مشکلات مملکتی!

تو تاکسی نشسته ایم.
شازده و من وقتی عقب تاکسی باشیم معمولاً به دلیل حجم بالایی که اشغال میکنیم باید عقب رو سه نفره حساب کنیم! شازده به بیرون و ترافیک سنگین جردن نگاه میندازه و سری تکون میده به علامت افسوس!
به شوخی میگم: "انقدر سرت رو الکی تکون نده که هرچی میکشیم از دست پیشینیان شما میکشیم!"
خدنه ش میگیره.

صدای گویندهء اخبار میاد: "امروز جمعی از والدین محصلین و دانش آموزان عزیز با ارسال پیامک هایی به شمارهء (...) خواستار رسیدگی به وضع توزیع شیر رایگان شدند..."
شازده با حالتی بین یاس و عصبانیت میگه: "حالا نیست که همهء مشکلاتمون حل شده؟ هیچ مشکل دیگه ای انگار نداریم و باید به شیر دادن بچه ها بپردازیم... مسخره ست. فردا تازه وقتی بچه های مردم صد تا دویست تا مسموم شدن و راهی بیمارستان شدند، گندِ تاریخ مصرف گذشته بودنِ این شیرهای مجانی هم درمیاد..."

راننده از آینه نگاهی میندازه و لبخندی میزنه.
میرسیم.
به راننده میگم: "آقا هرجا براتون راحته لطفاً نگه دارین!"
راننده ماشین رو به سمت راست خیابون منتقل میکنه و آروم میگه: "والله تو این خیابون که هیج جای راحتی واسه نگه داشتن پیدا نمیشه!"

میخندیم.
باید هم خندید...! همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید دیگه. اینو جد بزرگوارتون نگفته بود شازده؟

یک روز پر از دلتنگی

شازده: میدونی؟ مسالهء تو اینه که تو ناز و نعمت بزرگ شدی و همیشهء خدا به هرچی خواستی، رسیدی.
من: بزن به تخته! خب این کجاش بده؟
شازده: بدی ش اینه که "خواستن" برات بی معنی شده. دیگه چیزی نمیخوای. همین تو رو به این پوچی رسونده.
من: خب ولی یادت باشه، من هر چیزی هم که خواستم و بهش رسیدم به همین آسونی ها نبوده. کلی تلاش کردم و سختی هم کشیدم تا به خیلی چیزا برسی.
شازده: آره ولی نه به اندازهء کافی.
من: اندازه ش رو من و تو تعیین نمیکنیم.
شازده: آره. ولی الان که انقدر از این تعلیق حرف میزنی؛ الان که انقدر آشفته و به هم ریخته ای اونقدرها که لازمه تلاش نمیکنی تا حلّش کنی.
من: یه سری چیزایی دست من نیست. من به اندازه ای که زور دارم تلاش میکنم. یه جایی دیگه قدرت آدم همینقدره و عین این میمونه که بخوای تصور کنی آنگولا بیاد و آرژانتین رو ببره... خب نمیشه دیگه... اونا همین که ۴-۰ ببازن واسه شون افتخاره که بیشتر هم گل نخوردند.
شازده: آره. قبول. ولی خودت گفته بودی که قدیما وقتی از چیزی نا امید میشدی میرفتی سراغ خدا.
امیر: آره. اون موقع به این پناه بردنه ایمان داشتم.
شازده: خب؟ یعنی چطوری؟
من: یه زمانی مثلاً فکر میکردم اگر روزه دار باشی، سر افطار هر آرزویی بکنی برات برآورده میشه. باورت نمیشه ولی چند بار امتحانش کردم و نتیجه هم داد. البته چیزی که بشه یه کمی بهش امید داشت؛ نه اینکه مثلاً من فردا بیدار شم و قیافه م شده باشه عین جرج کلونی!
شازده: هاها... آره... میفهمم... خب؟
من: ولی اینا همه ش خرافاته. الان فکر میکنم اینا همه ش خرافاته و دیگه نمیتونم بهشون اعتقاد داشته باشم.
شازده: خرافات؟ ببین، تعبیر های مختلف از دین و مذهب این قابلیت رو دارند که تبدیل به خرافات بشن؛ وقتی اون رو به عنوان حکمی برای دیگران صادر میکنیم میتونند تبدیل بشن به خرافات ولی وقتی یه چیزایی واسه خودته و انقدر شخصیه که کسی نمیتونه حتا درکش کنه،... اون دیگه خرافه نیست. اون یه باور درونی و شخصیه.
من: خب که چی؟ چه فرقی میکنه وقتی دیگه بهش اعتماد نکنی و ازش بهره نبری؟
شازده: باید ببری! باید دوباره اون حس رو توی خودت بوجود بیاری. از کجا معلوم جواب نده؟ باید اون "خواستن"ه رو حسابی و با تمام وجودت درک کنی؛ نه اینکه بهش بی تفاوت باشی. باید بری طرفش و ازش بخوای.
من: ها؟ بیام حالا که تو موقعیت نیاز و ضعف هستم برم طرفش؟
شازده: آره. انقدر لج باز نباش خره!
من: نمیتونم. غرورم بهم اجازه نمیده!
شازده: با کی لج کردی؟
من: با همونی که اون بالا الان داره حرفهای من و تو رو میشنوه!
شازده: دِ واسه همینه که بهت میگم خری دیگه. تو با خودت لج کردی. اون بالا هیشکی نیست جز خودت. خود تویی که اون بالایی و خبر نداری. تو و اون، جدا از هم نیستید. با اون نمیتونی لج کنی چون با خودت داری لج میکنی.
من: نمیدونم...شاید حق با تو باشه.
شازده: شاید. تو خودت کاری میکنی که من این حرفا رو بزنم. بهش بیشتر فکر کن. با خودت انقدر لج نکن. شاید بد نباشه ذهنت رو یه بار دیگه صاف کنی. اگه نتیجه نداد این بار میتونی شاید برای همیشه خیلی چیزا رو ببوسی و بذاری کنار.

جوش و نوستالژی

با شازده عقبِ تاکسی نشستیم و رادیو روشنه. گویندهء اخبار میگه: "محققین به این نتیجه رسیده اند که کسانی که به خاطرات گذشته زیاد فکر میکنند، بیشتر از دیگران در معرض بروز جوش ها و آکنه ها قرار دارند و به همین دلیل کسانی که جوش های چرکین دارند بهتر است کمتر به گذشته و خاطرات بد فکر کنند!"
به شازده میگم: "بیا... حالا هی برو تو اون بدویت تاریخی ِ کپک زده ت. الکی نیست که انقدر جوش میزنی دیگه!"
اخم میکنه و با وقار همیشگیش میگه: "این دکترای این دوره و زمونه، امروز یه چیزی میگن، فردا برعکسش رو میگن. امروز میگن باقالی واسه نفخ خوبه، فردا میگن بده!"
خنده م میگیره. راننده هم از تو آینه یه نگاهی بهمون میندازه و لبخندی میزنه.
اخبار رادیو تموم میشه و راننده یه نوار رنگ و رو رفته رو هل میده تو ضبط.
صدای نجفیان میاد که میخونه:

کجاست اون کوچه ‚ چی شد اون خونه
 آدماش کجان خدا می دونه

میرن آدما ‚ از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا می مونه

راننده بلند سر ضبط ماشین و خواننده ش داد میزنه: "نخون این چیزا رو... جوش میزنی ها..."!!
میزنه زیر خنده، میزنم زیر خنده.... شازده به زور لبخندی میزنه و روش رو میکنه اون طرف. راننده همینطور به حرف خودش میخنده و میخنده و میخنده... انگار بهترین و بامزه ترین تیکهء عمرش رو انداخته باشه!

پی نوشت متشکرانه: مهیار عزیز ممنونم از کمکت!!!

پی نوشت بی ربط اما نوستالژیک و جوش زا!!: دلمان تنگش شده بدجور!!!

با شازده در بانک!

به شازده گیر میدم که حتماً برای نقد کردن این چک باهام تا بانک بیاد تا بعدش با هم بریم سفارت ایتالیا و اون برای انجام کارهاش تنها نباشه. با هزار بدبختی راضیش میکنم این ۵۰۰ متر از خونه تا بانک رو پیاده بریم. با هزار ناز و کرشمه قبول میکنه!
قبض نوبت رو میگیریم و میشینیم تا نوبتمون بشه. یه مادر و پسر میان تو بانک و اونا هم قبضشون رو میگیرن و میشینن کنار دست ما. من و شازده سرگرم حرف زدن بودیم که یهو یکی از مراجعین که کارش تو باجه تموم شده بود، همونطور که راهرو رو طی میکنه تا از بانک خارج بشه یهو دست اون پسره که با مادرش کنار ما نشسته بودند رو میگیره و یه کاغذ میچپونه تو دستِ پسره و بدون اینکه چیزی بگه از بانک میره بیرون.
پسره دستش رو باز میکنه. یه قبض نوبته که اون آدم گرفته بود تا یکی دو تا نوبت همینجوری داشته باشه و حالا که میخواست بره بیرون همینجوری دادش به اون پسره! پسره هم کلی ذوق کرده بود از اینکه نوبتش جلو تر از اونی بود که باید میبود! شازده خون خونش رو میخوره و میگه: "ما زودتر اومدیم و حق ماست که زودتر از این پسره کارمون انجام بشه!"
بهش میگم: "ول کن بابا. حالا چه فرقی میکنه. یکی هم جلو تر از ما! حتماً یه حکمتی توش هست دیگه. تو که خودت همیشه دم از این میزنی که تو هر کاری حتماً یه حکمتی هست!"
میگه: "نه! بحث اینش که نیست! بحث اینه که تو این مملکت همه دارند حق همدیگر رو ضایع میکنند و کسی هم چیزی نمیگه. آدم فرهنگی ش مثل تو میگه ولش کن تازه!"
میمونم چی بهش بگم. از یه طرف حق داره از یه طرف هم به نظرم با موضع گرفتن ِ من و شازده تو اون لحظه هیچ بنیان فرهنگی ای درست نمیشه و فقط امکان جار و جنجال وجود داره.
سر صحبت رو عوض میکنم و اونم خوشبختانه یادش میره. گرم حرف شده بودیم که به خودم میام و میبینم پسره و مادرش نیستند و شمارهء بعد هم شمارهء ماست. به شازده میگم: "بیا. الان نوبت ماست!" همون موقع در بانک باز میشه و پسره و مادرش میان تو بانک و به شماره های تو بورد نگاه میکنند. پسره میره سراغ یکی از صندوق دار ها و میگه: "آقا نوبت من گذشته. شمارهء من رو خوندین و من نبودم...یه لحظه رفته بودم بیرونِ بانک."
صندوق داره هم با بی حوصله گی میگه: "باید دوباره شماره بگیری...برو آقا وانستا!"
همون موقع شمارهء قبض ما اعلام میشه و بلند میشیم که بریم سمت باجه. شازده در همون حالی که داریم میریم به سمت باجه از کنار پسره که رد میشه یه جوری که پسره هم بفهمه به من میگه: "بالاخره حق باید به حقدار برسه دیگه. ما این همه معطل شدیم.... آهِ من گرفت!!!"
همونطور که میرم به سمت باجه نگاش میکنم و میگم: "آهِ تو؟ ناز شی تو با اون آه کشیدنت تُپُل!"
چک و کارت ملی م رو میذارم جلوی مسوول باجه؛ چک رو نگاه میکنه و بهم با همون بی حوصله گی میگه: "این چک اینجا قابل پرداخت نیست. باید ببریش همون شعبه ای که این آقا توش حساب داره!"
برمیگردم به شازده نگاه میکنم. انگار آب یخ روش ریخته باشند. وقتی میفهمه تا خیابون طالقانی باید باهام بیاد یه دستی به سبیلش میکشه و سرش رو تکون میده. وقتی آروم داشتیم از راهروی بانک به سمت در خروجی میرفتیم صدای پسره رو شنیدم که یه جوری که ما هم بشنویم به مادرش میگفت: "این همه علّاف شدند، آخرش هم چکشون مالِ این بانک نبوده ... هه هه هه!"
شازده میگه: "حتماً یه حکمتی داره اینم...."
و از بانک میزنیم بیرون!

شازدهء تنبل!

با شازده تو دستشویی عمومی تالار وزارت کشور آشنا شدم! میدونم که جای خیلی جالبی برای آشنا شدن با یه دوستِ خوب نیست ولی خب؛ تقدیر اینطوری خواسته بود. البته اسمش شازده نیست ولی یه سری ویژگیهای اخلاقی ِ با مزه ای داره که باعث شد بهش لقب شازده بدم. یکی از اون ویژگی ها همون سبیل های ناصرالدین شاهی اش بود که آدم رو یاد نقاشی رو قلیون ها میندازه! دیگه اش اینکه آدمیه به شدت راحت طلب و تا حدی تنبل!! البته از اون تنبل های بامزه است که آدم رو با هزار تا قسم و آیه قانع میکنه که این تنبلی ها میتونند تو زندگی خیلی مفید باشند! نوع رفتار و امر و نهی کردن هاش هم دلیل دیگه ایه که بهش این لقب رو دادم. خودش هم بدش نیومده البته! فکر کنم از روی تنبلی ذاتی اش اصلاً خیلی به خودش زحمت هم نداده که به این مساله فکر کنه!

دیروز بعد از مدتی دوباره با هم رفتیم کافه مرکزی که هر دومون عاشق اسپرسو های اصلش هستیم. داشت از این حرف میزد که چقدر داره برای گرفتن ویزای تحصیلی ایتالیا سگ دو میزنه. یاد هفت سال پیش افتادم و گرفتاری های اون موقعم برای این موضوع و از اینکه شازدهء تنبل باید چقدر دنبال این مدرک و اون مدرک بدوئه کلی خنده ام گرفته بود! بحثمون کشیده شد به مسالهء هنر. همیشه کلی دربارهء اینجور چیزا با هم بحث میکردیم. گاهی اوقات انقدر جدل بالا میگرفت که تا چند روز با هم حرف نمیزدیم! البته الان دیگه یاد گرفتیم چطور بدون اینکه دلخوری پیش بیاد بحثامون رو ادامه بدیم.
از نوع دیدش خوشم میاد. نه اینکه همهء حرفهاش رو قبول داشته باشم ولی تفکرش و شیوهء برخوردش با خیلی از این مسائل متفاوته و همینه که قضیه رو یه کم قشنگ میکنه.
دیروز کلی دربارهء هنر مردمی و هنر اصیل و این مزخرفات با هم حرف زدیم که هر وقت حوصله و وقتش بود شاید بذارمش اینجا. ولی چیزی که آخر بحث اتفاق افتاد از همه باحال تر بود. بهش گفتم: "چرا حالا بین این همه کشور ایتالیا رو انتخاب کردی؟"
یه دست به سبیل هاش کشید و گفت: " واسه اینکه شنیدم مردمانِ باحالی داره که خیلی شبیه ما هستند! راسته که وقتی میشینند به غذا خوردن دیگه از پشت میز بلند نمیشن؟"
حنده ام گرفته بود. سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم: " تو هم همیشه میگردی جایی رو پیدا کنی که تنبل بازی هات به خطر نیافته!"
جواب داد: "بحث تنبلی نیست؛ آدم باید همیشه به خوش بودن هاش هم فکر کنه. زندگی فقط سگ دو زدن نباید باشه. معلم ایتالیاییم بهم گفت آمریکایی ها زندگی میکنند که کار کنند، ما ایتالیایی ها کار میکنیم که زندگی کنیم*. من میخوام البته فقط زندگی کنم؛ همین!"
بهش گفتم: " ناز شی الهی!!!"

!!!Gli americani vivono per lavorare; Noi italiani lavoriamo per vivere*