شوهرش از آن آدم‌هایی است که در پیش روی‌ِ جهان هنرمند به شمار می‌رود، یعنی از آن کسانی که تحت شرایطی جا می‌زنند: شوهرش ساعت‌ها درباره‌ی جوانی بر باد رفته‌اش، که احتمالاً جنگ باعث و بانی‌ ِ آن بوده، شکوه می‌کرد: او می‌گفت "ما را فریب دادند، در بهترین سال‌های زندگی‌مان، حد فاصل بیست تا بیست و هشت سالگی، ما را فریب دادند، و این جوانی بربادرفته را به خدمت می‌گیرد تا بهانه‌ای باشد برای کارهای بی معنی ِ بسیار، که همسرش نه تنها رفتار ِ او را نادیده می‌گیرد، بلکه زمینه‌ای هم برایش مهیا می‌کند: او نقاشی می‌کند، نقشه‌ی ساختمانی می‌کشد، آهنگ می‌سازد ... و هیچ کدام آن‌ها را، به تصور ِ من، درست انجام نمی‌دهد، ولی با این کارها هرازگاهی پولی در می‌آورد.
<...>
ظاهراً یک مرد لازم نیست لایق و موفق باشد تا چنین زنی که هنوز هم تمجیدش می‌کنم، عاشقش باشد. شوهرش اغلب مختصر پولی از من قرض می‌کند، تا به یکی از کافه‌های هنرمندان برود و با آن کراوات کج و کوله و موهای شانه نکرده خودش را مهم جلوه بدهد و یک بطر کنیاک سر بکشد
<...>

----------

نانِ سال‌های سپری شده - هانریش بُل - جاهد جهانشاهی - نشر دیگر