هذیان های یک ذهن درگیر

می‌دونی عزیزکم؟
همیشه وقتی می‌خوای یه پدیده‌ رو توی یه زمان خاص ثبت کنی به اشتباه میافتی!
دقیقاً این حس ثبت کردن و ماندگار شدن در تضاد با جاودانگیه. یعنی یه جورایی باید بیخیالش بشی تا ثبت بشی!‍
می‌دونم دارم شر و ور می‌گم ...
ولی وقتی به این قاب نارنجی نگاه می‌کنم و اون دو نفری که بیننده‌های عکس رو به لبخندی مهمون می‌کنند پُر از شادی و مالیخولیا، پُر از زیبایی و نوستالژی، پُر از صداقت و دلتنگی، درک می‌کنم که گاهی اوقات زمان با ما کاری می‌کنه که به این آسونی ها نمی‌شه درکش کرد یا بیانش کرد یا توی یه قالب خاص درش آورد!

آدم نمی‌تونه زمان حال رو زندگی کنه. چون آگاهی به زنده بودن در زمان حال مساویه با عدم درک صحیح از واقعیاتی که پیرامون‌مون دارند اتفاق میافتند. 
اصلاً این فعل بایستن رو باید انداخت دور و تبدیل شد به نیستی و نبودی که در واقع چیزی نیست جز همراه شدن با زمان و درک واقعی اتفاقاتی که برامون میافتند. نیستی و نابودی اینجاست که معنی‌اش می‌شه حیات جاودانه؛ می‌شه اصلاً انگار خود زندگی!

عزیزکم،
عاشق بودن رهایی از زمان رو طلب می‌کنه!

دیکشنری و ...

این روزها از دیکشنری بیشتر از قبل استفاده می‌کنم و همیشه وقتی دنبال معنی واژه ها می‌گردم، چشمم به واژه‌های دیگه‌ای هم میافته و اون وسط انقدر گاهی اوقات بعضی از این معنی‌ها جالب می‌شن که اصلاً یادم می‌ره داشتم دنبال چه چیزی می‌گشتم و حالا به اینجا رسیدم!
یکی دو روز پیش دقیقاً این اتفاق افتاد و همین که داشتم دنبال معنی نمی‌دونم کدوم کلمه می‌گشتم، چشمم افتاد به کلمهء L.es.b.ic.a که خب به معنی زن هم.جن.س‌گرا هست؛ ولی چیزی که تو ترجمهء این واژه توی فرهنگ لغت ایتالیایی فارسی* اومده بود واقعاً خوندنی و جالب بود:

۱-وابسته به شهر لسبوس در یونان که امروزه می تیلن نامیده می‌شود ۲-ش.ه.وا.نی، ش.ه.و.ت انگیز ۳-گمراه کننده (از لحاظ این که ادبیات مردم شهر لسبوس چینی بوده) ۴- محرک احساس ج.ن.س.ی

حالا واقعاً الان نه حوصلهء این رو دارم که برم بگردم ببینم ادبیات مردم اون شهر یونانی، چینی بوده یا نه و نه وقتش رو دارم! دوست داشتید خودتون بگردید! ولی مساله اینه که اساساً توی منبع معتبری که باید اطلاعاتِ درست به کسی که داره ازش استفاده می‌کنه ارائه بده هم این شیوه از سانسور یا شاید خودسانسوری وجود داره.
حالا تصور کنید اون دانشجویی که می‌خواد این زبان رو با کمک این دیکشنری یاد بگیره چی می‌کشه!! و خب حالا فکرش رو بکنید که اون دانشجوی بخت بگشته وقتی بخواد متنی رو دربارهء مشکلات اجتماعی مربوط به قانون ازدواج هم.جن.سگرا.یان و مخالفت های پاپ و واتیکان مطالعه یا ترجمه کنه به چه نتیجه‌ای می‌رسه؟
مثلاً جمله ای مثل اینکه "جامعهء زنان هم.جنس.گرای ایتالیا در میدان سن پیترو به تظاهرات پرداخت." تبدیل می‌شه به "جامعهء محرکان ج.نسی ِ ایتالیا در میدان سن پیترو به تظاهرات پرداخت." یا مثلاً نباید تعجب کنیم اگر جمله ای با این ترجمهء درخشان ببینیم که "ش.ه.وت انگیزهای شهر میلان با در دست داشتن پلاکارد هایی خواستار تصویب حق ازدواج میان وابستگان به شهر لسبوس شدند"!!

نمی‌دونم باهاس بخندیم یا گریه کنیم؟

* فرهنگ بزرگ پیشرو ایتالیایی - فارسی (دو جلدی) باقر آبروش - نشر الکترونیکی و اطلاع رسانی جهان رایانه - تاریخ انتشار ۱۳۸۵

عکس و موسیقی ۱ - این روزها ...

Autore: RUBBERA          ‌Bach - Partita in D minor - Ciaccona

زمانی که زمانش نیست...

گاهی اوقات یه چیزایی باید همون لحظه به زبون بیاد وگرنه انگار اثرش از بین می‌ره؛ یا لااقل کمرنگ می‌شه! عین همین که یهو تلفنت رو برداری بدون توجه به اینکه اونی که داری براش اس‌ام‌اس رو می‌فرستی مطمئناً دریافتش نمی‌کنه بنویسی و از حس و حالت براش بگی و دلت خوش باشه که خب به هر حال حرفت رو زدی!

گاهی اوقات هم بعضی از حرفها زمانی میان به سراغت که اصلاً وقتش نیست! هر چقدر هم حس و حالش خوب باشه و به شدت گفتنش حس بشه باز هم حداکثر می شه همین پُست الان که باید یکی دو ساعت پیش نوشته می‌شد، از توی کتابخونهء مرکزی شهر ولی خب نشد و موند و موند تا بعد از نهار و شکم سیری که انگار تمام حس و حالِ آدم رو رسماً می‌کُشه! (الکی نبود که موتزارت و شوبرت و امثالهم همه‌شون همیشه به نون شب‌شون محتاج بودند!! آدم وقتی شکمش خالیه انگار خلاقیتش صد برابر بهتر کار می‌کنه.)

و خب از اونجایی که همیشه وقت امتحان و درس، حس و حال آهنگسازی عین کک میافته به تنبونِ آدم، اینطوری می‌شه که آدم نمی‌دونه حالا باهاس به خوندن مطالب تئوریک ادامه بده یا بی‌خیال هرچی تاریخ موسیقی و زیبایی شناسی و فلان و بهمانه بشه و چشمهاش رو ببنده و صدای ملودی‌یی رو بشنوه که مدتهاست توی گوشش داره می‌چرخه و مثنوی حافظ رو می‌خونه و اون بغض لعنتی فراموش شده رو میاره به سراغش که
مگر خضر مبارک‌پی تواند                 که این تنها بدان تنها رساند

بودن و مجازی بودن؛ مساله این است!

مطلب طولانی‌یی نوشته بودم درباره‌ی مساله‌ی وبلاگ و وبلاگ‌نویسی و اتفاقات پیرامونش که به نظرم خیلی پخته و مناسب نیامد و برداشتمش. مدتها بود که این ایده را داشتم تا درباره‌ی مسائل مربوط به وبلاگ بیشتر بنویسم؛ مساله‌ی خداحافظی هادی از وبلاگ‌نویسی می‌توانست بهانه‌ی خوبی برای شروع باشد اما برای رسیدن به آنچه می‌خواهم درباره‌ی ننوشتن بگویم، احتیاج به مقدمه‌چینی های زیادی است که اگر به آنها نپردازم، مطمئناً اصل مطلب را نمی‌توانم آنطور که دلخواهم است مورد بررسی قرار دهم.

باز هم نوشتم و پاک کردم!
باز هم همین الان نوشته‌های دیگر را پاک کردم!

نوشتن درباره‌ی خداحافظی بلاگری که نوشته‌هایش را دوست داریم سخت است به ویژه اگر حس کنی که نویسنده‌اش بدون تفکر و اندیشه کاری را انجام نمی‌دهد؛ تمامی این مسائل دست به دست هم می‌دهند و انسان را در موقعیتی قرار می‌دهند که نمی‌داند از آن بلاگر بخواهد به نوشتن ادامه دهد (علیرغم میل باطنی‌اش) یا به تصمیمش احترام بگذارد و حرفی نزند!
به هر حال محافظه کار درونِ من اینطور تصمیم گرفت که به هادیِ عزیز یادآوری کند (دستِ کم به عنوان کسی که بیش از ۵ سال با وبلاگ مُدام سروکار دارد و تا به حال ۲بار وبلاگهای قدیمی‌اش را حذف کرده!) درباره‌ی تصمیمی که گرفته کمی بیشتر فکر کند؛ و به یاد داشته باشد که مطمئناً برای تمامی آنهایی که هر روز وبلاگش را دنبال می‌کردند و برای کسانی که جسته و گریخته به آن سر می‌زدند، نبودِ مجازی بودن، بیش از آنچه که تصورش را می‌کند احساس خواهد شد.
همین!

پی نوشت: نظرخواهی این پُست را بسته‌ام؛ لطفاً نظراتتان را در وبلاگ هادی بنویسید تا بداند که بودن و نبودن وبلاگش مهم است.

مطالعه می‌کنیم ۲۴

شوهرش از آن آدم‌هایی است که در پیش روی‌ِ جهان هنرمند به شمار می‌رود، یعنی از آن کسانی که تحت شرایطی جا می‌زنند: شوهرش ساعت‌ها درباره‌ی جوانی بر باد رفته‌اش، که احتمالاً جنگ باعث و بانی‌ ِ آن بوده، شکوه می‌کرد: او می‌گفت "ما را فریب دادند، در بهترین سال‌های زندگی‌مان، حد فاصل بیست تا بیست و هشت سالگی، ما را فریب دادند، و این جوانی بربادرفته را به خدمت می‌گیرد تا بهانه‌ای باشد برای کارهای بی معنی ِ بسیار، که همسرش نه تنها رفتار ِ او را نادیده می‌گیرد، بلکه زمینه‌ای هم برایش مهیا می‌کند: او نقاشی می‌کند، نقشه‌ی ساختمانی می‌کشد، آهنگ می‌سازد ... و هیچ کدام آن‌ها را، به تصور ِ من، درست انجام نمی‌دهد، ولی با این کارها هرازگاهی پولی در می‌آورد.
<...>
ظاهراً یک مرد لازم نیست لایق و موفق باشد تا چنین زنی که هنوز هم تمجیدش می‌کنم، عاشقش باشد. شوهرش اغلب مختصر پولی از من قرض می‌کند، تا به یکی از کافه‌های هنرمندان برود و با آن کراوات کج و کوله و موهای شانه نکرده خودش را مهم جلوه بدهد و یک بطر کنیاک سر بکشد
<...>

----------

نانِ سال‌های سپری شده - هانریش بُل - جاهد جهانشاهی - نشر دیگر

یک شب داغ نیمهء تابستان

- ... اگر امشب دیرتر برات اس‌ام‌اس های شرّ و ور فرستادم، بدون از اثرات الکُله. خیلی جدی نگیر. خب؟ 

- اس‌ام‌اس هات رو توی دادگاه علیه‌ت استفاده نمی‌کنم. مطمئن باش... بفرست که از آن شبهاست که بیدارم تا صبح.

- چرا تا صبح بیداری؟ کار یا شور زندگی؟ بغض یا لذت مستی؟ عشق یا فرار از جنون؟

- عشق...؟ممم... مگه می‌شه اعتماد کرد که عاشق شد؟ اطمینان که می‌کنی مست و لایعقل عاشق می‌شی و شور زندگی رو می‌فهمی... به جنون بیدارم.

- عاشق بودن اعتماد نمی‌خواد. آدم می‌تونه تو سکوت هم عاشق باشه... سخته ولی شُدنیه...

- اون محبّته. عاشق شدن عقبه داره، نوع آدمیزادش رو می‌گم، بازی و بالا و پایین و غصّه و خنده‌ش مزّه می‌ده... وگرنه چه فایده؟ این مازوخیسم می‌شه، نه عشق!

- شاید... شاید... تو منطقی و زمینی بهش نگاه می‌کنی، من رومانتیک. رومانتیسیزم هم که برادر مازوخیسمه... فکر کنم حق با توئه!

                                                                                                             ۲۱ مرداد ۱۳۸۷

به قول خودش وخ بیای بشینی یهو بدون هیچ دلیلی به ورق زدن اون دفترچهء نارنجی و نفهمی زمان چطور داره می‌گذره و تو همینطور نشستی و می‌خونی و می‌خونی و ... می‌خونی؛

نامه نگاری ها ۶

<...>

اینطور مواقع هی می‌شینم با خودم فکر می‌کنم ببینم کجای کارم اشتباه بودم! یعنی حس می‌کنم اگر آدم یاد بگیره گاهی اوقات با دید انتقادی به خودش و گذشته‌اش نگاه کنه و سعی کنه ایراداتش رو پیدا کنه تازه تو مقام صفر قرار داره و تازه می‌تونه به خودش به عنوان یک آدم معمولی نگاه کنه.
اولین تلاش برای برطرف کردن مشکلات، آدم رو تازه تو مسیر قرار می‌ده. مسیری که آخرش قرار نیست هیچ چیز مهم و اتفاق خارق العاده و به قول فرجام پایان کوبنده‌ای داشته باشه؛ مهم اینه که آدم تو راه درست قرار بگیره و سعی کنه حتا اگر شده با کمی سختی و یه کم تلاش بیشتر لایف استایل خودش رو یه کم عوض کنه.

<...>

شوبرت

خیلی از وقت‌ها، به یاد آوردن یک پدیده،... یعنی اساساً چیزی که با گذشت زمان (هرچقدر کوتاه یا بلند) تبدیل به خاطره شده، از خودِ اون پدیده جذاب تر، که نه، تاثیر گذار تره!
انگار مفهومش در طی زمانی که ازش می‌گذره تازه رنگ به خودش می‌گیره!
انگار تازه اون موقع است که جون می‌گیره و عینیت پیدا می‌کنه!

------

برای درک بهتر تریو اپوس ۱۰۰ شوبرت رو کامل گوش کنید!

دانشگاه موزیکولوژی و امتحان شیمی!

اندر حکایات بامزهء دانشگاه ما اینه که ما باید یک واحد امتحان شیمی و یک واحد هم امتحان گیاه‌شناسی یا یه کوفتی تو همین مایه ها بگذرونیم که اساساً هرچقدر من با خودم فکر کردم آخرش هم ربط این دو امتحان نسبتاً محترم رو با موزیکولوژی و موسیقی و هنر و فرهنگ و ادبیات و فلسفه و خلاصه چیزایی که عملاً یه دانشجوی موزیکولوژی به طور روزمرّه باهاشون سر و کار داره، نفهمیدم!

البته خب؛ از اونجایی که به هر حال اینجا ایتالیاست و از خیلی جهات نه تنها مردمانش شبیه به ما ایرانیان عزیز هستند، که حتا دولتمردان و سیاست‌گذارانشون هم خیلی به نمونه‌های وطنی شبیه‌اند این‌جور اتفاق ها می‌تونه حتا نُرمال هم باشه و صدای هیچ احدی هم در نمیاد!! گاهی اوقات حرف یکی از دوستانم یادم میاد که می‌گفت ایتالیای ما بیشتر از اینکه جنوب اروپا درنظر گرفته بشه، بخشی از شمال آفریقا به حساب می‌آد!
اینه که به هر حال ما باید به طور اجباری این یه واحد رو بگذرونیم و من بالاخره بعد از ۶ سال اینور و اونور کردن امتحانا و رفتن به دانشگاه و غیبت از دانشگاه و زور و التماس و قهر و آشتی رضایت دادم که هفتهء پیش این امتحان عزیز رو که این اواخر برام تبدیل شده بود به یه کابوس سریالی پاس کنم و برای همین نشستم به خوندن شیمی!!! اون هم چه شیمی‌یی! خب به هر حال اینجا وقتی درسی می‌خونی، تمام واژه‌های تخصصی‌ ِ به کار گرفته شده توش رو باید بدونی و به مرور زمان یاد می‌گیری؛ درگیر شدن با اون همه اصطلاحات اعصاب خورد کن و واژه‌های تخصصی شیمی آلی و معدنی دیگه عملاً حکم این رو داره که دوباره از نو بشینی به خوندن زبان ایتالیایی طوری که من تو هفتهء قبل به اندازهء کل این چند سالی که تو ایتالیا زندگی کردم، به دیکشنری مراجعه می‌کردم!!

شاید باورنکردنی باشه ولی من حاضرم ۶ بار امتحان تاریخ فلسفه یا زیبایی شناسی موسیقی یا تاریخ موسیقی رنسانس (باور کنید که به دلیل حضور یک عجوزهء ساحره به عنوان استاد، سخت ترین درس این دانشگاه به حساب میاد!)، رو پاس کنم اما یک بار هم نشینم به سیاه کردن ورق های امتحانی با سوال های احمقانه‌ای دربارهء قانون اتمی این یا اون شیمیدان نسبتاً محترم! نه اینکه مشکلی با شیمیدان ها داشته باشم؛ مساله اینه که اون بعد ایده‌آلیستی و افلاتونی که متاسفانه در وجود من یه کمی زیادی یافت می‌شه، اینجور مواقع بدجوری بیرون می‌زنه! یعنی مثلاً وسط حفظ کردن اطلاعات مربوط به جدول تناوبی و مندلیف یهو با خودم می‌گم "چرا ما باید شیمی بخونیم؟ چرا من الان باید وقتم رو هدر بدم و بشینم به خوندن درسی که هیچ ربطی به کار و حیطهء آموزشی‌ام نداره؟ مگه از اونایی که مهندسی شیمی یا مکانیک می‌خونند امتحان آنالیز موسیقی گرفته می‌شه؟ مگه برادر من که دامپزشکی خونده همزمان با پاس کردن واحدهای آناتومی و میکروبیولوژی نشسته چهار خط، نه، همه‌ش چهار خط از اولین سمفونی بتهوون رو آنالیز کنه؟ پس چرا ما باید این خزعبلات رو بخونیم؟" البته من احترام زیادی برای شیمیدانان عزیز قائل هستم ولی فکر می‌کنم اگر اونا هم تو موقعیت من قرار می‌گرفتند خواهر و مادر موتسارت و باخ و شوبرت الان توی قبر در حال لرزیدن و غیره بودند احیاناً!

این شد که به هر حال پاس کردن این تک واحد، اون هم با کمترین نمره‌ای که تو دانشگاه گرفتم، برام تبدیل شد به فتح اورست! طوری که امروز وقتی داشتم با دیدگاه‌های بزرگترین فیلسوف‌های دنیا دربارهء موسیقی و هنر و به طور کل مفاهیم اصلی زیبایی شناسی از یونان باستان بگیرید تا کانت و هگل و کی‌یر که‌گور و نیچه و آدورنو کلنجار می‌رفتم و حس می‌کردم دارم حسابی این حرفها رو با هم قاطی می‌کنم و یه لحظه اون حس ناامیدی وجودی و دائمی به سراغم میومد که این امتحان خیلی سخت تر از اونیه که بتونی به این راحتی‌ها بگذرونیش، یک لحظه توقف می‌کردم و می‌ایستادم و به چند روز قبل نگاه می‌کردم و لبخندی می‌زدم و با خودم می‌گفتم "اگر اون امتحان لعنتی رو با یه جزوهء ۶۰ صفحه‌ای تونستی پاس کنی، مطمئن باش این امتحان با ۵ تا کتاب ۴۰۰ صفحه‌ای در برابرش هیچی نیست!!

گاهی اوقات انگار زندگی با یه سری اتفاقاتِ ساده و احمقانه و خنده‌دار به آدم می‌خواد چیزهای نو و تازه‌ای یاد بده که تو دکون هیچ عطاری نمی‌تونی پیداشون کنی و وقتی برای دیگران هم تعریف می‌کنی بهت می‌خندند که "برو بابا حال نداری؛ آخه ۶۰ صفحه شیمی خوندن که در برابر دو هزار و خورده‌ای فلسفه و زیبایی شناسی خوندن که کاری نداره! تو هم ما رو گرفتی ها..."!

البه این خانوم حرف جالبی می‌زد و وقتی این قضیه رو براش تعریف کردم، بهم گفت: خب خیلی هم بد نیست! احتمالاً اونایی که تصمیم گرفتند براتون شیمی بگذارند، دیده بودن که به شما هنری ها خیلی زیادی همچین داره خوش می‌گذره، این شد که با خودشون فکر کردند بد نیست یه کمی هم حالتون رو بگیرند که خدای نکرده رودل نکنید!

پُر بیراه هم نمی‌گفت انگار!!

لینک‌ هفته ۷

بعضی از نوشته‌ها تاریخ مصرف کوتاه ندارند! انگار می‌شود آنها را بدون در نظر گرفتن اینکه در کدام موقعیت تاریخی یا اجتماعی قرار داریم دوباره و دوباره خواند و حس کرد که به هر حال دارد حرفی را می‌زند که بی ربط به مسائل این زمان یا آن زمان نیست و تنها با توجه به اتفاقات پیرامون‌مان قابل بررسی و قابل بحث می‌شوند.
همیشه از قلم فرهاد جعفری خوشم آمده. کاری با کتابش ندارم و کاری هم با دیدگاههای سیاسی و اقتصادی‌اش ندارم چون نه از سیاست چیزی سر در می‌آورم نه از اقتصاد. کتابش را هم پیش از آنکه به آن درجه از شهرت و محبوبیت برسد خوانده بودم و خواندنش برایم جذاب و لذتبخش بود.
چیزی که باعث می‌شود وبلاگش را پیگیری کنم قلم روان و دیدگاه خاصش است. زاویه‌ای که فرهاد جعفری برای قراردادن دوربینش به سمت مسائل جامعه انتخاب می‌کند همیشه برایم کمی متفاوت و جالب بوده و این مساله هم برایم جذابیت خواندنِ نوشته‌هایش را بیشتر کرده.

چند روز پیش وقتی مراسم تحلیف باراک اوباما انجام شد و بیشتر آدمهای دنیا با شادی و امید نشسته بودند پای تلویزیون های‌شان، جعفری مطلبی نوشت که به این مراسم خیلی هم مربوط نبود ولی با استفاده از بهترین مثال های ممکن، موانع یک جامعهء جهان سومی را برای کسی که می‌خواهد رویاهایش را تحقق بخشد به زبانی بسیار ساده و با قلمی بسیار روان بررسی کرده بود. از آن روز تا به حال هر چند وقت یک بار سری به این نوشته می‌زنم و می‌خوانمش. بد نیست شما هم نگاهی بیاندازید؛ فارغ از اینکه کافه‌پیانو را پسندیده‌اید یا به نظرتان یک شاهکار ادبی آمده یا اینکه نپسندیده‌اید و به نظرتان آشغال و مزخرف آمده، بدون پیش‌داوری هایی که مانع از درک صحیح می‌شوند این نوشته را بخوانید.
شاید شاهکار نباشد؛ ولی ارزش یک بار خواندن را حتماً دارد.

من "کاکاسیاه"ترم یا اوباما؟

خدا و انسان

خدا انسان را از روی تصویر خودش ساخت. چه جالب! انسان تصویری از خداست! ولی چه کسی این جمله را در تورات نوشته؟... انسان نوشته؛ خدا نه؛ انسان! انسان این جمله را با کمترین تواضع  نوشت و خودش را در مقام مقایسه با خدا قرار داد.

خدا شاید انسان را آفرید. اما انسان،... هه...  یعنی فرزند خدا، انسان، خدا را آفرید فقط برای اینکه خودش را بوجود بیاورد. انسان انجیل را نوشت تنها برای اینکه از فراموش شدن می‌ترسید؛ خدا برایش اصلاً مهم نبود.

ما خدا را دوست نداریم؛ ما خدا را عبادت نمی‌کنیم. اما التماسش می‌کنیم. التماسش می‌کنیم که کمک‌مان کند تا بتوانیم به زندگی ادامه دهیم. چقدر برایمان اینکه خدا چه هست و چه نیست اهمیت دارد؟ فقط نگران خودمان هستیم!
برای همین، مساله فقط این نیست که خدا وجود دارد یا نه. مساله این است که آیا ما وجود داریم یا نه؟

----------

قسمتی از مونولوگِ دیوانه در فیلم قطار زندگی Train de vie

ظرافت در تبلیغ!

تلویزیون تبلیغی نشون می‌ده دربارهء رنگ مو برای آقایون و یه مرد ۵۰ ساله که با استفاده از این رنگ مو مثلاً جوون تر شده رو نشون می‌ده که با یه خانم خوشگل شام بیرونه و آخر شب وقتی می‌رسوندش خونه‌، خانومه دم در از شدت هیجانی که این رنگ موی مصنوعی بهش وارد کرده عشوه‌ای می‌ریزه و می‌گه "می‌خوای شب رو پیش من بمونی؟" یا یه همچین مزخرفی!
آقاهه هم می‌گه که این رنگ مو باعث شده که زنها در برابرم مقاومت ناپذیر بشوند!!

به دخترک می‌گم: "کی همچین مزخرفی رو می‌تونه باور کنه؟ بعضی از تبلیغ ها واقعاً حال بهم زن هستند! انگار به شعور آدم توهین می‌کنند! نمی‌دونم واقعاً کسی می‌تونه همچین جفنگی رو بپذیره؟"
دخترک می‌گه: "صبر کن پنجاه سالت که شد با هم صحبت می‌کنیم! اون موقع هر کاری حاضری بکنی که همچین زنی ازت دعوت کنه شب پیشش بمونی!!"

لابد؛ کی می‌دونه؟

نوشتن...

خیلی وقت‌ها آدم یه چیزایی رو می‌نویسه که یادش نره!
خیلی وقت ها هم آدم یه چیزایی رو می‌نویسه که برای همیشه فراموش کنه!

سخت و آسونی ِ این یادآوری و فراموشی نکته‌ایه که خیلی زمان می‌خواد تا آدم بهش عادت کنه.

 

 

 

پی‌نوشت مربوط: گاهی اوقات خودم هم نمی‌فهمم چی می‌گم!
پی‌نوشت بی ربط: اندرونی به روز شد!

مطالعه می‌کنیم ۲۳

جایی در کوه‌های آلپ فرانسه، یک مرد اسکی‌باز بیست یا بیست و پنج سال پیش گم شد.  ظاهراً زیر بهمن مدفون شده بود و جسدش هرگز پیدا نشد. پسرش که در آن هنگام کودک بود، بزرگ شد، اسکی را آموخت و سال گذشته، روزی به اسکی رفت. از جایی که پدرش در آن گم شده بود فاصله‌ی زیادی نداشت، ولی خودش این را نمی‌دانست. به خاطر جابه‌جایی کامل و مداوم یخ‌ها طی آن سال‌ها، دامنه‌ی کوه حالا کاملاً با گذشته فرق داشت. پسر که در دل آن کوه‌ها تنها بود و کیلومترها با بقیه‌ی آدم‌ها فاصله داشت، بر حسب تصادف جسدی را یافت؛ جسد یک مرد که چنان تر و تازه مانده بود که انگار در حالت اغما به سر می‌برد. لازم به گفتن نیست که مرد جوان برای وارسی جسد خم شد. در حالی که به چهره‌ی جسد نگاه می‌کرد وحشت سراپای وجودش را فرا گرفت، چون خیال کرد صورت خودش را می‌بیند. آن‌طور که در مقاله نوشته بودند، جوان در حالی که از ترس می‌لرزید، جسد را که کاملاً یخ زده بود و به نظر می‌آمد کسی است که در آن سوی پنجره‌ای ایستاده است با دقت بیش‌تری بررسی کرد و دید که پدرش جسد است. جسد مرد هنوز جوان بود، حتی جوان‌تر از سن فعلی پسرش، و آبی* احساس کرد که چیزی با ابهت و مخوف در آن نهفته است. مسن‌تر بودن از پدر عجیب و ترسناک است و این موضوع آبی را چنان متٱثر کرد که در حال خواندن نزدیک بود گریه کند.

--------

ارواح - پل اُستر - ترجمه‌ی خجسته کیهان - نشر افق - ۱۲۵۰ تومان

* آبی اسم یکی از شخصیت‌های این داستان است. در واقع تمام شخصیت‌های این رمان با رنگ‌هایی مثل آبی، سیاه، سفید و ... مشخص می‌شوند.

گودر

ما بالاخره گودر دار و حرفه‌ای شدیم! از وقتی این بلاگ‌رولینگ سکته کرد و هی یا سمت چپش فلج بود یا سمت راستش، واسهء باخبر شدن از به روز رسانی وبلاگهای مورد‌علاقه‌مون دچار مشکلات حاد شده بودیم! این شد که بالاخره ما تصمیم گرفتیم شاخ غول رو برای بار چندم بشکونیم و همتی کنیم این هوا و گودر-دار شویم!

راستش اولش فکر می‌کردم خیلی مسالهء پیچیده و سختیه ولی این دوست عزیز و نادیده لطف کرد و بهترین لینک‌هایی که می‌شد تو این زمینه معرفی کرد رو برام فرستاد و حدود یک ساعت طول کشید تا بتونم لینک های مورد علاقه‌م رو اضافه کنم و خوشبختانه از این به بعد می‌تونم بدون داشتن دغدغه از به روز شدن یا نشدن وبلاگها بیام و وبلاگم رو باز کنم و با خیال راحت وبگردی کنم.

راستش واسه منی که به روش بلاگرولینگ عادت داشتم و کمی تا قسمتی اولدفشن بودم تا بیام و از چند و چون این سیستم جدید سر بیارم یه کم سخت بود. مساله‌ای که جالب بود این بود که حس کردم شدم عین این بابابزرگایی که می‌خوان از یه تکنولوژی جدید انگار سر در بیارن و نمی‌تونند و حس می‌کنند عقب افتاده‌اند از نسل جوونی که همینطور داره با سرعت تخت گاز می‌ره جلو! می‌دونم مقایسهء احمقانه‌ایه ولی وقتی فکر می‌کنم به اینکه تا ۱۰ سال بعد مثلاً چه تفاوتهایی می‌تونه بوجود اومده باشه و چقدر حوصله و وقت برای پذیرفتن و یادگیریشون داشته باشم، یه کم می‌ترسم! خیلی تخت گاز داریم به جلو حرکت می‌کنیم؛ با سرعتی باور نکردنی و نمی‌دونم چقدر این مساله خوب یا بده!

فکرش رو بکنید که بلاگرولینگی که ۵-۶ سال پیش واسه مایی که تازه وبلاگنویسی رو شروع کرده بودیم یه پدیدهء جالب و جذاب و عجیب و غریب بود الان از صفحه گرامافون هم قدیمی تر شده و کسی حتا یادش نمیاد صفحه‌اش چه رنگی بود و کسی نمی‌گه خرش به چند! 

نوستالژی ۱۴

هوای پاک و تمیزی است.
منتظر یکی از دوستانم هستم. دم ایستگاه اتوبوس خیابان بغلی قرار داریم. اتوبوس می‌رسد و مسافرانش را پیاده می‌کند. عده‌ای هم سوار می‌شوند.
وقتی اتویوس حرکت می‌کند دود گازوئیل از اگزوزش خارج می‌شود.
چه بوی آشنایی...!

یاد تهران به خیر!

بی‌خیال توی کتابفروشی!

یعنی بهترین زمان برای تخلیهء فکر‌های بد اینه که قبل از ظهر پا شی زیر بارون نرمی که می‌باره بری کتابخونهء گندهء توی مرکز شهر و آروم بدون اینکه هر کسی که رد می‌شه بهت چپ چپ نگاه کنه و هی بخواد ببینه تو کدوم قفسه‌ها رو داری وارسی می‌کنی و دنبال چه چیز خاصی هستی بری و خودت رو غرق کنی تو کتابها و سی‌دی ها و دی‌وی‌دی ها.

دقیقاً وقتی که دور و برت خلوته و هرچقدر دلت می‌خواد می‌تونی کتاب بخش کلاسیک رو ورق بزنی و به این فکر نکنی که بقیه دارند پیش خودشون فکر می‌کنند یکی از اون سنت گراهای هستی که دنبال چندباره خوندن ارسط و وافلاتون هستی؛ یا بری هعمچین غرق شی تو قسمت سی‌دی ها و برات مهم نباشه که اونایی که بتهوون و باخ گوش می‌دن دارند چپ چپ نگات می‌کنند که چطور یه خرس گنده‌ای مثل تو داره سی‌دی های جاز و هاردراک و هیپ‌هاپ رو نگاه می‌کنه؛ یا مثلاً برای تو قسمت کتابهای بین‌المللی و هی این کتابهای جشنواره‌ای* ورق بزنی و حرص بخوری و بعد بری یه دور کامل کتابهای کوندرا رو نوازش کنی و بعدش سر در بیاری تو قسمت فلسفه و یه مقدار همچین ژست بگیری و با خودت اخم کنی راز شاد بودن و خوشبخت بودن و نمی‌دونم چی‌چی بودنِ شوپنهاور رو برداری و نگاه کنی و بعدش یه نگاهی هم به کتابهای راسل و نیچه بندازی و نفهمی چطور رسیدی به بخش دی‌وی‌دی ها و هی بری تمام اونا را از اول تا آخر عین صفحه‌های یه کتاب خوشخوان درق بزنی و به بعضیاشون که می‌رسی پیش خودت لبخندی بزنی و از به یاد آوردن زیبایی‌شون کیف کنی و بعضیاشون رو که هنوز ندیدی و خیلی دلت می‌خواد ببینی با ذوق برداری و بذاری پیش اون کتابایی که می‌خوای بخری و خلاصه انقدر بچرخی و بچرخی که تمام اتفاقات بد و آدمهای بدش رو فراموش کنی و نفهمی چطوری د و ساعت توی مغازه‌هه هی چرخیدی و چرخیدی و حضور هیچ کسی رو هم حس نکردی!

* تازگیا مد شده که بعضی از نویسنده‌های خاورمیانه‌ای کتاب و رمان هایی می‌نویسند در باب بدبختی و بیچارگی و عقب موندگی و خلاصه نکبتی که دنیای خاورمیانه و به خصوص کشورهای اسلامی رو گرفته. یه دوره‌ای هم مد شده بود فیلمسازهای ایرانی همین کارها رو می‌کردند و خلاصه یادمون هست قضیه و داستان فیلم های جشنواره پسند رو! حالا من هم اسم این کتاب ها رو گذاشتم کتابهای جشنواره‌ای. بعدنا راجع بهشون مفصل تر توی یه پُست جداگانه می‌نویسم! فعلاً خرکیف‌ می‌باشیم از خریدن دو سه قلم کتاب و دی‌وی‌دی!

برای یک مخاطب خاص و بسیار دوست داشتنی و عزیز

خب می‌دونی چیه؟
آدم احمق که تو دنیا کم وجود نداره؟ آدم بیکار هم همینطور! اینطوریاست دیگه رفیق! اگه واسه هر سیخی که یه آدم بیشعور به آدم می‌زنه، بیایم و یه قرون بذاریم کنار شک نکن که شب سال نوی بعدی میلیونر شدیم و خودمون خبر نداریم!

این محیط مجازی خیلی جای جالب و دوست داشتنی‌ییه هرچند مثل تمام پدیده‌هایی که توی دنیا وجود دارند، بدی‌های خودش رو هم داره دیگه! وقتی محیط انقدر باز و آزاد باشه، یه سری آدم عقده‌ای و بی مغز که تو لجن‌های وجودشون دارند دست و پا می‌زنند هم پیدا می‌شن و می‌تونند از همین موقعیتی که دنیای آزاد براشون فراهم کرده نهایت سوء استفاده رو ببرند.
می‌دونی؟ دقیقاً همین موقع هاست که یاد این حرف می‌افتم که جامعهء ایران برای پذیرش آزادی هنوز آماده نیست! خودت ببین دیگه! وقتی یه عقده‌ایِ بی وجدان به این راحتی میاد و از این آزادی مجازی اینطور سوء استفاده می‌کنه که به اسم تو اینجا و اونجا کامنت‌های آنچنانی بذاره، خب آدم خیلی راحت می‌تونه تا ته قضیه رو بخونه و بفهمه چقدر برای پذیرش آزادی آماده‌ایم!

البته خب،
من شاید بتونم یه کم این همه سوزش باسن رو درک کنم! به هر حال می‌شه دورادور حدس زد چه کسی این کثافت‌کاری رو انجام می‌ده. مگه نه؟ مهم اینه که همهء دوستان و آشناها، تو رو خیلی خوب می‌شناسند و حتا تصور کردن اینکه تو بخوای کامنتی بگذاری که مورد دار باشه، براشون سخته. واسه همین سخت نگیر و بدون که تحریک‌های این آدم روانی و عقده‌ای که فقط حس ترحم آدم رو برمی‌انگیزونه اگر بخواد روی تو و فکر پاک و روح بی آلایشت اثر بگذاره، در نهایت کسی این وسط سودی نمی‌بره جز همون بدبختی که ذکر جمیلش رفت!

خدا رو شکر، آشنایی های ما تو این محیط مجازی خیلی هم مجازی نیست و با یه تلفن و دو تا اس ام اس می‌شه فهمید صاحب اصلی فلان کامنت توی بهمان وبلاگ تو بودی یا نه!

بگذار این آدم روانی انقدر توی این سوزش باسن و جاهای دیگه‌ش باشه که خسته بشه و بره پی ِ کارش! هرچند بعید می‌دونم کاری هم داشته باشه و همونطور که تو کامنتم برات نوشته بودم فقط یه آدم بیکار و علّاف می‌تونه از این کارها بکنه. تو به کامنت گذاشتنت ادامه بده و مطمئن باش که همه می‌تونند بفهمند کدوم نوشته مال توئه و کدوم نوشته مال اون خدانشناسی که از روی باد شیکم می‌ره اینجا و اونجا و لجن‌پراکنی می‌کنه!

البته خب، حق هم بده بهش... چراش رو بعداً خودم بهت می‌گم و فکر نکنم کسی بهتر از من بتونه درک کنه این چرایی رو چون شاید کسی مثل من نفهمه تو چه گوهر کمیابی هستی! ولی بیچاره خب بدجوری داره می‌سوزه دیگه! ها؟ بیچاره خب حق هم داره یه جوری حرصش رو خالی کنه دیگه... آدم روانی که شاخ و دم نداره!!

اوباما و آینده‌ای مبهم

امروز قراره که اولین رییس جمهور سیاهپوست آمریکا به طور رسمی اولین روز از ریاست جمهوری‌اش رو شروع کنه. برای خیلی‌ها مطمئناً این روز یه روز مهم و خاص به حساب میاد. شاید بعدها این روز هم مثل خیلی از روزهای مهم دنیا تبدیل بشه به یه روز مهم و یه نقطهء عطف تو تاریخ.
راستش من اونقدر از پیروزی اوباما مطمئن بودم که شادی و جشن خیلیا رو اساساً درک نکردم! یه جورایی خیلی خوشحال بودم از انتخاب شدن اوباما چون به نظرم آدمی درست و منطقی میاد و مطمئناً از کسی که قرار بود راه و روش اون مردک ابله، جرج بوش، رو ادامه بده خیلی بهتر و حساب‌شده تر حرف می‌زد. من روزی که تو انتخابات داخلی، اوباما تونست هیلاری کلینتون رو شکست بده خوشحال شدم و دقیقاً از همون روز مطمئن بودم که او رییس جمهور آیندهء آمریکاست.

ولی یه چیزی امروز ته دلم آرامشم رو به هم می‌ریزه. اگر یه کم با دقت بیشتری نگاه کنیم متوجه می‌شیم که انتخاب اوباما از خیلی جهات و برای خیلی از کشورها و مردمانش اگر خوب باشه برای ایران و مردم ایران شاید خیلی هم خوب نباشه. البته من سیاستمدار نیستم و توی این کارها هم نیستم و فقط دارم حسّم رو بیان می‌کنم و اون هم اینه که به نظر من جرج بوش تو چشم خیلی از آدمهای دنیا یه احمق بود. یه احمقی که با حماقت های خودش عراق و افغانستان رو به التهاب انداخت و دیدیم بعد از اعدام صدام چقدر توی همین اروپا از مظلومیت یک جانی روانی به اسم صدام دفاع کردند! و این دفاع کردن فقط به خاطر وجههء بدی بود که از جرج بوش تو ذهن مردم وجود داشت!
دقیقاً همین وجههء بد بود که به جرج بوش اجازه نداد جنگ دیگه‌ای رو علیه ایران راه بندازه و ایران رو هم مثل افغانستان و عراق وادار به پذیرش چیزی بکنه که اسم دموکراسی روش گذاشتند! و همین بود که ایران برگ برنده تو دستش بود!
ولی حالا یک طرف، احمدی نژاد قرار داره که شخصیت مورد قبولی از دیدگاه جهانی نیست (تعارف که نداریم! خب نیست دیگه! حالا هرچقدر من و شما از بعضی از عقایدش دفاع کنیم و به بعضی از رفتارهاش انتقاد داشته باشیم!) و از یه طرف اوبامای جوان و خوش تیپ و مورد قبول همه قرار داره که مردم به چشم یک قهرمان ملی و شاید حتا جهانی نگاه می‌کنند!
لازمه بیشتر توضیح بدم؟

به نظر من تنها راهی که می‌تونه ایران رو از دست یک جنگ وحشتناک که توش مطمئناً بی‌گناهانی مثل من و شما و خانواده‌هامون قراره قربانی بشوند، نجات بده اینه که تو انتخابات بعدی ایران یه کم بیشتر از عقلمون استفاده کنیم و به یاد بیاریم تحریم انتخابات دورهء قبل چه به روزمون آورد و اینکه اگر این بار هم بخواهیم همون اشتباه رو تکرار کنیم مطمئناً فرزندان ما، ما رو خیلی بیشتر از اون چیزی که ما پدرانمون رو مقصر می‌دونیم، سرزنش خواهند کرد.

البته اون عده‌ای که آغوششون رو باز کردند تا سرباز‌های عزیز آمریکایی و Good Guy های سی.آی.اِی تشریف بیارند و مملکت رو دستشون بگیرند که خب اصولاً خیلی در دایرهء صحبت من نیستند؛ اون عده که الان خواب دموکراسی آمریکایی رو می‌بینند، خودشون اولین نفرهایی هستند که اشتباهاتشون رو لعن و نفرین می‌کنند.

پ.ن: نمی‌دونم این نوشته رو اینجا نگه می‌دارم یا نه! همونطور که نوشتم آدم سیاسی‌یی نیستم ولی نسبت به اتفاقات پیرامونم نمی‌تونم بی‌خیال باشم. اینه که گاهی اوقات شاید در این رابطه هم نظراتم رو بنویسم. شاید این یادداشت نظرهای مختلف و متفاوتی رو شاهد باشه که ازشون استقبال می‌کنم و تا حد ممکن سعی می‌کنم جوابی تو قسمت کامنت ها ندم؛ چه نظر رو قبول داشته باشم چه قبول نداشته باشم.

پ.ن مهم: کامنت هایی که توش به هر کسی به هر دلیلی توهینی بشه، بدون توجه به رفاقت و آشنایی و پسرخالگی* مورد ویرایش قرار می‌گیرند.

* مرسی مهروش جان!