شازده: میدونی؟ مسالهء تو اینه که تو ناز و نعمت بزرگ شدی و همیشهء خدا به هرچی خواستی، رسیدی.
من: بزن به تخته! خب این کجاش بده؟
شازده: بدی ش اینه که "خواستن" برات بی معنی شده. دیگه چیزی نمیخوای. همین تو رو به این پوچی رسونده.
من: خب ولی یادت باشه، من هر چیزی هم که خواستم و بهش رسیدم به همین آسونی ها نبوده. کلی تلاش کردم و سختی هم کشیدم تا به خیلی چیزا برسی.
شازده: آره ولی نه به اندازهء کافی.
من: اندازه ش رو من و تو تعیین نمیکنیم.
شازده: آره. ولی الان که انقدر از این تعلیق حرف میزنی؛ الان که انقدر آشفته و به هم ریخته ای اونقدرها که لازمه تلاش نمیکنی تا حلّش کنی.
من: یه سری چیزایی دست من نیست. من به اندازه ای که زور دارم تلاش میکنم. یه جایی دیگه قدرت آدم همینقدره و عین این میمونه که بخوای تصور کنی آنگولا بیاد و آرژانتین رو ببره... خب نمیشه دیگه... اونا همین که ۴-۰ ببازن واسه شون افتخاره که بیشتر هم گل نخوردند.
شازده: آره. قبول. ولی خودت گفته بودی که قدیما وقتی از چیزی نا امید میشدی میرفتی سراغ خدا.
امیر: آره. اون موقع به این پناه بردنه ایمان داشتم.
شازده: خب؟ یعنی چطوری؟
من: یه زمانی مثلاً فکر میکردم اگر روزه دار باشی، سر افطار هر آرزویی بکنی برات برآورده میشه. باورت نمیشه ولی چند بار امتحانش کردم و نتیجه هم داد. البته چیزی که بشه یه کمی بهش امید داشت؛ نه اینکه مثلاً من فردا بیدار شم و قیافه م شده باشه عین جرج کلونی!
شازده: هاها... آره... میفهمم... خب؟
من: ولی اینا همه ش خرافاته. الان فکر میکنم اینا همه ش خرافاته و دیگه نمیتونم بهشون اعتقاد داشته باشم.
شازده: خرافات؟ ببین، تعبیر های مختلف از دین و مذهب این قابلیت رو دارند که تبدیل به خرافات بشن؛ وقتی اون رو به عنوان حکمی برای دیگران صادر میکنیم میتونند تبدیل بشن به خرافات ولی وقتی یه چیزایی واسه خودته و انقدر شخصیه که کسی نمیتونه حتا درکش کنه،... اون دیگه خرافه نیست. اون یه باور درونی و شخصیه.
من: خب که چی؟ چه فرقی میکنه وقتی دیگه بهش اعتماد نکنی و ازش بهره نبری؟
شازده: باید ببری! باید دوباره اون حس رو توی خودت بوجود بیاری. از کجا معلوم جواب نده؟ باید اون "خواستن"ه رو حسابی و با تمام وجودت درک کنی؛ نه اینکه بهش بی تفاوت باشی. باید بری طرفش و ازش بخوای.
من: ها؟ بیام حالا که تو موقعیت نیاز و ضعف هستم برم طرفش؟
شازده: آره. انقدر لج باز نباش خره!
من: نمیتونم. غرورم بهم اجازه نمیده!
شازده: با کی لج کردی؟
من: با همونی که اون بالا الان داره حرفهای من و تو رو میشنوه!
شازده: دِ واسه همینه که بهت میگم خری دیگه. تو با خودت لج کردی. اون بالا هیشکی نیست جز خودت. خود تویی که اون بالایی و خبر نداری. تو و اون، جدا از هم نیستید. با اون نمیتونی لج کنی چون با خودت داری لج میکنی.
من: نمیدونم...شاید حق با تو باشه.
شازده: شاید. تو خودت کاری میکنی که من این حرفا رو بزنم. بهش بیشتر فکر کن. با خودت انقدر لج نکن. شاید بد نباشه ذهنت رو یه بار دیگه صاف کنی. اگه نتیجه نداد این بار میتونی شاید برای همیشه خیلی چیزا رو ببوسی و بذاری کنار.