به دخترک گفتم: «این همسایه‌های طبقه بالایی آدمای مهربون و خوبی بودند و ما نمی‌دونستیم ها؛ دیروز وقتی فهمیدند من دارم از این خونه می‌رم، کلی ناراحت شده بودند و می‌گفتند چقدر بد که داری خونه رو عوض می‌کنی...»
دخترک بدون اینکه نگاهش را از مانیتور بردارد، آرام گفت: «فقط به همین دلیل آدمای خوبی‌اند؟ حدود سه ساله که توی این خونه داری زندگی می‌کنی و اینا بدون اینکه آشنای قدیمی باشند و از قبل همدیگه رو بشناسند دائم دور هم بودند، با هم خرید می‌رفتند، هر شب یکی‌شون خونهء اون یکی بود... تازه تمام حرفاشون رو هم توی بالکن‌هاشون به هم می‌گفتند طوری که تو دقیقاً می‌دونستی امشب قراره خونهء کدوم یکی دور هم جمع بشن و کی پنیرش تموم شده و کی داره می‌ره خرید و کی قراره فردا صبح زود از خواب بیدار شه و کی باید گل‌های کی رو آب بده و تمام رابطه‌شون با تو محدود بود به سلام و علیک و خشک و خالی یا وقتی کاری داشتند ازت کمک می‌خواستند و یه بار نشد به یه قهوه یا عصرونه حتا دعوتت کنند... حالا که داری می‌ری ناراحت‌اند که داری می‌ری؟ چه فرقی می‌کنه براشون؟»
با خودم فکر کردم حق دارد ولی برای اینکه کم نیاورم، گفتم: «سخت می‌گیری‌ها... خب به هر حال خواستند مثلاً باحال باشند و مهربون باشند دیگه.... سخت نگیر... شاید من هم بودم همین حرف رو می‌زدم... من هم بودم می‌گفتم متاسفم از اینکه داری خونه رو عوض می‌کنی».

دخترک این بار سرش را به طرفم چرخاند و گفت: «من بودم هیچی نمی‌گفتم... نهایتش اگر می‌خواستم خیلی لطف کنم برمی‌گشتم می‌گفتم امیدوارم خونهء جدید، جای بهتر و مناسب تری باشه براتون و از این حرفای معمولی ولی هیچوقت سعی نمی‌کردم الکی و با دروغ و ریا ابراز تاسف بکنم برای نبودن کسی که بود و نبودش خیلی اساساً برام مهم نبوده».