تو تاکسی نشسته ایم.
شازده و من وقتی عقب تاکسی باشیم معمولاً به دلیل حجم بالایی که اشغال میکنیم باید عقب رو سه نفره حساب کنیم! شازده به بیرون و ترافیک سنگین جردن نگاه میندازه و سری تکون میده به علامت افسوس!
به شوخی میگم: "انقدر سرت رو الکی تکون نده که هرچی میکشیم از دست پیشینیان شما میکشیم!"
خدنه ش میگیره.

صدای گویندهء اخبار میاد: "امروز جمعی از والدین محصلین و دانش آموزان عزیز با ارسال پیامک هایی به شمارهء (...) خواستار رسیدگی به وضع توزیع شیر رایگان شدند..."
شازده با حالتی بین یاس و عصبانیت میگه: "حالا نیست که همهء مشکلاتمون حل شده؟ هیچ مشکل دیگه ای انگار نداریم و باید به شیر دادن بچه ها بپردازیم... مسخره ست. فردا تازه وقتی بچه های مردم صد تا دویست تا مسموم شدن و راهی بیمارستان شدند، گندِ تاریخ مصرف گذشته بودنِ این شیرهای مجانی هم درمیاد..."

راننده از آینه نگاهی میندازه و لبخندی میزنه.
میرسیم.
به راننده میگم: "آقا هرجا براتون راحته لطفاً نگه دارین!"
راننده ماشین رو به سمت راست خیابون منتقل میکنه و آروم میگه: "والله تو این خیابون که هیج جای راحتی واسه نگه داشتن پیدا نمیشه!"

میخندیم.
باید هم خندید...! همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید دیگه. اینو جد بزرگوارتون نگفته بود شازده؟