. هیچوقت لذت خوندن و دوباره خوندن کتاب‌های این خبرنگار جوون با اون موهای عجیب و غریب از یادم نمی‌ره. میلوی سفید و کاپیتان هادوک دائم‌الخمری که البته الان می‌فهمم ارادتش به ویسکی خیلی هم بی‌مورد نبوده در کنار اون خانوم کاستافیورهء اوازه‌خوان که با صدای نکره‌اش گوش آدم رو حتا موقع خوندن اون صفحه ها هم کر می‌کرد و اون دو تا خنگی که ما آخرش هم نفهمیدیم دوپن بودند یا تامپسون و اون پروفسور تورنسل خل و چل و دوست داشتنی.
داستان های تن‌تن پر بودند از اتفاق هایی که ذهن ما بچه‌های دورهء جنگ رو برای چند ساعتی شاید به خودش مشغول می‌کرد تا از خون و خونریزی و شهید و حزب بعث و صدام و جنگ تحمیلی چند ساعتی دور باشیم و خودمون رو غرق کنیم تو سفر به آمریکا یا ماجراهای هفت گوی بلورین و به تف کردنِ لاما به صورت کاپیتان هادوک بخندیم.

تن‌تن امروز هشتاد ساله شد! دقیقاً دهم ژانویهء ۱۹۲۹ بود که ژرژ رمی معروف به هرژه برای اولین بار تو ویژه‌نامه‌ء یکی از روزنامه‌های بلژیکی اولین طرح های تن‌تن رو نقاشی کرد و ذهن خلاقش رو به کار انداخت تا یکی از محبوب ترین شخصیت‌ها و کاراکتر‌های ممکن رو بوجود بیاره.
تن‌تن امروز هشتاد ساله شد و من با خودم دارم فکر می‌کنم که چقدر دوست داشتم اون کتابهای قدیمی رو هنوز می‌داشتم و گهگاه می‌تونستم  بشینم رو تشک های قدیمی خونهء قدیمی مادربزرگه و غرق بشم تو فضایی به شدت هیجان انگیز و برای بار چندم بترسم از اینکه نکنه این بار تن‌تن شکست بخوره.

تولدت مبارک آقای تن‌تن.

کتاب‌های تن‌تن               
سایت رسمی تن‌تن           
لینک ها از وبلاگ آرتمیس

موسیقی

Musica est meditatio mortis continua
Adamo da Fulda

 

موسیقی یعنی هر لحظه آماده‌شدن برای مرگ.
آدامو دافولدا

طرح

خواب دیدم در بیمارستانی هستیم. نه من مریضم، نه او. که هر دویمان برای مراقبت از مریضی به بالینش رفته‌ایم. بیمارستان اما عجیب است. می‌توانی وارد شوی اما راه خروجی در کار نیست. انگار یک زندان است که من و او آگاهانه به طرفش رفته‌ایم تا تنها از مریضی که خیلی خوب هم نمی‌شناسیمش مراقبت کنیم.
قبل از ورود از او خواستم تا به من اطمینان دهد که می‌داند در چه راهی داریم قدم می‌گذاریم. ورود به مکانی که معلوم نیست کی و چطور از آن بیرون آییم؛ مکانی که هر لحظه امکان وقوع حادثه‌ای در آن بیشتر از قبل خود را نشان می‌دهد؛ به طور کلی، مکانی مخوف و در عین حال جذاب. تنها برای مریضی که تازه او را خیلی خوب هم نمی‌شناسیم.
سالن های تو در تو و راههای پر پیچ و خمی که من و او را باید به مریضمان برسانند، دردسرهای اصلی هستند. او را نمی‌توان به این راحتی ها پیدا کرد. دکتر ها جواب نمی‌دهند و پرستارها بد رفتارند.

بیدار می‌شوم و تلاش می‌کنم صحنه ها را یکی پس از دیگری حلاجی کنم. می‌خوابم ولی یادم نمی‌رود  درختهای بی‌برگ و لختِ حیاط بیمارستان را و سنگینی و زیبایی ساختمانی قدیمی که به هر چیز می‌توانست شبیه باشد جز بیمارستان یا زندان. برگ های خشکی که زیر پای من و او له می‌شدند و اندیشیدن به اینکه پس از ورودمان چه واقعه‌ای در انتظارمان خواهد بود.

لیوان...

یه صحنه از فیلم Le Fate Ignoranti هست که توش لیوان شامپاین از دست یکی از شخصیت ها می‌افته و می‌شکنه و اونی که لیوانش از دستش افتاده بود این جمله رو می‌گه که "وقتی لیوان از دستت می‌افته و می‌شکنه یعنی یکی که دوستش داری از پیشت رفته."

و حالا...     +

 

 

                                              و حالا من می‌مونم و سکوت و برف‌های مُدام.

سونات شماره دو در فا ماژور

Introduction- چند روزه که یه چیزی ذهنم رو به خودش مشغول کرده.

۱- راکی؛ اپیزود اول! قبل از مبارزه‌اش با آپولو.
اون روزی که صبح زود و وقتی هوا تاریکه بلند می‌شه و خواب آلود دو سه تا تخم مرغ از تو یخچال درمیاره و خام خام می‌خوره و می‌زنه بیرون و شروع می‌کنه به دویدن و دویدن و دویدن.

۲- خدایا، این قدرت رو بهم بده تا بتونم خودم رو اونقدر قوی کنم تا نیرویی نتونه مانع جلو رفتنم بشه.

۳- شروع کنم به تمرین... باید برای مبارزهء سختی آماده بشم. صدای فانفار رو می‌شنوم. به یه ساختمون قدیمی با پله‌های ریز جلوش احتیاج دارم تا برم بالاش و دست‌هامُ رو به آسمون گره کنم و حس کنم که پیروزی با منه! 

این نه منم؟

دخترک می‌گه صدات پشت تلفن عین صدای علی مصفا می‌مونه! البته صدا که نه، ولی فرم حرف زدنت عین علی مصفاست.
با خودم فکر می‌کنم شاید این تشابه اتفاقی باشه! با اینکه علی مصفا رو خیلی دوست دارم ولی هیچوقت طرفدار پروپاقرصش نبودم. فیلمهایی که بازی کرده رو بعضاً دیدم و خیلی هم بازیش رو دوست دارم ولی اونقدری تو ذهنم نمونده که بخواد تا این اندازه رو فرم حرف زدنم تاثیر بذاره. یه دوره‌ای عشق خسرو شکیبایی کشته بود من رو و حالت و فرم حرف زدنم خیلی خودآگاه شده بود عین اون. یه جور تاثیرپذیری مستقیم و آگاهانه. ولی این یکی برام جالب شده. یعنی حس می‌کنم گاهی اوقات آدم می‌تونه اونقدر ناآگاهانه و غیرمستقیم از کسی یا چیزی تاثیر بگیره که دیگه اون تاثیر تو قالب هیچ تعریف خاصی از تقلید نمی‌گنجه. حتا به زور می‌شه اسم تاثیرپذیری روش گذاشت. دیگه شده بخشی از خود آدم... الان این منم که هستم و حرف می‌زنم بدون هیچ واسطهء بیرونی‌یی که من رو شکل داده!

این خیلی وحشتناکه که آدم تا این اندازه ناآگاهانه خودش رو بشناسه. این می‌شه که باید هی خودش رو بجوره و بشکافه و سرنخ به دست بیاره. یعنی می‌شه یه جور کندوکاو درونی بدون در نظر گرفتن عواملی که بدون اینکه خودت بفهمی تو رو ساخته‌اند!

سونات شماره یک در دو مینور

زیر باران ریزی که آرام آرام زمین را تر می‌کند و بوی خاک و مه و دود غریب همیشگی این شهر را در هم می‌آمیزد، با خودم فکر می‌کنم نکند این تنهایی نیز عادت شود؟
صدای داداشی فیلم پری را به خاطر می‌آورم؛ "به خاطر کوزه به سرها"؛ حس عجیبی پشت این چند کلمه پنهان است. حسی از جنس "دل با یار و سر به کار".

بلند می‌شوم و حرکت می‌کنم در فضای بی انتهای رو به رویم.

بی ربط حرف نزنیم!

دیروز تو اعتماد مطلبی خوندم دربارهء مجادلهء قلمی ابولحسن مختاباد و مهدی میرمحمدی در کوبیدن و نکوبیدن کنسرت اخیر درویشی و علیزاده. البته نوشته از فرد دیگه‌ای بود و خب به هر حال نوع نگاه اون آدم بود و برای خودش محترم. اما یه مساله‌ای هست که نمی‌خوام از این به بعد به راحتی از کنارش بگذرم. خیلی جاها می‌بینم کسانی میان و حالا یا از سر کم‌توجهی یا به خاطر نداشتن اطلاعات کافی دربارهء موضوعاتی که احتیاج به دانش و تخصص ویژه‌ای دارند، مطلبی می‌نویسند جوری که آدم با یه نگاه سطحی هم می‌تونه سه چهار تا غلط اساسی و عمده ازش بگیره. مدتها بود که نوشتن در این زمینه برام شده بود یه وسوسهء دائمی و دیروز وقتی اون یادداشت رو خوندم، حس کردم بد نیست انقدر منفعل و بی تفاوت نباشم و دست کم این ایرادهای تخصصی رو گوشزد کنم. نمونه‌اش رو قدیم ها تو روزنامه‌ها و نشریات و وبلاگ‌ها و وبسایت‌های مختلف دیده بودم اما برای اینکه متهم نشم به خودنمایی از کنارش رد شده بودم یا خصوصی تذکری داده بودم.
اما الان حس می‌کنم، این قضیه به هیچ وجه خودنمایی نیست. که خیلی ساده آدم میاد و اشتباه عمده‌ای رو که احیاناً توی یادداشت و مقاله‌ای جدی پیدا می‌کنه، گوشزد می‌کنه تا حس مسئولیت پذیری در بین کسانی که دستی بر قلم دارند یه کم بیشتر خودش رو نشون بده.
متاسفانه تو جامعهء فرهنگی ایران توجه نکردن و حرف زدن بر اساس و پایه‌های غلط یا اظهار نظر کردن بدون ربط به موضوع مورد بحث کار خیلی عادی‌یی شده. طوری که اصلاً به این مساله توجه نمی‌شه که یادداشتی که از زیر قلم (یا کیبورد!) کسی بیرون میاد و قراره تو روزنامه یا نشریه یا رسانهء معتبری چاپ بشه (البته وبلاگهای شخصی رو از این دسته جدا می‌کنم)، خیلی مهم تر از اونه که یه سری اشتباههای حتی تایپی رو بشه توش تحمل کرد چه برسه به اینکه این اشتباهها اونقدر مهم باشند که آدم به دانش نویسنده از موضوعی که داره حرف می‌زنه شک کنه. این شد که توی وبلاگ کمی با موسیقی یادداشتی در این زمینه نوشتم و سعی کردم این اشتباه‌ها رو (به زعم خودم البته!) نشون بدم و از این به بعد هم این رویه رو ادامه می‌دم تا به منفعل بودن و بی‌خبر بودن و بی توجه بودن متهم نشم! چون حس می‌کنم گاهی اوقات اگر حرف نزنی، در واقع داری مهر تایید بر ادعاها و نظرات اشتباه دیگران می‌زنی.
اگر دوست داشتید سری بزنید:
نوشتهء روزنامهء اعتماد  (متاسفانه لینکِ اعتماد، درست کار نمی‌کنه. اسم مطلب اینه: "نقد را باید حرمت نهاد")           
نوشتهء وبلاگ کمی با موسیقی

پی‌نوشت ۱: وقتی من می‌گم بعضی از آدمها کمتر به مسائل پیرامونشون دقت می‌کنند و فقط دوست دارند حرف بزنند بیخود نیست. کامنت های همون نوشته رو نگاه کنید و ببینید چطور یه فردی (که خب طبیعتاً اینجور مواقع بی نام و نشان هم از آب در میاد!) فقط شاید برای اینکه دق دلی‌اش رو جایی خالی کنه بی توجه به موضوعی که من دارم درباره‌ش صحبت می‌کنم میاد و از کنسرت و این گروه و اون آهنگساز و فلان و بهمان می‌گه طوری که آدم شک می‌کنه که این آدم اصلاً نوشته رو خونده که این کامنت ها رو می‌گذاره یا نه. به نظر من ایشون یا واقعاً نمی‌فهمند که من دربارهء اون کنسرت خاص حرفی نزدم یا خودشون رو به نفهمی می‌زنند که خب... در هر صورت مایهء تاسفه.

پی نوشت ۲: اندرونی هم به روز شد. خاطرهء شازده از شب سال نوی مسیحی.

تبلیغ می‌کنیم ۲۰

تو اون هشت ماهی که ایران بودم خیلی جاها رفتم و خیلی جاها رو هم خب طبیعتاً وقت نشد که برم. یادمه که از همون ابتدای آشناییم با آرتمیس، همیشه بهم می‌گفت که جایی رو می‌شناسه که صبحونه‌های خوبی داره و حتماً باید من رو ببره اونجا و این قضیه از قبل از ماه رمضون تو برنامه ریزی‌های ما قرار داشت اما هیچ وقت عملی نمی‌شد. یعنی همه‌ش یا قیف نبود یا قیر نبود یا...!
بعدش هم که ماه رمضون اومد و خب دیگه اصلاً خود اون صبحونه خورونه نبود که بخوایم بریم. این شد که چیزی حدود دو ماه فقط حرف صبحونه خوران بود و مثل خیلی از کارهای دیگه هیچ وقت به مرحلهء عمل نمی‌رسید. فکر کنم توی اون چند هفتهء آخر بود که بالاخره من و ایشون شاخ جناب غول رو شکستیم و تصمیم گرفتیم که بالاخره ساعت ۱۰ صبح یک روز نسبتاً خنک پاییزی قراری بگذاریم و بریم ببینیم این صبحونه خورونه چی‌چیه! البته از بس که من هی نق زدم به جون این آرتمیس خانوم گل گلاب که من رو نبردی صبحونه بهم بدی و این حرفها بالاخره این نق‌ها مؤثر واقع شدند. در واقع آرتمیس دیگه حوصله و تحمل این همه نق زدن از طرف من رو نداشت و این شد که برای خلاص شدن از شر این همه نق‌نق‌های من رضایت داد و بالاخره من رو برد به کافه لینت. اما چیزی که آرتمیس ازش خبر نداشت این بود که وقتی من صبحونه رو خوردم و فهمیدم این همه مدت چه جای توپی رو کشف نشده گذاشته بودم، مقدار نق زدن‌هام چند برابر شد که چرا زودتر من رو به این کافه یا این کافه رو به من معرفی نکرده بودی؟!!

از این حرفها گذشته، من یکی از بهرین صبحونه‌های عمرم رو توی این کافه‌هه خوردم. اون هم منی که اصلاً صبحونه خور نیستم و از صبح تا ظهر با قهوه و چایی سر می‌کنم. صبحونهء مخصوص کافه لینت که در واقع دو تا تُست ژامبون و پنیره که روی هر کدومشون یه نمیروی فرد اعلا گذاشته شده واقعاً بی نظیره. محیط کافه هم بسیار عالی و خودمونیه و اگر صبح تا قبل از ساعت ۱۰.۳۰ تو مرکز شهر هستید و گشنه‌تون شده و می‌خواین یه صبحونهء خوب بزنید تو رگ، بهترین جا همین کافه لینته که البته خب، گذشته از صبحونهء خوبش، نهارهای خیلی خوبی هم داره و قهوهء اسپرسوی اصل هم می‌تونید توش پیدا کنید و خوشحال باشید از اینکه کسی قهوه فرانسه رو توی لیوان شیش لیتری به اسم اسپرسو بهتون غالب نمی‌کنه!

من آرزوم اینه که خونه‌ام اون طرفها باشه و یه روز درمیون برم کافه لینت و با صاحب مهربون و خونگرمش گپی بزنم و قهوه م رو بخورم و همونطور که دارم روزنامه‌ام رو ورق می‌زنم صبحونهء لذیذش رو زیر دندونم مزه‌مزه کنم. اگر تا به حال نرفتید، بدونید که تو زندگی‌تون یه صبحونهء عالی رو از دست دادید.
محض ثبت در تاریخ باید بهتون بگم که من تو همون بار اول دو تا صبحونهء مخصوص خوردم. یعنی، چهار فقره تست ژامبون و پنیر به همراه چهار عدد نیمروی فرد اعلا!!!

تکه کاغذ

از لابه‌لای نوشته‌های پدربزرگ تکه کاغذی پیدا کردم که رویش نوشته شده بود:
     "طبیعت قوی ترین نیروی عالم است.
         سلاحش؟
                   زمان"

Requiem per la Morte dell'Umanità

چرا؟ چرا؟ پس چرا زمانش نرسیده؟
چرا همچنان باید صبر کرد؟
آیا باید همچنان صبر کرد؟
نکند زمانش بگذرد بدون اینکه بفهمم برای چه گریه کردم و نوشتم و تمام حسّم را ریختم بر روی کاغذ؟ صداهایی را که درد بشری را فریاد می‌زدند و حافظی که از پایان عمر انسانیت سخن می‌گفت؟
هنوز آن صداها را می‌شنوم. نامهء حسین را به خاطر دارم که می‌گفت "... موسیقی ِ تو شاید صدای بغض فروخفتهء مادری باشد در عراق..." و من نمی‌فهمیدم. وقتی می‌نوشتم هم نمی‌فهمیدم چه می‌نویسم. نه اراده‌‌ای قوی از خود داشتم در نوشتن، نه معلومات و یادگرفته‌های چندین و چند ساله دست و پایم را بسته بودند. من بودم و خودم و خدایی که در همان نزدیکی‌ها قرار بود باشد؛
نوشتم؛ حافظ را شاهد گرفتم و نوشتم "رکوییم برای مرگ انسانیت" را. هنوز در سرم صدای آوازه‌خوان را می‌شنوم که در فاصلهء میان دو بند از آخرین واژه‌های نماز کاتولیک، می‌خواند:
       
          آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست       عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی


و من می‌گریستم با استغاثه‌ای انگار به درگاه کسی که قرار بود در همان نزدیکی‌ها باشد اما جوابی نیامد. جوابی نخواهد آمد برادران من. تا بوده همین بوده. از همان ابتدا باید به حال انسانیت و مرگ زودرسش می‌گریستیم. از زمان هابیل و قابیل. هیچ فریادرسی نیز از پس بیدادهای این زمان و آن زمان به دادمان نخواهد رسید. تا بوده همین بوده. مگر تاریخ نخوانده‌اید؟ آتش‌افروزی های این و آن را مگر از یاد برده‌اید؟ اسکندر، چنگیزخان، نادرشاه، جنگ‌های صلیبی، ناپلئون، بربرهای شمال اروپا، هیتلر، هولوکاست، طالبان، افغانستان، عراق و ...؛ تا بوده همین بوده و کور شوم اگر دروغ بگویم که باور دارم خون به زانو* که هیچ، که اگر به گردنمان هم برسد، نجات دهنده‌ای در کار نخواهد بود.

مرثیه‌ای که نوشته بودم برای مرگ انسانیت بود و هر بار که نشانه‌های آن را می‌دیدم، به یادش می‌افتادم. همیشه حس می‌کردم باید زمانش برسد تا این مرثیه را بتوان شنید. بتوان همراهش شد. اما شاید هیچگاه زمانش نرسد. شاید زمانش نباید برسد.
وسوسه شده‌ام تمام این کاغذها را پاره کنم و در آتشی بسوزانمشان. خونِ آن نُت‌ها، رنگین تر از خون این همه انسان بی‌گناه نیست که هر روز در اینجا و آنجای دنیا دارند تقاص مرگ انسانیت را پس می‌دهند. چه فایده دارد حضور کاغذی این همه نوشتهء بی معنی؟ گیرم که در لابه‌لای آن نواها و صداها و در میان شعرهای حافظ و متن‌های لاتینی که هم سن و سال اشعار حافظ خودمان است، گریسته باشم. که چه؟ چه فرقی می‌کند بودن و نبودنش؟
زمانش هیچگاه نخواهد رسید. به "رکوییم برای مرگ انسانیت" نیازی نیست؛ چون آدمیان هیچگاه نخواهند فهمید که انسانیت مُرده است.

* به یاد دارم که مادربزرگم همیشه از حضور ناجی انسانها سخن می‌گفت و همیشه می‌گفت: "او زمانی خواهد آمد که آنقدر انسان کشته شود که در سراسر جهان خون به زانوی انسانهای دیگر برسد."

بیا برویم غزه بازی...

مطلب جدیدی داشتم، مانده از چند روز قبل. دو روزی‌ است اما که مریضی و سرماخوردگی‌ام همزمان شده با خبرهایی که از سرزمین مقدس می‌شنویم. سرزمین مقدس؟ هه.. مقدس؟! کدام تقدس؟ کدام سرزمین؟
همهء حرف هایم را رضا به بهترین شیوهء ممکن زده. خودتان بروید و بخوانید. بیا برویم غزه بازی!

پی‌نوشت مهم: اگر سوسول هستید، اگر پاستوریزه هستید، اگر به هر دلیلی دلتون نمی‌خواد عکس‌هی خاصی رو ببینید، لینک بالا رو باز نکنید.
مطلب امیرانه در همین رابطه             
یادداشت سارا در همین زمینه                  
نوشتهء بلوط         
آخ که چقدر اون بند ششم نوشتهء بلوط رو خوب حس می‌کنم. چقدر بهتر از من، حسّم رو بیان کرده.

نوستالژی ۱۳

این نوستالژی چهل سال بعد نوشته شده:

بابا جونِ من، اون موقع‌ها پونصد میلیون تومن خیلی پول بود!

بی‌خیال ظاهر شو! اصل رو بچسب...

چند روز پیش داشتم History Channel رو نگاه می‌کردم که داشت مستندی از روابط ایتالیای فاشیستی و آلمان نازی رو نشون می‌داد. صحنه‌ها پر بودند از ملاقات های هیتلر از ایتالیا و همراهی‌های موسولینی. من معمولاً از مستندهای تاریخی که مربوط به زمانی نزدیک به خودمون باشند خوشم نمیاد. بیشتر دوست دارم دربارهء دوران باستان و برنامه‌هایی که مربوط به اون دوران می‌شوند چیزی بخونم یا ببینم چون انقدر اطلاعاتمون نسبت به اون دوران، به نسبت دوران نزدیک تر، کمه که جا برای فانتزی و خیالپردازی رو تو ذهن آدم باز می‌گذاره و خب ذهن کسی که با خلاقیت هر روزه سر و کار داشته باشه ترجیح می‌ده دنبال خیالپردازی های خودش بره.
ولی یک مسالهء جالب باعث شد بشینم و اون مستند رو تماشا کنم. هر چقدر بیشتر می‌گذشت، شباهت بین موسولینی و برلوسکونی به نظرم بیشتر خودش رو نشون می‌داد. یه نگاه نفرت‌انگیزی تو چشم هر دوشون وجود داشت که خیلی برام جالب بود: نوع حرکت کردنشون، نوع رفتارشون، نگاه کردن‌هاشون و ... . یکی از چیزهایی که تو نظر اول باعث می‌شد تفاوتی بینشون حس کنم این بود که موسولینی دائماً اخم کرده بود درحالی که چاک دهن برلوسکونی دائم بازه و همه‌ش مشغول مسخره کردن این و اونه و به بی‌مزگی های خودش هم می‌خنده.
دنیای عجیبیه. شیوهء همه چیز فرق کرده. حداقل فاشیست ها، واقعاً فاشیست بودند و دروغی هم نمی‌گفتند و بدترین بلاها رو هم سر مردم میاوردند. ولی امروزه همه چیز یه نقاب دموکراسی و خنده و شوخی و خاکی بودن و مردمی بودن به خودش گرفته. خنده‌های ابلهانهء بوش رو که هنوز یادمون هست؟ شوخی های بی‌مزه و حرکت‌های پوپولیستی برلوسکونی هم تو همین راستا قرار می‌گیرند و البته نمونه‌های غیر ایتالیاییش رو تو همین خاورمیانهء خودمون کم نداریم!

مساله این نیست که رفتار آدمها عوض شده‌اند، مساله اینه که کردار آدمها متاسفانه ثابت مونده. کشورگشایی های قدیم شاید خیلی صادقانه تر از کشورگشایی های امروزی بودند و حکومت های دیکتاتوری قدیم شاید دست کم انقدر دروغ تحویل مردم نمی‌دادند که دموکراسی آمریکایی داره ازش دفاع می‌کنه.

موسولینی ِ دیروز و موسولینی ِ امروز

آره؛ تو ظاهر هم می‌بینیم شباهت دو نفر از منفورترین انسان های ایتالیایی قرن بیستم رو. شاید فرق دیگرشون این باشه که موسولینی وقتی فهمید داره کچل می‌شه موهاش رو تیغ انداخت و همین کارش بین فاشیست ها محبوبیت پیدا کرد و اونا رو هم به همین حرکت واداشت و از اون طرف، برلوسکونی وقتی دید داره کچل می‌شه رفت سراغ کاشتن مو! کی می‌دونه؟ شاید به زودی طرفداران دست راستی دولت ایتالیا همگی بروند سراغ کاشت مو و پیلینگ صورت!!

پی‌نوشت: دیروز با یه سری از دوستان ایتالیایی‌ام که در همین رابطه صحبت می‌کردم دیدم اونا هم همین قضیه رو تصدیق می‌کنند. جالب اینکه با وجود بلاهایی که فاشیسم سر ایتالیا آورده، هنوز مردم از موسولینی به عنوان کسی یاد می‌کنند که در کنار اون فجایع، به ایتالیا خیلی خدمت کرد. یاد کسانی افتادم که همیشه از رضاشاه به عنوان یک وطن پرست و خادم بزرگ یاد می‌کردند. دنیای جالبیه!

Café Lord

خانوم کومل فنجون کاپوچینو‌ش رو می‌ذاره روی میز و می‌گه: "حالا که صحبت از آهنگسازهای مورد علاقه شد، می‌خواستم بدونم آهنگساز مورد علاقهء شما کیه؟"
می‌گم: "نمی‌تونم فقط یکی رو نام ببرم."
می‌خنده و می‌گه: "آره خب. می‌فهمم... ولی بالاخره مقدار محدودی هستند که به طور مطلق می‌تونیم بگیم که حرف اول و آخر رو می‌زنند."
سرم رو تکون می‌دم و لبخندی می‌زنم. حس می‌کنم چشم‌هام دارند برق می‌زنند. دماغم رو می‌خارونم و بعدش دستم رو می‌ذارم زیر چونه‌م و می‌گم: "گذشته از همهء اونهایی که دوستشون دارم و خب با علاقه گوششون می‌کنم، مثل شوبرت یا موتسارت یا سیبلیوس... ولی سه نفر هستند که نوع رابطه‌ام باهاشون خیلی خاصه."
کنجکاوی تو نگاهش موج می‌زنه.
ادامه می‌دم:‌ "باخ برام مثل خدا می‌مونه. جایگاهی دست نیافتنی، خیلی بالا؛... و کسی که انگار باید جلوش سجده کرد از بس که عظیم و بزرگه. بتهوون برام مثل یه پادشاه می‌مونه. کسی که امپراتوری‌یی که توش دارم زندگی می‌کنم رو به جلو می‌بره و حرفش، حرف آخره و کسی دیگه روی حرف اون نمی‌تونه حرفی بزنه. آخر سر هم، مالر... مالر برام عین یه معشوقه است. کسی زیر سایهء باخ‌خدا و شاه‌بتهوون با من زندگی می‌کنه و حرف‌هاش، حرف‌های خودِ منه. گاهی اوقات از دستش کلافه هم می‌شم بسکه عین خودم حرف می‌زنه. اگر روزی علم اونقدر پیشرفت کنه تا بتونه زندگی آدم ها رو به زبان موسیقی نشون بده، زندگی من می‌شه موسیقی مالر."

خانوم کومل لبخندی می‌زنه و سری تکون می‌ده و می‌گه: "توصیف جالبی بود."
با خودم فکر می‌کنم، اینها توصیف نبودند؛ واقعیت محض بودند. توی جهان دست نیافتنی ِ موزیکالِ من، این قوانین وجود دارند و من هر روز دارم توی این دنیای خیالی و عاری از زشتی و پلیدیِ دنیای مثلاً واقعی ِ هر روزه‌مون، به بهترین شکل ممکن زندگی می‌کنم.

River

جانی میچل یکی از خواننده‌مؤلف های مورد علاقه‌ام به حساب میاد. تو موسیقیش همیشه یه حس نوستالژیک و پر از سادگی و در عین حال عمیق به مسائل پیرامونش دیده می‌شه.
آهنگی که باعث شد این هنرمند کانادایی رو بشناسم و به کارهاش علاقه‌مند بشم، آهنگیه به اسم "رودخانه" که توش از تم معروف جینگل بلز استفاده کرده. جالب اینه که جانی میچل در درجهء اول خودش رو یه نقاش می‌دونه و همیشه موسیقی براش در درجهء دوم قرار داشته و داره و جلد بیشتر آلبوم هاش هم از کارهای خودشه.
اثری از جانی میچل

امروز که کریسمس هم هست، بد نیست قطعهء "رودخانه" رو بشنویم.

Joni Mitchell - River

وب سایت جانی میچل              
جانی میچل در ویکی‌پدیا

اولش می‌خواستم این ترانه رو هم ترجمه کنم اما خب، از اونجایی که امروز همه انگلیسی رو می‌تونند بخونند و خیلی بهتر از من می‌تونند ترجمه کنند، دیدم شاید بهتر باشه که فقط اصل متن رو تو ادامهء مطلب ضمیمه کنم.

ادامه نوشته

زلزله!

دیروز زلزله اومد. خیلی خنده دار بود که من باز هم حسش نکردم. یعنی هم حسش کردم هم اساساً نفهمیدم که زلزله است.
بعد از ظهر مزخرفی بود. کلاً روز خیلی خسته کننده‌ای بود و شب قبلش فقط ۴ ساعت خوابیده بودم و حسابی خسته بودم و از یه طرف برای اینکه خودم رو بیدار نگه دارم مجبور شده بودم ۷-۸ تا اسپرسو بخورم و در عین اینکه به هر حال خسته بودم و خوابم میومد از یه طرف هم همه‌ش دلشوره و استرسی افتاده بود تو جونم که خب این هم از اثرات جناب کافه‌این به حساب می‌آد دیگه!

این بود که از نیم ساعت قبل از زلزله همینطور نشسته بودم پای کامپیوتر و مشغول کار کردن بودم و یه سری موسیقی از فیلیپ گلَس هم گذاشته بودم و خیلی اتفاقی رسیده بودم به موسیقی فیلم دراکولا...! این بود که کلاً هیجان‌مندیِ ناخودآگاهم به طرز عجیبی زیاد شده بود و همزمان با کارکردن، با ریتم موسیقی داشتم تکون می‌خوردم که یهو حس کردم سرم داره گیج می‌ره و میز هم داره تکون می‌خوره و می‌لرزه. آروم نشستم با خودم فکر کردم "این هم از اثرات کم خوابی و کافه‌این زیاد و موسیقی هولناک و تکون خوردن های دائمی! خب معلومه که سرت گیج می‌ره!" و خب... وقتی دیدم همچنان دارم همراه با هشتک و عالیجناب غورباقه و تلفن و فنجون خالی کنار دستم همچنان می‌لرزم متوجه شدم که یه کمی قضیه مشکوکه!
خنده دار اینه دقیقاً تو آخرین لحظه ها بود که دوزاریم افتاد که زلزله بوده و خودم هم نفهمیدم! هی هم داشتم به سقف نگاه می‌کردم و اصلاً حواسم نبود که تو خونه‌ام چراغ آویزون وجود نداره و همه چراغ ها دیوار کوب هستند!!!
اینه که وقتی سر و صدا و جیغ و داد همسایه ها رو شنیدم تازه فهمیدم جدی جدی زلزله اومده! همچین ترسیده بودند که انگار خودِ آرماگدون رو دارند تجربه می‌کنند! خیلی لوس و ناناز تشریف دارند بعضی ها اصولاً. البته خب، از اونجایی که اینجا امکان داره توی هر قرن ۴ بار زلزلهء خفیف این ریختی بیاد، یه جورایی هم حق داشتند بترسند!!! 
از اونجایی که تو شمال ایتالیا زلزله خیلی کم میاد، خنده دار اینه که تو این ۷-۸ سال گذشته، تا حالا دو بار اومده. دفعهء قبلی هم سر کار بودم و داشتم راه می‌رفتم و خیلی متوجه نشدم و فقط حس کردم یه کم نامتعادل دارم راه می‌رم. می‌بینید من چقدر انسان خوبی هستم؟ هر اتفاقی که میافته من فکر می‌کنم خودم مشکل دارم و پدیده‌ها و آدمهای بیرونی، همه کول و نایس تشریف دارند.

به هر حال دیشب وقتی برای دخترک گفتم که نزدیک بود زیر آوار بمونم و پله‌هایی که بالای سرم هستند بیان روی کله‌ام، متوجه شدم که اساساً بهترین جا برای در امان بودن از آوار همین زیر راه پله است. خدا رو شکر حداقل این راه پله‌هه با همهء دردسرهایی که داره، شاید یه روز زندگی‌مون رو نجات بده.

یک بعد از ظهر رویایی

تو لیست فیلمهای مورد علاقه‌ام همیشه چندتایی وجود دارند که سالی چند بار باید تماشاشون کنم. از قدیم‌الایام یکی از اون فیلمها هامون مهرجویی بوده که خب فکر کنم تنها کسی که از میزان عشق و علاقهء من به این فیلم خبر نداشته باشه، خواجه حافظ شیرازی باشه.
تو فیلم های خارجی هم چندتایی هستند که چندین و چند بار دیدمشون و هربار هم بیشتر از بار قبل لذت برده‌ام. سه رنگ کیشلوفسکی، سرنوشت شگفت‌انگیز آملی پولن، و ... خب البته Friends رو نمی‌شه تو این دسته جا داد چون اساساً فیلم نیست و سریاله و من گاهی همراه با غذا درست کردن و غذا خوردن می‌شینم به نگاه کردن و خندیدن.

اما بین این فیلمها یه شاهکار وجود داره که نمی‌شه به این راحتی ازش گذشت: پدرخوانده!
پدرخوانده رو هر بار که تماشا می‌کنم بند بند وجودم می‌لرزه و انگار قرار نیست فیلمی به این اندازه تاثیرگذار تا ابد ساخته بشه. فضای نوستالژیک فیلم، دغدغه‌های پارادوکسیکال قهرمانانش، صحنه‌پردازی فوق‌العاده، نورپردازی شاهکارش، موسیقی بی نظیرش، داستان پردازی مناسبش، و از همه مهم‌تر بازی‌های فوق‌العاده و بی نظیری که از آل ‌پاچینو، مارلون براندو، رابرت دنیرو و ... می‌بینیم همه و همه دست به دست همدیگه می‌دن تا از این فیلم یه اثر جاودانه و بی رقیب درست کنند که تو سینمای آمریکا (و جهان) بی رقیبه.


دیروز از ظهر نشستم به تماشای هر سه قسمت پدرخوانده... یکی پس از دیگری! حدود ۸ ساعت فیلم رو پشت هم و با کمترین زمان قطع بین دو قسمت دیدم و باز هم غرق در لذت شدم. بعدش هم بلافاصله دی‌وی‌دیِ پشت صحنه‌ها و مصاحبه با کاپولا و روند ساخت فیلم و اتفاقاتی که افتاده بود رو نگاه کردم که منطقی نیست اگر بگم از خود فیلم جذاب تر بود ولی واقعاً لذتبخش بود. اینکه خیلی از ماجراهایی که توی این فیلم (در واقع تو نوشتهء ماریو پوتزو) نشون داده می‌شن، به نوعی واقعاً اتفاق افتاده بودند خودش یه جورایی جالب بود. پدرخوانده پُره از صحنه‌های بی نظیر و دیالوگ های شاهکار و جمله‌هایی که به نوعی تو تاریخ سینما و حتی فرهنگ آمریکا جاودانه شدند؛ مثل "پیشنهادی بهش می‌دم که نتونه رد کنه" یا "دوستانت رو نزدیک به خودت نگه دار و دشمنانت رو نزدیک تر" یا "از دشمنت نفرت نداشته باش چون روی قضاوتت تاثیر می‌گذاره" و ...!

اگر تونستید، حتماً برای دیدن این فیلم کم نظیر وقت بگذارید که یکی از شاهکارهای سینما به حساب می‌آد.

آنهایی که رفته‌اند؛ آنهایی که مانده‌اند...

آنهایی که رفته‌اند، هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آنهایی که مانده‌اند باز می‌کنند و از اینکه هیچ نامه‌‌ای ندارند کلافه می‌شوند.
آنهایی که مانده‌اند، هر روز… نه… یک روز درمیان ایمیلشان را چک می‌کنند و از اینکه نامه‌ای از آنهایی که رفته‌اند ندارند کفرشان در میاید.

آنهایی که رفته‌اند، منتظرند آنهایی که مانده‌اند برایشان نامه بنویسند . فکر می‌کنند که حالا که از جریان زندگی آنهایی که مانده‌اند خارج شده‌اند، آنها باید تصمیم بگیرند که هنوز می‌خواهند به دوستی‌شان از دور ادامه بدهند یا نه.
آنهایی که مانده‌اند، منتظرند که آنهایی که رفته‌اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید آنهایی که رفته‌اند، مدل زندگی‌شان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده‌اند معاشرت کنند.

آنهایی که رفته‌اند همانطور که دارند یک غذای سر‌دستی درست می‌کنند تا تنهایی بخورند، با خودشان فکر می‌کنند آنهایی که مانده‌اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می‌گویند و می‌خندند.
آنهایی که مانده‌اند همان طور که دارند یک غذای سردستی درست می‌کنند، با خودشان فکر می‌کنند آنهایی که رفته‌اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می‌گویند و گل می‌شنوند و از آن غذاهایی می‌خورند که توی کتاب‌های آشپ‍زی عکسشان هست.

آنهایی که رفته‌اند فکر می‌کنند آنهایی که مانده‌اند همه اش با هم بیرونند... کافی شاپ می‌روند، خرید می‌روند، با هم کیف دنیا را می‌کنند و آنها را که آن گوشه دنیا تک افتاده‌اند فراموش کرده‌اند.
آنهایی که مانده‌اند فکر می‌کنند آنهایی که رفته‌اند همه‌اش بار و دیسکو می‌روند و خیلی بهشان خوش می‌گذرد و اینها که توی این جهنم گیر افتاده‌اند را فراموش کرده اند.

آنهایی که رفته‌اند، می‌فهمند که هیچکدام از آن مشروب‌ها باب طبعشان نیست و دلشان می‌خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند. 
آنهایی که مانده‌اند، دل‌شان می خواهد یکبار هم که شده بروند یک مغازه‌ای که از سر تا ته‌اش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می‌خواهند انتخاب کنند.
 
آنهایی که رفته‌اند، همانطور که توی صف اداره پ‍لیس برای کارت اقامتشان ایستاده‌اند و می‌بینند که پ‍لیس با باتوم خارجیها را هُل می‌دهد، با خودشان می‌گویند آن جهنمی که تویش بودند حداقل کشور خودشان بود. حداقل احساس نمی‌کردند طفیلی هستند. 
آنهایی که مانده‌اند، همانطور که زنیکه‌های گ.ش.ت ارشاد با باتوم دخترها را سوار ماشین می‌کنند فکر می‌کنند آنهایی که رفته‌اند الان مثل آدم‌های محترم می‌روند به یک ادارهء مرتب و تمیز و کارت اقامت‌شان را تحویل می‌گیرند.
 
آنهایی که رفته‌اند همانطور که پ‍شت پ‍نجره نشسته‌اند و به حیاط زل زده‌اند، با خودشان فکر می‌کنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان می‌آید و آیا اصلا کار گیرشان می‌آید؟
آنهایی که مانده‌اند، پیش خودشان فکر می‌کنند آنهایی که رفته اند، حال‌شان را کرده‌اند و حالا می‌آیند و جای آنها را سر کار اشغال می‌کنند و آنها از کار بی‌کار می‌شوند. 
 
آنهایی که رفته‌اند دائم با شوق بیانیه‌ها را امضا می‌کنند و می‌خواهند خودشان را به  جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند.
آنهایی که مانده‌اند فکر می‌کنند آنهایی که رفته‌اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند آن طرف حال می‌کنند و فوراً یک قلم برمی‌دارند و اسم آنوری ها را خط می‌زنند. 
 
آنهایی که رفته اند، هیچ سایت خبری‌یی را نمی‌خوانند. ربطی بهشان ندارد خبر کشور‌هایی که تویش هستند.
آنهایی که مانده‌اند در حسرت بی‌بی‌سی بدون ‌سانسور کلافه می‌شوند.

آنهایی که مانده‌اند، می‌خواهند بروند. آنهایی که رفته‌اند، می‌خواهند برگردند.

آنهایی که مانده‌اند از آن طرف مدینه فاضله می‌سازند.
آنهایی که رفته‌اند به کشورشان با حسرت فکر می‌کنند.
 
اما هم آنهایی که رفته‌اند و هم آنهایی که مانده‌اند در یک چیز مشترک‌اند:
آنهایی که رفته‌اند احساس تنهایی می‌کنند. آنهایی که مانده‌اند هم احساس تنهایی می‌کنند.

کاش جهان این‌قدر با ماها نامهربان نبود.

                                       

                                                                                          یک دوست

-----

این نوشته رو یکی از دوستان بسیار عزیزم که چندماهی ‌است به اروپا آمده، نوشته است. حرف دل خودم است. ازش اجازه گرفتم و با کمی ویرایش جزئی گذاشتمش اینجا تا شما هم بخوانید. نخواست نامش را بنویسم و من هم به خواسته‌اش احترام می‌گذارم.