سکوتی و دیگر هیچ...
دو سال و یک روز پیش با اجازهء شاملو نوشتم فریادی و دیگر هیچ...
فردا؟
....
حس می کنم پیر شده ام... از این همه اثر نگذاشتن و مفید نبودن پیر شده ام!
و آن روزها کسانی بودند که به این حجم از درد می خندیدند... امروز هم می خندند...
نوبت خندهء ما می رسد؟
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۳/۲۲ ساعت 2:7 توسط امیر
|