خواب دیدم در بیمارستانی هستیم. نه من مریضم، نه او. که هر دویمان برای مراقبت از مریضی به بالینش رفته‌ایم. بیمارستان اما عجیب است. می‌توانی وارد شوی اما راه خروجی در کار نیست. انگار یک زندان است که من و او آگاهانه به طرفش رفته‌ایم تا تنها از مریضی که خیلی خوب هم نمی‌شناسیمش مراقبت کنیم.
قبل از ورود از او خواستم تا به من اطمینان دهد که می‌داند در چه راهی داریم قدم می‌گذاریم. ورود به مکانی که معلوم نیست کی و چطور از آن بیرون آییم؛ مکانی که هر لحظه امکان وقوع حادثه‌ای در آن بیشتر از قبل خود را نشان می‌دهد؛ به طور کلی، مکانی مخوف و در عین حال جذاب. تنها برای مریضی که تازه او را خیلی خوب هم نمی‌شناسیم.
سالن های تو در تو و راههای پر پیچ و خمی که من و او را باید به مریضمان برسانند، دردسرهای اصلی هستند. او را نمی‌توان به این راحتی ها پیدا کرد. دکتر ها جواب نمی‌دهند و پرستارها بد رفتارند.

بیدار می‌شوم و تلاش می‌کنم صحنه ها را یکی پس از دیگری حلاجی کنم. می‌خوابم ولی یادم نمی‌رود  درختهای بی‌برگ و لختِ حیاط بیمارستان را و سنگینی و زیبایی ساختمانی قدیمی که به هر چیز می‌توانست شبیه باشد جز بیمارستان یا زندان. برگ های خشکی که زیر پای من و او له می‌شدند و اندیشیدن به اینکه پس از ورودمان چه واقعه‌ای در انتظارمان خواهد بود.