پراگ
تو کنارم بودی؛ حرف نمی زدی و سرت پایین بود؛ انگار از این همه پله پایین رفتن ترسیده باشی و دنبال جای قدم بعدی ات بگردی. انگار دستم را گرفته بودی... شاید،... یادم نیست! ولی کنارم بودی... نه یک قدم جلو، نه یک قدم عقب.
کافه ای میزهایش را بیرون چیده بود؛ پیرزن و پیرمردی گوشه ای پشت یکی از همین میزها نشسته بودند و آرام قهوه ای می خوردند، بدون کمترین حرفی، کلامی... در نگاهشان اما محبت بود. هر بار به هم نگاه می کردند لبخندی می زدند، نه از ان لبخندهای محترمانه و بی تفاوت... در چشمهایشان می توانستی شادی را واقعاً بفهمی.
روی یکی از صندلی ها نشستم. تو نمی دانم کنار نشسته بودی یا رو به رویم؛ اما تو هم نشستی. آخ کنارم بودی چون گوشه گوشه های شهر را از آن بالا نشانم می دادی... پراگ را شاید بهتر از من می شناختی... لابد!
دیوانگی مرز ندارد؛ جنون زمان نمی شناسد و خُل بودن اساساً در لحظه است؛ در همان لحظه ای که من و تو پشت آن میز چوبی فلان کافهء بالای پله های خیابان نمی دانم چی نشسته بودیم و حرف می زدیم و می خندیدیم. در همان لحظه ای که دستهایمان تنها برای گرفتن فنجان قهوه یا برای گیراندن سیگار از هم جدا می شد. در همان لحظه که ...
در همان لحظه که صدای پیشخدمت کافه مرا به خودم می آورد... که می دیدم همان تنهای همیگی هستم بی تو... بی تویی که نبودی اما بیشتر از هرکسی حضور داشتی... بی تویی که....
دیوانگی همان لحظه بود...