در باب کمری شدنِ بنده!

داستان این کمردردهای ما هم شده عین فیلمهای دنباله داری مثل Scary Movie  یا American P.i.e... هر دو سه سال یه بار میاد و در کمال بی‌مزگی خودی نشون می‌ده و می‌ره پی کارش تا چند سال بعد.
حالا این وسط دقیقاً تو شبهای امتحان و روزهایی که خونه‌مون پر از مهمون‌جات مختلف بود نمی‌دونم این بلای آسمانی دوباره از کجا سر و کله‌اش پیدا شد؛ باز دست کم یکی دو سال پیش یه چمدون گنده و سنگین رو بلند کرده بودم، یا لباس گرم نمی‌پوشیدم تو هوای سرد و خلاصه یه غلطی می‌خوردم که نازل شدن این بلای آسمانی کاملاً قابل توجیه بود! اما این دفعه کلاً همه چیز فرق می‌کرد و داستان از اونجایی شروع شد که اتفاقاً هیچ داستانی در کار نبود!

یعنی بنده در یکی از روزهای گند پاییزی (اینجا پاییز گند و مزخرفه؛ هر کی قبول نداره خودش بیاد و از نزدیک ببینه! جر و بحث نکنید!) از خواب بیدار شدم و دیدم که اساساً هر تکانی که به این شاه‌فنر داده می‌شه منشاء یک درد همراه با آخ ِ اضافه است و در هیچ حالتی چه عمودی چه افقی نمی‌شه صبح رو به شب رسوند و شب رو به صبح!

خلاصه که هرچی دوا و درمون بود انجام دادم: از این برچسب‌های گرم کننده که تو مایه‌های همون موبرهای بانوانه است بگیرید، تا قرص و شربت و برخی نوشیدنی‌های مجاز (!) در جهت کاهش درد. 
این وسط، یکی از رفیقان شفیق یک وسیله‌ای برای ماساژ دادن بهم داد که با خودم فکر کردم این رفیقمون هم مشکل من رو اشتباه درک کرده هم اساساً خوب توجیه نشده که من به جامعهء نسوان تعلق ندارم... البته دوستان توجه داشته باشند که این وسیلهء فوق‌الذکر بسیار مفید واقع شد در جهت کاهش آلام کمری بنده ولی خب همچنان با خودم فکر می‌کنم از این وسیله استفاده‌های بهتر و شایسته‌تری هم می‌شه کرد!

خلاصه که به روز نشدن این وبلاگ رو در این ایام خجسته به دلیل کمری شدن بی دلیل و نابهنگام بنده ببخشید! قول می‌دم از هفتهء بعد اگر مشکل تازه‌ای پیش نیاد، این وبلاگ رو مثل قبل دوباره روزانه و مرتب به روز کنم!

و من الله و فیلان!

یک عدد هذیان!

مار سیاه از پهلوی سمت چپش بیرون آمد و سرش را به طرفم گرفت. 

ترسیده بودم؛ طبیعتاً؛ اما نشان ندادم که ترسیده‌ام. از این پهلو به آن پهلو چرخیدم و فنرهای تخت با همان صدای آزاردهنده شروع کردند به اجرای فلان سمفونی از مالر یا فلان سونات از شوبرت... خلاصه موسیقی‌یی دوست داشتنی با صدایی بد! می‌دانستم که خواب می‌بینم؛ خوب می‌دانستم که فقط یک خواب معمولی و بی مفهوم است و کافی است تا اراده کنم و چشمهایم را باز کنم تا ببینم در اتاق خودم هستم اما با لجاجتی احمقانه چشمهایم را بسته نگه داشته بودم تا ببینم تکلیفم با این مار سیاه به کجا می‌کشد.

ترسیده بودم؛ طبیعتاً؛ اما نشان ندادم که ترسیده‌ام. با خودم فکر کردم مار در خواب دیدن خوب است یا بد؟ مار نشانهء پول بود یا خیانت؟ خیانت در رفاقت بود قطعاً؛ به خصوص که از پهلوی یکی از دوستانم در صندلی عقب ماشین آن یکی دوستم چرخیده بود به طرفم. نه! مار نبود،... موش نشانهء خیانت بود در رفاقت!

ترسیده بودم؛ طبیعتاً؛ اما نشان ندادم که ترسیده‌ام. پس لابد پول بود. باید حتماً امروز در بخت آزمایی شرکت کنم. مسلم است که برندهء خوشبخت امروز من هستم؛ اما حالا کو تا بیداری؟ هرچند فاصله‌ام تا بیداری فقط به اندازهء باز کردن چشمهایم بود. چه کار سختی؟ کدام دیوانه از فرط ترس چشمهایش را باز می‌کند تا از خواب بیدار شود؟
به خوابیدن ادامه دادم،... مثل همیشه...؛

کرکره ها پایین....

حرف و مطلب برای نوشتن زیاد دارم؛ اما نه وقت برای نوشتن‌شان هست نه تمرکز برای پردازششان. این وبلاگ دست کم برای یک هفته به روز نخواهد شد.




و اما اجرا...

جانکوزیمو چند روز پیش بهم گفته بود «اولین باری که کارهات به طور عمومی اجرا بشن، احساس می‌کنی که یهو جلوی چشم همه ل.خ.ت هستی و لحظه‌شماری می‌کنی که زودتر کارت تموم بشه». راستش کل دیروز دلشورهء عجیبی همراهم بود و لعنت می‌فرستادم به جانکوزیمو و این استعارهء داغان کننده‌اش.

فضای کنسرت، بیشتر از اینکه اجرایی باشد، تحقیقی و تجربی بود. راستش حرف‌ها و مقاله‌هایی که خوانده شدند و موضوع‌هایی که بررسی شدند خیلی خسته‌کننده و برای من، شخصاً، خیلی بی‌اهمیت بودند. بدیِ ماجرا این بود که سیلویا دیروز سرمای بدی خورد و حتا تا مرز اینکه کارها را نخواند هم پیش رفت و به همین دلیل کلاً اجرای خوبی نداشت؛ یعنی به نسبت آن چیزی که من ازش سراغ داشتم و توی تمرین ها دیده بودم، اجرای عالی‌یی نبود ولی خب، به هر حال هم ترس من از اجرای صحنه‌ای ریخت و هم این مساله یک کم باعث شد جدی تر به آهنگسازی فکر کنم.
هنوز نمی‌دانم در روزنامه چه‌چیزی دربارهء اجرای دیشب نوشتند، چون رسماً امروز صبح ساعت شش به خانه برگشتم و تا حدود ساعت دو بعدازظهر خواب بودم؛ به هر حال کنسرت ساعت یازده و نیم تمام شد و تازه با بچه‌هایی که اجرا داشتند و یک سری از استادهای دانشگاه‌مان برای شام رفتیم بیرون و بعدش هم از کل آن جماعت حدوداً سی نفره، نزدیک به ده نفرمان رفتیم به خانهء اینگرید برای دلقک بازی و شب نشینی و این شد که هنوز منگ شب زنده داری دیشب هستم!

شب نسبتاً خوبی بود؛ یعنی تجربهء جالب و نقطهء آغاز مناسبی بود برای جلو رفتن.

امشب را به خاطر بسپارم؟

همه‌چیز به طرز مسخره و احمقانه‌ای جور شد: شب افتتاحیهء جشنوارهء موسیقی ۱۹۰۰ بود و آخر شب، بعد از کنسرت با یک سری از بچه‌های دانشگاه رفته بودیم به یکی از بارهای نزدیک محل اجرا تا طبق عادت همیشگی کمی با هم باشیم و از اجرای آن شب حرف بزنیم و خیر سرمان موسیقی نقد کنیم. همان شب بود که فهمیدم در ادامهء همین جشنواره قرار است یک شب به دانشجوها و استادهای دانشگاه ما اختصاص داده شود و نوازنده‌های دانشگاه بنوازند و استادها در مورد کارهایی که اجرا می‌شوند صحبت کنند. به شوخی، به اینگرید که مسئول هماهنگی کنسرت بود گفتم "خب جونتون بالا میومد یکی از کارهای من رو هم می‌ذاشتین واسه اجرا؟" که اینگرید ذوق زده ازم پرسید چه کاری برای اجرا آماده دارم؟
راستش هیچ کاری هنوز آماده نبود و من همچنان در دورهء طرح زدن و «فکر کردن به نوشتن» بودم نه خودِ «نوشتن». به شوخی گفتم سه ترانه روی سه شعر از هرمان هسه را آماده دارم که همان شب قرار شد این ترانه‌ها در برنامهء کنسرت مربوط به دانشگاه گنجانده شود و من هنوز هم که هنوز است باور نمی‌کنم چطور اینگرید کارها را ندیده و نشنیده قبول کرد!!

اینگرید یکی از بچه‌های قدیمی دانشگاه ماست که سالها قبل وقتی من وارد دانشگاه شدم مشغول نوشتن تز دکترا بود و همزمان رهبری گروه کر دانشگاه را به عهده داشت (و دارد) و در آن سالها دانشجوی سالهای پایانی آهنگسازی هم بود که به گمانم دو سه سال قبل، از کنسرواتوار مانتوا بالاخره فارغ التحصیل شد. یک دختر انرژیک در حد حسادت کردن طوری که اگر نصف زمانی که او برای کارهایش اختصاص می‌داد را من برای کارهای مفید زندگی‌ام استفاده می‌کردم خیلی چیزها فرق می‌کرد و خب، اینجا تفاوت آدمهای کاری و تنبل مشخص می‌شود!

اینگرید همیشه به من لطف عجیبی داشته و حتا در مقاله‌ای که پارسال نوشته بود از من که در تهیهء منابع کمکش کرده بودم به عنوان موزیکولوگ و آهنگساز تشکر کرده بود در حالی که من هنوز نه تحصیلاتم را در دانشگاه تمام کرده‌ام نه آهنگسازی را در کنسرواتوار کار کردم. شاید به همین دلیل است که امشب تمام ترس و اضطرابم از این است که این سه ترانه‌ای که به عنوان تنها کارهای آوازی اجرا می‌شوند، در حد و اندازه‌ای که باید و شاید نباشند چون واقعیت داستان این است که در کمال بی‌خیالی و به دور از هرگونه افه و پز موسیقی‌نویسی، آنها را نوشته‌ام. کارها به شدت ساده و روان هستند و نمی‌دانم تا چه حد برای جماعتی که به خاطر شنیدن موسیقی نو و مدرن خواهند آمد جذابیت خواهند داشت.

امشب برای اولین بار یک سری از کارهایم قرار است به طور رسمی و در جشنواره‌ای نسبتاً معتبر (در سطح ایتالیا البته!) اجرا شود و من هنوز نمی‌توانم باور کنم که تمام این داستان به همین راحتی شکل گرفت و به همین راحتی کارها را نوشتم و آماده کردم و تازه همین دیروز برای اولین بار نوازنده و خواننده با هم تمرین کردند و امشب حول و حوش ساعت نه و نیم قرار است به گوش دیگران برسد. 
دیروز روزنامهء کرمونا هم دربارهء این کنسرت مطلبی نوشت و شاید فردا هم نقدهایی در همین زمینه نوشته شوند؛ امیدوارم امشب تخم مرغ و گوجه فرنگی به طرفم پرت نکنند!!

در همین رابطه (به ایتالیایی):

+

+

از این وبلاگ...

حرفی وقتی برای گفتن نباشد دست و دل آدم نه به خواجو خواندن می‌رود، نه به در راه بودن...
نه شازده‌ای هست که سبیلش را تاب دهد و شکمش را بیاندازد بیرون و قلیان بکشد، نه دخترکی که ریز ریز بخندد.
پدربزرگ خسته است و خدا خیلی وقت است که خوابیده و نامه‌ای دریافت نمی‌کند.
عاشقانه‌ها نم پس داده‌اند و سونات‌ها به طرح‌هایی اجرا نشده بدل شده‌اند.
فیلم و کتاب البته همیشه هست اما نوستالژی‌های خوردکننده حوصله‌ای برای ثبت کردنشان باقی نمی‌گذارند.
مدتهاست کافه‌نشینی بدل شده به جنگ و جدل و دیگر جایی برای مستی و راستی نیست.
نه مجالی است برای فلسفیدن، نه وقتی است برای اندیشیدن.
نه زیبایی عکسی تازه زنگ نوای موسیقی را در گوشت به صدا درمی‌آورد نه حس و حال خواندن یا ترجمه‌ء شعری برایت باقی مانده.
دلتنگی و هذیان‌ها را هم مانند نامه‌هایت مجبوری سانسور کنی و ننویسی و ننویسی و ننویسی...

این روزها چقدر نیستم.... برای خودم هم حتا نیستم...

سرماخوردگی

سرما خوردگی هر بدی‌یی داشته باشه، این حسن رو داره که آدم وقت پیدا می‌کنه به جای گودر صفر کردن و وبلاگ خوندن و وبگردی‌های احمقانه کردن، یه سری کارهای فرهنگی هم گاهی اوقات انجام بده؛ به قدری که تو این دو سه روزه فیلم دیدم و کتاب خوندم تو این دو ماه اخیر ندیدم و نخوندم... اون هم چه فیلمهایی؛ یادم باشه سر فرصت ازشون بنویسم...



مطالعه می‌کنیم ۲۷

روزی از روزها، در نزدیکی عید میلاد مسیح، بی هیچ قصد قبلی و هیچ انگیزهء روشنی از مدرسه فرار کردم [...]. ماجرا اینگونه رخ داد: زنگ تفریح بود که کامیونی پر از زغال‌سنگ وارد حیاط شد، راننده در بستن در تاخیر کرد و من به معنی واقعی کلمه حس کردم که آن خلاء مرا به کام خود می‌کشد. در آغاز در کوچه‌های محله که هیچ چیز جالبی نداشت پرسه زدم. سپس راهی ایستگاه راه‌آهن شدم. هنگامی که از برابر یک قرارگاه پلیس می‌گذشتم، ناگهان متوجه شدم که کاری بس ناشایست و جبران ناپذیر کرده‌ام، جرمی مرتکب شده‌ام. از همه بدتر این بود که برای کارم هیچ توجیهی نداشتم. در نتیجه، دیگر نمی‌توانستم برگردم. بی‌شک به همان زودی به غیبت، به «فرار» من، پی برده بودند. در جوابشان چه می‌توانستم بگویم؟ چه دلیل قانع کننده‌ای می‌توانستم ارائه کنم؟ 
اندک پولی در جیب داشتم و طبعاً هیچ بغچه و چمدانی همراهم نبود. در اتاق زیر شیروانی یک مهمانخانهء کوچک در نزدیکی ایستگاه راه‌آهن ساکن شدم. سه روز تمام، سه روز پایان ناپذیر، سه روز سرشار از ملال و دلشوره را آنجا گذراندم. نمی‌دانستم چه کنم و از «آزادی» غیر منتظره‌ای که نصیبم شده بود چه بهره‌ای بگیرم.

------------

آشنایی با یک کشیش عجیب - اینیاتسیو سیلونه 
از کتاب خروج اضطراری ترجمهء مهدی سحابی - انتشارات دماوند - پاییز ۱۳۶۲


دیشب...

مستی؛ نیمه شب؛ تاریکی؛ سرمایی که تا مغز استخوان نفوذ کرده؛

اندیشیدن به اینکه چیزی، جایی، زمانی ترک خورده و انگار همیشه ترک خورده باقی خواهد ماند؛ 
شکستنش جرات می‌خواهد...


...

نامه نگاری ها ۱۴

[...]

نگران نیستم... راستش نمی‌دونم چرا دیگه نگران هیچکس نیستم و این حالم رو خیلی بد می‌کنه... حس می‌کنم به طرز عجیب و غیر قابل باوری جدا افتادم... دور شدم و این دوری فقط فیزیکی نیست.... این جدا افتادن همه‌ش مربوط به فاصله‌ها و نبودن‌ها و ندیدن‌ها و لمس نکردن‌ها نیست.... خیلی حال عجیب و بدیه... انگار دلشورهء همیشگی‌یی داشته باشی و توی روحت این دلشوره رسوب کرده باشه... رسوب دلشوره... هه... چه اسم خنده‌دار و مضحکی

[...]

گودر

گودر هر بدی‌یی داشته باشد این خوبی را دارد که آدم را «قاضی» می‌کند! یعنی اگر قبل‌تر‌ها وبلاگی را می‌خواندم و روزمرّگی‌های نویسنده‌اش (که گاه تا مرز خاله‌زنک‌نویسی، و در برخی موارد بیشتر از آن هم پیش می‌رفت) را دنبال می‌کردم، الان برای هر پستی که در گودر می‌خوانم و هر وبلاگی که قرار است به فهرست وبلاگهای مورد علاقه‌ام اضافه شود، بیشتر از قبل دقت می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم واقعاً ارزشش را دارد که فلان وبلاگ را دنبال کنم یا نه.
مهم تر از آن موقعی است که تصمیم می‌گیرم مطلبی یا عکسی را به اشتراک بگذارم. دقیقاً اینجاست که قاضی ِ درون، خودش را نشان می‌دهد و در واقع اوست که تصمیم می‌گیرد به اشتراک گذاشته شدن این یا آن نوشته برای کسانی که تو را در گودرشان دنبال می‌کنند چقدر می‌تواند مهم و جالب باشد.

اینجاست که حس می‌کنم دیگر نه حوصلهء روزمرّه خوانی های این یا آن دوست را دارم، نه این روزمرّه‌خوانی ها آنقدر می‌تواند برایم مهم و تعیین کننده باشد که برایشان بخواهم وقتی بگذارم.
حس می‌کنم گودر با تمام بدی‌هایش، این خوبی را دارد که به من به عنوان یک خواننده و پیگیر نوشته‌های وبلاگی و اینترنتی این امکان را می‌دهد که برای سهیم شدنِ موارد مورد علاقه‌ام با دیگران کمی وسواس داشته باشم و این یعنی دقیق‌تر شدنِ نگاه و جدی‌تر خواندن نوشته‌ها.

تاریخ.... تاریخ... تاریخ...

همیشه بهترین کلاسها و کورس هایی که گذراندم مربوط به درسها و موارد ناشناخته ای بودند که حس می کردم بلدشان هستم و دوره کردنشان تنها وقت تلف کردن است و چیزی به دانسته هایم اضافه نمیکند. بدیِ داستان این است که وقتی با مواردی از این دست رو به رو می شوی تازه میفهمی چقدر نمیدانستی و دقیقا همین اراده به کشف و یادگیری چیزهای جدید باعث میشود حس کنی بهترین لحظه های عمر دانشجویی ات را میگذرانی.

بهترین کورسی که در این سالها اینجا گذرانده ام، تاریخ موسیقی قرون وسطی و رنسانس بود که تازه نشانم داد چقدر ریشه های آن چیزی که فکر میکردم به خوبی بلدش هستم (موسیقی غربی) را نمیشناسم و چقدر همه چیز با شناخت این ریشه ها مفهوم اصلی خود را پیدا میکند.

توی این چند هفتهء گذشته کورس دیگری به مجموعهء مورد علاقه هایم اضافه شده: تاریخ سینما. انگاری تازه دارم میفهمم سینما، واقعا چه بوده و چه هست و آن چیزی که تا الان فکر میکردم نسبتا خوب میشناسمش چقدر برایم ناشناخته بوده...
یعنی شاید تا ریشه های اصلی یک مقولهء درسی را درک نکنی و دلت خوش باشد به اینکه دیدن سطح کافی است، هیچوقت واقعیت آن پدیده را درنیافته ای.

پ.ن: از دانشگاه مینویسم و نمیتوانم نیم فاصله ها را درست کنم. بعدها که از خانهء جدید توانستم وارد اینترنت بشوم، درستش خواهم کرد.

ریچارد و آلیس!

یکی از مسائل جالب توی اثاث کشی وقتیه که می‌بینی خیلی از چیزهایی که می‌خوای با خودت ببری، از قبل توی خونهء جدید هستند؛ مثلاً الان ما توی خونهء جدید سه تا قهوه جوش موکا داریم و همخونه‌ام هم قهوه‌جوش خودش رو آورده و من هم دو تا قهوه‌جوش خودم رو «باید» ببرم... این باید از اون باید هاست که راه نداره آدم بی‌خیالش بشه! یعنی از اون دست چیزاست که من روشون حساسیت دارم.

من به خیلی از وسیله‌هام دلبستگی شدید و عاطفی پیدا می‌کنم چون واقعاً لحظه‌های خیلی مهمی از زندگی‌ام رو در کنارشون گذروندم یا خیلی به دردم خوردند بر خلاف خیلی از آدما، رفقای خوبی بودند و هستند. داستان هم اینه که سیلویا، همخونه‌ام، اصرار می‌کنه که با خودت قهوه‌جوش‌هات رو نیار و من نمی‌دونم چطور بهش بفهمونم که قهوه‌جوش‌هام برای من یه مسالهء به شدت ناموسی هستند و تازه اسم هم دارند و نباید قهوه‌جوش صداشون کرد...
خلاصه که امروز که سیلوا خونه نیست، سریع اومدم خونهء قبلی برای بردن قهوه‌جوشهای عزیزم: ریچارد و آلیس!

همسایه ها....

به دخترک گفتم: «این همسایه‌های طبقه بالایی آدمای مهربون و خوبی بودند و ما نمی‌دونستیم ها؛ دیروز وقتی فهمیدند من دارم از این خونه می‌رم، کلی ناراحت شده بودند و می‌گفتند چقدر بد که داری خونه رو عوض می‌کنی...»
دخترک بدون اینکه نگاهش را از مانیتور بردارد، آرام گفت: «فقط به همین دلیل آدمای خوبی‌اند؟ حدود سه ساله که توی این خونه داری زندگی می‌کنی و اینا بدون اینکه آشنای قدیمی باشند و از قبل همدیگه رو بشناسند دائم دور هم بودند، با هم خرید می‌رفتند، هر شب یکی‌شون خونهء اون یکی بود... تازه تمام حرفاشون رو هم توی بالکن‌هاشون به هم می‌گفتند طوری که تو دقیقاً می‌دونستی امشب قراره خونهء کدوم یکی دور هم جمع بشن و کی پنیرش تموم شده و کی داره می‌ره خرید و کی قراره فردا صبح زود از خواب بیدار شه و کی باید گل‌های کی رو آب بده و تمام رابطه‌شون با تو محدود بود به سلام و علیک و خشک و خالی یا وقتی کاری داشتند ازت کمک می‌خواستند و یه بار نشد به یه قهوه یا عصرونه حتا دعوتت کنند... حالا که داری می‌ری ناراحت‌اند که داری می‌ری؟ چه فرقی می‌کنه براشون؟»
با خودم فکر کردم حق دارد ولی برای اینکه کم نیاورم، گفتم: «سخت می‌گیری‌ها... خب به هر حال خواستند مثلاً باحال باشند و مهربون باشند دیگه.... سخت نگیر... شاید من هم بودم همین حرف رو می‌زدم... من هم بودم می‌گفتم متاسفم از اینکه داری خونه رو عوض می‌کنی».

دخترک این بار سرش را به طرفم چرخاند و گفت: «من بودم هیچی نمی‌گفتم... نهایتش اگر می‌خواستم خیلی لطف کنم برمی‌گشتم می‌گفتم امیدوارم خونهء جدید، جای بهتر و مناسب تری باشه براتون و از این حرفای معمولی ولی هیچوقت سعی نمی‌کردم الکی و با دروغ و ریا ابراز تاسف بکنم برای نبودن کسی که بود و نبودش خیلی اساساً برام مهم نبوده».


حواستان باشد!

وقتی از خانه‌ای با تخت دونفره به خانه‌ای با تخت یک نفره که از طرف پهلوی راست به دیوار تکیه داده شده نقل مکان می‌کنید، حواستان باشد که با چرخش به سمت راست، دست یا کله‌تان به دیوار برخورد خواهد کرد و با چرخش به سمت چپ روی زمین پهن خواهید شد! مخصوصاً اگر به اندازهء من گُنده باشید!
حواستان باشد!

ایده ها...

تازگی‌ها متوجه شده‌ام که بهترین ایده‌هایی که به ذهنم میان، هر ایده‌ای که فکرش رو بکنید، دقیقاً وقتی به سراغم میان که تازه از خواب بیدار شدم و تو رختخواب ولو هستم و حوصله ندارم از جام بلند شم و هی دارم خودم رو کش می‌دم به این طرف و اون طرف...
بعد با خودم می‌گم حالا وقتی بلند شدم و لباس پوشیدم و قهوه‌ام رو خوردم می‌شینم به نوشتن این یا اون ایده و می‌ذارمش تو آب نمک واسهء یه زمان بهتر؛ و خب همینطوری می‌شه که بعدش کلاً یادم می‌ره اون ایده‌هه* چی بوده اصلاً...؛

امروز با خودم فکر می‌کردم چقدر از این ایده‌ها داشتم که نوشتم و گذاشتمشون لای کاغذها و دفترها و دیگه سراغشون هم نرفتم؛ یعنی دچار یک دگردیسی مسخره شدم طوری که قبلن‌تر ها دست کم اگر فکری یا طرحی به سراغم میومد، یادداشت می‌کردم واسه بعد...؛  عملی شدنش رو دست کم به تعویق می‌انداختم. اما الان همین نوشتنه* رو هم هی دارم به تعویق می‌اندازم. دیگه مدتهاست که ایده‌ها و طرح‌ها وقتی میان با خودم فکر می‌کنم این هم یکی از همون هزار و یک چیزی که تو ذهنت بود و عملی نشد... بی‌خیال؛ درجا خفه‌اش می‌کنم و خلاص!


* سلام خاله جان!

خط قرمز...

اساساً وقتی جلوی انجام هر کاری را بگیریم، تمایل به انجام آن به طرز غریبی بیشتر و بیشتر می‌شود؛ نمی‌خواهم وارد نمونه‌هایی مثل ممنوعیت ماهواره و مشر.وب و فیلم‌های به اصطلاح غیراخلا.قی تو ایران بشم، یا مثلاً نمونه‌های منع فروش مشرو.بات الکلی به زیر ۱۸ ساله‌ها توی اروپا رو مثال بیارم. توی همین زندگی نرمال و عادی خودمان هم اگر ممنوعیت‌های این شکلی بگذاریم، مطمئناً فقط تمایل به انجام آن را بیشتر کرده‌ایم.

به طور مثال من کمتر از یک ماه است که خانه‌ام را عوض کرده‌ام؛ وقتی برای امضای قرارداد همراه با همخانه‌ام رفتیم سراغ صاحبخانه، دیدیم علاوه بر شرایط نرمال و قانونی هر قرارداد اجاره‌ء خانه، یک بند خاصی هم ذکر شده بود که در آن مستاجر باید قبول می‌کرد که به هیچ وجه در خانهء جدید سیگار نکشد، حتی اگر پنجره را باز کند و کنار پنجره بیاستد و سیگارش را بکشد؛ و خب خوشبختانه نه من سیگار می‌کشم نه سیلویا،همخانه‌ام؛ و به همین خاطر بدون کمترین مشکلی این مساله را پذیرفتیم؛ به هر حال برای مهمان‌هایی که سیگاری هستند، بالکن هست تا بروند و سیگارشان را بکشند.

تا اینجای داستان اشکالی ندارد؛ اما نمی‌دانم چه حس غریبی تازگی‌ها در من پیدا شده که دوست دارم بعضی از شب‌ها بعد از شام، بنشینم جلوی تلویزیون و سیگاری روشن کنم! دوستانی که من را می‌شناسند مطمئناً از تصور کردن من با سیگار کلی می‌خندند ولی باور نکردنی‌است که از وقتی به این قانون منع سیگار در خانه(!!) فکر می‌کنم هر روز بیشتر از روز قبل تمایل به شکستن این قانون در من رشد می‌کند.

جداً مرز این ممنوعیت‌ها و محدودیت‌ها باید کجا باشد تا در زندگی عادی و روزمرّه‌مان هم بتوانیم به آن پایبند باشیم و یک حس درونی و نشناخته مدام قلقلکمان ندهد به سوی عبور از خط قرمز؟

در راه... ۲۰

 نور، ابر، کوه، رنگ...
و گاهی اوقات حس می‌کنی چه بد، که کسی از روبه‌رو نمی‌آید...