دایم به پارسال این موقع فکر می‌کنم؛ لحظهء سال تحویل رو توی سلف سرویس دانشگاه تنها نشسته بودم و داشتم یه غذای بی مزه رو واسه خودم می‌خوردم و انگار نه انگار که عیدی هست و نوروزی و سال نویی؛ انگار از اولش هم می‌دونستم که یکی از مزخرف‌ترین سالهای عمرم رو خواهم گذروند و با لجاجت و سرسختی می‌خواستم به خودم بقبولونم که باید منتظر هرچیزی بود؛
نا امید نبودم؛ تو کل این سالی که تا کمتر از یک ساعت دیگه به پایان می‌رسه تمام تلاشم رو کردم برای بهتر بودن، بهتر شدن؛ برای راه بهتر رو انتخاب کردن و تو بیشتر موارد موفق نبودم ولی خودم رو دست کم سرزنش نمی‌کنم که چرا به اندازهء کافی مایه نگذاشتم. 

الان فقط حس خوبه که همراهمه؛ همه چیز عالی و شاهکار نیست و اساساً قرار هم نیست که همه چیز در بهترین حالت خودش باشه؛ ولی از اون حس احمقانهء پارسال خبری نیست.
سفرهء هفت سینم رو برعکس پارسال پهن کردم و امشب هم قراره به دوستام ماهی پلو بدم و براشون از نوروز حرف بزنم؛

به طرز عجیبی حس خوبی دارم و تمام سختی‌های این "ماضی نقلی"، این گذشتهء نزدیک رو قبول کردم؛ می‌دونم کجاها اشتباه کردم و کجاها درست رفتم جلو؛ می‌دونم حد هر چیزی چقدر بوده و کجا حد رو نگه داشتم و کجا ترمز بریده رفتم. "می‌دونم" و دقیقاً همین دونستنه که بهم امید می‌ده و به یادم می‌آره که خیلی بهونه وجود داره برای لبخند زدن.