... تا فراموش نکنی که اشک‌های امسال صادقانه‌ترین اشک‌ها بودند....

دایم به پارسال این موقع فکر می‌کنم؛ لحظهء سال تحویل رو توی سلف سرویس دانشگاه تنها نشسته بودم و داشتم یه غذای بی مزه رو واسه خودم می‌خوردم و انگار نه انگار که عیدی هست و نوروزی و سال نویی؛ انگار از اولش هم می‌دونستم که یکی از مزخرف‌ترین سالهای عمرم رو خواهم گذروند و با لجاجت و سرسختی می‌خواستم به خودم بقبولونم که باید منتظر هرچیزی بود؛
نا امید نبودم؛ تو کل این سالی که تا کمتر از یک ساعت دیگه به پایان می‌رسه تمام تلاشم رو کردم برای بهتر بودن، بهتر شدن؛ برای راه بهتر رو انتخاب کردن و تو بیشتر موارد موفق نبودم ولی خودم رو دست کم سرزنش نمی‌کنم که چرا به اندازهء کافی مایه نگذاشتم. 

الان فقط حس خوبه که همراهمه؛ همه چیز عالی و شاهکار نیست و اساساً قرار هم نیست که همه چیز در بهترین حالت خودش باشه؛ ولی از اون حس احمقانهء پارسال خبری نیست.
سفرهء هفت سینم رو برعکس پارسال پهن کردم و امشب هم قراره به دوستام ماهی پلو بدم و براشون از نوروز حرف بزنم؛

به طرز عجیبی حس خوبی دارم و تمام سختی‌های این "ماضی نقلی"، این گذشتهء نزدیک رو قبول کردم؛ می‌دونم کجاها اشتباه کردم و کجاها درست رفتم جلو؛ می‌دونم حد هر چیزی چقدر بوده و کجا حد رو نگه داشتم و کجا ترمز بریده رفتم. "می‌دونم" و دقیقاً همین دونستنه که بهم امید می‌ده و به یادم می‌آره که خیلی بهونه وجود داره برای لبخند زدن.

نوروز ۸۹

در یک قدمی است...
اینجا حس اش نمی‌کنی اما هست؛

یادمان باشد چه گذشت....
حواسمان باشد که "گذشت"....

گاهی اوقات حس می‌کنم حس و حال دوران نوجوانی را دارم دوباره زندگی می‌کنم؛ منظورم آن دسته از حس و حال‌های خوب و عالی و شور زندگی و این مزخرفات نیست؛ آن دسته از حس‌های ناشناخته و مبهم آمیخته به نوستالژی و عدم درک شدن منظورم است...

حس می‌کنم هرچقدر بیشتر تلاش می‌کنم کمتر می‌فهمندم انگار...
هرچقدر صادقانه‌تر تلاش می‌کنم، برداشت‌های اشتباه بیشتر و بیشتر می‌شود...

نمی‌دانم این ضعف در بیان کردن از کجا ناشی می‌شود! از موسیقی شاید؛ انگار وقتی موسیقی را وسیله می‌کنی برای بیان کردن، راههای دیگر به رویت بسته می‌شود. شاید خیلی خوب و جالب و عالی به نظر برسد ولی چه کسی از پس ترجمه کردن موسیقی بر می‌آید؟

... و اما باخ!

به عادت همیشگی بعد از کنسرت‌، مشغول قدم زدن بودیم به سمت مرکز شهر؛ بچه‌ها دسته های سه چار نفره تشکیل داده بودند و به طبق معمول مشغول نقد کردن اجراها بودند؛ من همچنان در لذت آمیخته به بغضی که از اجرای کنسرتوی باخ نصیبم شده بود، غرق بودم.
یکی از بچه‌ها گفت «کم حرفی امشب!»
گفتم «نمی‌دونستم از این اثر باخ که در اصل برای ویلن و ارکستر بود، نسخه‌ای هم برای پیانو و ارکستر وجود داشته».
گفت «یعنی انقدر مهم بوده برات که کل شب رو ساکتی؟»
راستش اصل داستان شاید خیلی مهم نبود؛ ولی اثرش متفاوت بود. اینکه ببینی رامین بهرامی، یکی از بهترین پیانیست‌های زیر چهل سالی که تو دنیا وجود داره اومده و تو شهری که زندگی می‌کنی موسیقی‌یی رو اجرا کرده که یه خروار خاطره رو به ذهنت میاره خیلی ویژه و مهمه.
وقتی موومان دوم این کنسرتو شروع شد انگار قلبم رو از جا کنده باشند و پرت کرده باشند به جایی اون دورترها. به جایی که حمید هامون می‌گفت: «خواب می‌بینم در کنار دریا هستم و ....» و من به یاد بیارم و به یاد بیارم و به یاد بیارم...؛
و رامین بهرامی استادانه، موسیقی باخ رو برام ترجمه کنه... آروم آروم... 

خاموشی...

به تو می‌اندیشم
به خود می‌نگرم
راستی را چه جدایی است میان من و تو؟

---------

خاموشی- آهنگساز حسین علیزاده- خواننده شهرام ناظری
شعر -اگر اشتباه نکنم- از سیاوش کسرایی

آفرین پسر خوب... بزرگ شدی... آفرین....

مرد که گریه نمی‌کنه....

آفرین پسر خوب... بزرگ شدی... آفرین...

و بعد، گاهی اوقات هم هست که حس می‌کنی در عین حضور در بالاترین سطح ممکن، پایین تر از عمق این چاه عظیم وجود خارجی ندارد...
و بعد گاهی اوقات هم هست که...



دوست

.......

و هیچ فکر نکرد 
 که ما میان پریشانی تلفظ درها 
 برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم 

.......

سهراب سپهری

نوکتورن برای پیانو...

دست از نواختن می‌کشد، نگاهم می‌کند و می‌پرسد: «چرا؟... چرا طوری نوشتی‌اش که انگار این موسیقی هیچوقت نباید تمام شود؟»
می‌گویم: «این نت‌ها، همه‌شان سوال هستند... "سوال‌"هایی بی‌جواب؛ "چرا"های مانده در پس خاطره انگار؛ سوال‌هایی که هیچوقت جوابشان را نخواهی یافت...»