love is
عشق این نیست که بهترین لباس رو به خاطرش بپوشی!
عشق این نیست که بهترین یار رختخوابش باشی!
عشق این نیست که بخوای براش بمیری بدون اینکه بفهمی برای کسی مردن یعنی چه!
عشق این نیست که .....
عشق یعنی اینکه گیاهخوار باشی و همراه باهاش کباب ترکی بخوری وسط خیابون!
عشق یعنی آزارت به مورچه هم نرسه و براش کتلت درست کنی بدون اینکه بذاری بفهمه چقدر از دست زدن به گوشت نفرت داری!
عشق یعنی تاریک ترین نقطه های وجودش رو ببینی و بپذیریش!
عشق یعنی .....
عشق یعنی بهش بفهمونی که یگانه ترینی... که هر چیزی هم پیش بیاد، باز همچنان یگانه ترینی!
پراگ
تو کنارم بودی؛ حرف نمی زدی و سرت پایین بود؛ انگار از این همه پله پایین رفتن ترسیده باشی و دنبال جای قدم بعدی ات بگردی. انگار دستم را گرفته بودی... شاید،... یادم نیست! ولی کنارم بودی... نه یک قدم جلو، نه یک قدم عقب.
کافه ای میزهایش را بیرون چیده بود؛ پیرزن و پیرمردی گوشه ای پشت یکی از همین میزها نشسته بودند و آرام قهوه ای می خوردند، بدون کمترین حرفی، کلامی... در نگاهشان اما محبت بود. هر بار به هم نگاه می کردند لبخندی می زدند، نه از ان لبخندهای محترمانه و بی تفاوت... در چشمهایشان می توانستی شادی را واقعاً بفهمی.
روی یکی از صندلی ها نشستم. تو نمی دانم کنار نشسته بودی یا رو به رویم؛ اما تو هم نشستی. آخ کنارم بودی چون گوشه گوشه های شهر را از آن بالا نشانم می دادی... پراگ را شاید بهتر از من می شناختی... لابد!
دیوانگی مرز ندارد؛ جنون زمان نمی شناسد و خُل بودن اساساً در لحظه است؛ در همان لحظه ای که من و تو پشت آن میز چوبی فلان کافهء بالای پله های خیابان نمی دانم چی نشسته بودیم و حرف می زدیم و می خندیدیم. در همان لحظه ای که دستهایمان تنها برای گرفتن فنجان قهوه یا برای گیراندن سیگار از هم جدا می شد. در همان لحظه که ...
در همان لحظه که صدای پیشخدمت کافه مرا به خودم می آورد... که می دیدم همان تنهای همیگی هستم بی تو... بی تویی که نبودی اما بیشتر از هرکسی حضور داشتی... بی تویی که....
دیوانگی همان لحظه بود...
فاصله با «خود»!
دلم برای «آن خودی که بود» تنگ شده؟ نمی دانم؛
مساله این است که وقتی جایی، بین دو وجود لایه ای از جدایی می افتد، پُر کردن این فاصله بین ان بودن و این هستن واقعاً سخت تر از ان چیزی است که بتوان تصور کرد.
این «خود»، دیگر آنی نیست که انتظارش را داشتی و شاید تنها راه برای ادامه دادن و کم نیاوردن این باشد که بپذیری این تفاوت را و بگذاری اش به حساب جبر زمان، جبر جغرافیا، ضرورت تغییر و هزار و یک پدیدهء دیگر.
من تنهایی های گاه و بیگاهم را دوست دارم
یعنی اگر من آخر شب هوس کنم تنهایی بروم در یک بار و سرم به کار خودم باشد و آبجو یا ویسکی ام را مزه مزه کنم و سیگاری بکشم باید پیه این را به تنم بمالم که بارمن و مشتری های بار و خلاصه تمام جنبنده هایی که در آن مکاه هستند، با دو چشمش نخورندت که: کجای کارت مشکل دارد که تنهایی؟
این فرهنگ که «اگر دوست دارم تنها با خودم باشم دلیل بر این نیست که دوست و آشنایی ندارم» هنوز در این مملکت جا نیافتاده؛ نمونه اش همین دیشب که هوس کرده بودم بروم و برای خودم آبجویی بخورم و کمی ذهنم را خلوت کنم از اتفاقات روزمرّه و آخرش هم سنگینی نگاه آدمها را نتوانستم تحمل کنم...
لوییزا، یکی از دوستان ایتالیایی ام که در برلین زندگی می کند، همین چند هفته پیش که آمده بود ایتالیا دقیقاً همین مشکل را داشت و می گفت: من در برلین عادت کرده ام که صبحانه ام را تنهایی در فلان بار بخورم و کسی به کارم کاری نداشته باشد اما اینجا داستان فرق می کند!
نمی دانم مشکل از کجاست ولی چه خوشمان بیاید چه نه، اینجا این ذهنیت وجود دارد که «اگر تنها هستی، یک جای کارت می لنگد» و این برای منی که تنهایی ام را دوست دارم گاهی اوقات واقعاً عذاب آور است.
شروع دوباره
به اعتقاد من بنویس چرا که تلقی ما از خودمان حاصل روایتی است تکه تکه که راوی آن بیش از آنکه خود ما باشیم، دیگرانند. در این میان نویسنده، حتی در مینیاتوری ترین نمونه اش، این مزیت را به باقی ابنا بشر دارد که این تکه ها را می تواند با قصد و عمد در زنجیر یک روایت بکشد.
پ.ن: این کامنت عابد به قدری جالب و خواندنی بود که حیفم آمد این شروع دوباره به نوشتن در این وبلاگ را با آن آغاز نکنم.