Turandot

شاهزادهء ایرانی زیورآلاتش را می بخشد به گدایان چینی؛
دیگر چه چیز برای از دست دادن مانده؟
جدال میان عشق و مرگ تنها برنده اش مرگ است و این را همه می دانند.

همین بود که استاد پیش از تمام کردنش، تمام کرد...

love is

عشق این نیست که هر روز به طرفت بگی «دوستت دارم»!
عشق این نیست که بهترین لباس رو به خاطرش بپوشی!
عشق این نیست که بهترین یار رختخوابش باشی!
عشق این نیست که بخوای براش بمیری بدون اینکه بفهمی برای کسی مردن یعنی چه!
عشق این نیست که .....

عشق یعنی اینکه گیاهخوار باشی و همراه باهاش کباب ترکی بخوری وسط خیابون!
عشق یعنی آزارت به مورچه هم نرسه و براش کتلت درست کنی بدون اینکه بذاری بفهمه چقدر از دست زدن به گوشت نفرت داری!
عشق یعنی تاریک ترین نقطه های وجودش رو ببینی و بپذیریش!
عشق یعنی .....


عشق یعنی بهش بفهمونی که یگانه ترینی... که هر چیزی هم پیش بیاد، باز همچنان یگانه ترینی!

پراگ

مه تمام شهر را گرفته بود؛ روز قبل هوای آفتابی پراگ را تجربه کرده بودم و امروز رسماً در مه قدم می زدم. یاد هرمان هسه و "در مه" بودنش افتاده بودم و برای خودم آن شعر را زمزمه می کردم و از پله های خیابانِ نمی دانم چی، پایین می رفتم. 

تو کنارم بودی؛ حرف نمی زدی و سرت پایین بود؛ انگار از این همه پله پایین رفتن ترسیده باشی و دنبال جای قدم بعدی ات بگردی. انگار دستم را گرفته بودی... شاید،... یادم نیست! ولی کنارم بودی... نه یک قدم جلو، نه یک قدم عقب.
کافه ای میزهایش را بیرون چیده بود؛ پیرزن و پیرمردی گوشه ای پشت یکی از همین میزها نشسته بودند و آرام قهوه ای می خوردند، بدون کمترین حرفی، کلامی... در نگاهشان اما محبت بود. هر بار به هم نگاه می کردند لبخندی می زدند، نه از ان لبخندهای محترمانه و بی تفاوت... در چشمهایشان می توانستی شادی را واقعاً بفهمی.

روی یکی از صندلی ها نشستم. تو نمی دانم کنار نشسته بودی یا رو به رویم؛ اما تو هم نشستی. آخ کنارم بودی چون گوشه گوشه های شهر را از آن بالا نشانم می دادی... پراگ را شاید بهتر از من می شناختی... لابد!

دیوانگی مرز ندارد؛ جنون زمان نمی شناسد و خُل بودن اساساً در لحظه است؛ در همان لحظه ای که من و تو پشت آن میز چوبی فلان کافهء بالای پله های خیابان نمی دانم چی نشسته بودیم و حرف می زدیم و می خندیدیم. در همان لحظه ای که دستهایمان تنها برای گرفتن فنجان قهوه یا برای گیراندن سیگار از هم جدا می شد. در همان لحظه که ...
در همان لحظه که صدای پیشخدمت کافه مرا به خودم می آورد... که می دیدم همان تنهای همیگی هستم بی تو... بی تویی که نبودی اما بیشتر از هرکسی حضور داشتی... بی تویی که....
دیوانگی همان لحظه بود...

فاصله با «خود»!

فکر می کردم چیزهای زیادی برای نوشتن دارم؛ حرفهایی که شاید جایی به درد کسی بخورد! اما این مدت ننوشتن علاوه بر اینکه در نوشتن تنبلم کرده، بین خودم و خودم فاصله انداخته! بین آن خودی که بود و این خودی که هست.
دلم برای «آن خودی که بود» تنگ شده؟ نمی دانم؛
مساله این است که وقتی جایی، بین دو وجود لایه ای از جدایی می افتد، پُر کردن این فاصله بین ان بودن و این هستن واقعاً سخت تر از ان چیزی است که بتوان تصور کرد.
این «خود»، دیگر آنی نیست که انتظارش را داشتی و شاید تنها راه برای ادامه دادن و کم نیاوردن این باشد که بپذیری این تفاوت را و بگذاری اش به حساب جبر زمان، جبر جغرافیا، ضرورت تغییر و هزار و یک پدیدهء دیگر.


من تنهایی های گاه و بیگاهم را دوست دارم

یکی از معدود بدی های ایتالیا این است که وقتی مجرد باشی کلاً طور دیگری نگاهت می کنند؛ حالا این تجرد می خواهد از این نظر باشد که نامزد یا دوست دختر(پسر) نداری می خواهد از این نظر باشد که تنها بیرون رفتن را عیب ندانی. کلاً هر جایی که می روی باید یک کسی همراهت باشد: دوستی، رفیقی، آشنایی...!

یعنی اگر من آخر شب هوس کنم تنهایی بروم در یک بار و سرم به کار خودم باشد و آبجو یا ویسکی ام را مزه مزه کنم و سیگاری بکشم باید پیه این را به تنم بمالم که بارمن و مشتری های بار و خلاصه تمام جنبنده هایی که در آن مکاه هستند، با دو چشمش نخورندت که: کجای کارت مشکل دارد که تنهایی؟
این فرهنگ که «اگر دوست دارم تنها با خودم باشم دلیل بر این نیست که دوست و آشنایی ندارم» هنوز در این مملکت جا نیافتاده؛ نمونه اش همین دیشب که هوس کرده بودم بروم و برای خودم آبجویی بخورم و کمی ذهنم را خلوت کنم از اتفاقات روزمرّه و آخرش هم سنگینی نگاه آدمها را نتوانستم تحمل کنم...

لوییزا، یکی از دوستان ایتالیایی ام که در برلین زندگی می کند، همین چند هفته پیش که آمده بود ایتالیا دقیقاً همین مشکل را داشت و می گفت: من در برلین عادت کرده ام که صبحانه ام را تنهایی در فلان بار بخورم و کسی به کارم کاری نداشته باشد اما اینجا داستان فرق می کند!

نمی دانم مشکل از کجاست ولی چه خوشمان بیاید چه نه، اینجا این ذهنیت وجود دارد که «اگر تنها هستی، یک جای کارت می لنگد» و این برای منی که تنهایی ام را دوست دارم گاهی اوقات واقعاً عذاب آور است.

شروع دوباره

نوشتن همیشه برای من یادآور مرگ بوده. البته نه مرگ، زمانی که به جنگ و مریضی فکر می کنیم؛ زمانی که تجربه درد زیاد کشیدن یا از دست رفتن کسی که دوستش می داشتیم را به اشتباه با مرگ یکی می گیریم. مرگ، اگر به خودی خود در نظر گرفته شود، تنها نقطه ی پایان واقعی است که بر جریان تحولات بیرونی و درونی یک فرد می توان گذاشت. درست همان جایی که درباره یک نفر می توان با خیال راحت اظهار نظر کرد، بدون آنکه احتمال تغییری بزرگ در زندگی او حتمیت گزاره های ما را از بین ببرد. اما مرگ برای ما همواره مرگ دیگری است نه تحقق مردن خودمان. اگرچه با نوشتن نمی توان به آن حتمیت مطلقی که مرگ به همراه می آورد دست یافت اما گویی فرد خودآگاه به نوشتن ِ خود، می کوشد نقطه هایی موقتی را در بزنگاه های زندگی خود ثبت کند و برای لحظه ای هم که شده تصور کند می تواند با حتمیت درباره برشی از زندگی خودش حکمی صادر کند. چنانکه گویی در یک مرحله مجازی تمامیت مرگ را تجربه کرده. 
به اعتقاد من بنویس چرا که تلقی ما از خودمان حاصل روایتی است تکه تکه که راوی آن بیش از آنکه خود ما باشیم، دیگرانند. در این میان نویسنده، حتی در مینیاتوری ترین نمونه اش، این مزیت را به باقی ابنا بشر دارد که این تکه ها را می تواند با قصد و عمد در زنجیر یک روایت بکشد.


پ.ن: این کامنت عابد به قدری جالب و خواندنی بود که حیفم آمد این شروع دوباره به نوشتن در این وبلاگ را با آن آغاز نکنم.