نوستالژی

هیچوقت فکرش رو هم نمی کردم که تورق ِ اینترنتی اعتماد بتونه تا این حد نوستالژیک باشه...

پرت شدم به روزهای خوش ِ سه سال پیش...
سه سال! سه سال! سه سال!

نه زود گذشت نه دیر!
سنگین گذشت و مومناک! بهترین واژه ای که برای این سه سال پیدا میکنم همینه: مومناک!

سکوتی و دیگر هیچ...

دو سال و یک روز پیش با اجازهء شاملو نوشتم فریادی و دیگر هیچ... 

فردا؟

....

حس می کنم پیر شده ام... از این همه اثر نگذاشتن و مفید نبودن پیر شده ام!
و آن روزها کسانی بودند که به این حجم از درد می خندیدند... امروز هم می خندند...

نوبت خندهء ما می رسد؟

خونه تکونی ِ فیسبوکی

گاهی اوقات احتیاج به یه خونه تکونی اساسی رو واقعاً حس میکنم. منظورم خونه تکونی واقعی نیست؛ یه جور خونه تکونی درونی! ولی خب همیشه این کار برای من باید یه جورایی سمبلیک هم باشه وگرنه کلاً تاثیری نخواهد داشت.

مثلاً اینکه شروع کنی به کمدهای اتاقت رو مرتب کردن و جمع و جور کردن و کلی آت و اشغالی که نیاز نداری رو دور ریختن؛ یا مثلاً ویندوز کامپیوتر رو دوباره نصب کردن یا فایل ها رو مرتب کردن...
ولی تجربه ثابت کرده هیچ چیزی بهتر از مرتب کردن و خلوت کردن فیسبوک به این امر خطیر کمک نمیکنه. دیروز نشستم و کلی از اونایی که تو فیسبوک همینطوری الکی اسم رفیق رو همراهشون داشتند مخفی کردم. اهل حذف کردن و اینا چندان نیستم... یعنی اگر بخوام حذف کنم خودم رو حذف میکنم. ولی این پنهان کردن پستهای بی مزه و بی سر و ته خیلی از آدمای فیسبوک به شدت الان داره بهم احساس آرامش میده.

الان تو صفحه ام فقط نزدیک ترین دوستان ایرانی و ایتالیاییم هستند و بس! حوصلهء زیاد شنیدن ندارم که به اندازهء کافی تو دوران بمباران اطلاعاتی به سر میبریم و هرچی وزنهء این خوندن های بی مورد رو کمتر کنیم تو مصرفِ وقتمون بیشتر و بهتر صرفه جویی کردیم.

چقدر؟

با خودم فکر میکنم چندتا کوه رو آدم باید از روی دوشش برداره و چندتا پل رو پشت سر خودش خراب کنه و چندتا دوراهی رو پشت سر بگذرونه و خلاصه چقدر باید تحملش بره بالا تا یاد بگیره هنوز هم میشه لبخند زد؟

البته گاهی اوقات و به شرطها و شروطها ...