بیدار شو!
دلت را خوش نکن!
تمامش یک رویا بود...




گاهی اوقات حس می‌کنم مرزی میان انتظار و خشم وجود ندارد....


تاملات نابهنگام ۲

خلق کردن به عاشق شدن می‌ماند! حس کردن ِ اینکه باید بنویسی، انگار نگاهی است که آتش می‌زند وجودت را و می‌دانی چه عظمتی در راه است برایت. می‌دانی که سخت است و دلنشین؛ که دلتنگی دارد و رمز و راز؛ که آتش می‌زندت در اوج سرما؛ حس‌اش می‌کنی و می‌دانی ارزشش را و قدر می‌نهی رنج‌ات را و یاد می‌گیری صبور باشی و شکیبا؛ یاد می‌گیری که بر بی‌پروایی‌هایت باید انگار تازیانه‌ای فرود آوری تا به موقع، سخن بگویی و بی موقع حرکتی نکنی که پشیمانی برایت به ارمغان آورد.
می‌خواهی زمین و زمان را تکان دهی؛ می‌خواهی طرحی نو دراندازی و می‌دانی از پس این آتش سوزان، زمهریر دلتنگی و مالیخولیای بی‌دلیل است که گاه و بیگاه به سراغت می‌آید از سر صله رحم. می‌دانی که شاید سرد شوی اما ته دلت روشن است به نشان آفتابی که با بهار خواهد آمد و خواهد ماند و بشارتت می‌دهد به جلو رفتن.
آری!
خلق کردن به عاشق شدن می‌ماند و هرچه بیشتر از حس‌ات مطمئن باشی، صبر کردن برای‌اش در اوج خودآزاری، لذت‌بخش‌تر می‌شود.

سلام  ِ عزراییل...

نمی‌دانم ریشهء این همه بی اعتمادی کجاست! یعنی نمی‌دانم چرا اساساً به حرف مردم بی اعتمادم؛ نمی‌دانم این همه بدبینی و بی‌اعتمادی کجا سرچشمه دارد. 
می‌خواهم بگویم که کلاً نمی‌تونم به تعریف‌ها و تحسین‌های دیگران نظر مثبتی داشته باشم؛ نه برای اینکه واقعاً خود را شایستهء آن ندانم که در واقع به نوعی این شیوه از تعریف و تمجید را بی‌دلیل و منطق نمی‌دانم و حس می‌کنم لابد پشت آن چیزی باید مخفی باشد.
به همین خاطر است که اساساً تا چیزی کاملاً انجام نشده باشد و قولی که داده شده، واقعاً عملی نشود نمی‌توانم خودم را دلخوش کنم به اینکه چه همه چیز خوب و عالی است.
نمی‌دانم چرا این غرها را دارم اینجا می‌نویسم اما این همه بدبینی و بی‌اعتمادی واقعاً آزاردهنده است به خصوص اگر در زمینهء کار باشد؛ به هر حال به دوستان و آشنایانی که برادری‌شان ثابت شده می‌توانم اعتماد کنم اما وقتی قدم را کمی آنطرف‌تر می‌گذاری باید خیلی حواست باشد که چرا و به چه منظور هر حرفی زده می‌شود. به قول مادربزرگم سلام عزراییل بی‌دلیل نیست!

ابرها، نگاهت را
آسمان، قلبت را
و
باد صدایت را مهمانم می‌کند...

خودت کی می‌آیی؟

یک بعداز ظهر کش‌دار جمعه...

روی مبل نشسته بودم؛ از آن لحظه‌های پیش از اتفاق یا پیش از تصمیم یا پیش از عمل یا هر چه دوست دارید اسمش را بگذارید! خلاصه پیش از اینکه عزمم را برای دوباره نوشتن و تجدید نظر کردن روی یکی از کارهای نسبتاً قدیمی‌ام جزم کنم، روی مبل لم داده بودم و داشتم جوانب کار را بررسی می‌کردم؛ به اینکه آیا کلاً سازبندی‌ها را تغییر بدهم یا از متن اصلی کار کم کنم یا به شعر اضافه کنم و خلاصه این وسوسه‌ها و دلشوره‌های پیش از نوشتن.

بی‌خیال خودم را روی مبل کش دادم و سرم را به عقب بردم و چشمم به دیوان حافظ در کتابخانهء پشت سرم افتاد. باید دوباره حافظ را زیر و رو کنم؟ به تکه‌بیت‌های جدیدی احتیاج خواهم داشت؟ یا آن چند بیتی که همان چهار پنج سال پیش انتخاب کرده بودم کفایت می‌کنند؟
کتاب را برداشتم و بی اختیار و بدون هیچ دلیلی بازش کردم؛ وقتی کاری را در کمال بی‌خیالی و بی‌دلیلی انجام می‌دهی، همیشه باید منتظر یک جواب غیرقابل تصور باشی؛ این شعر آمده بود:

درآ که در دلِ خسته توان درآید باز بیا که در تن ِ مُرده روان درآید باز
بیا که فُرقتِ تو چشم من چنان دربست    که فتح باب وصالت مگر گشاید باز

تمام خستگی به تنم ماند....

تازه از خواب بیدار شدم؛ ظهر رسیدم به خانه و تمام بعدازظهر را خواب بودم. گفتم بیایم و از دیشب بنویسم ولی وقتی صفحهء میل‌باکسم را باز کردم و خبر دست.گیر شدنِ بهرنگ و کیوان را خواندم خستگی این چند روز کار به تنم ماند. 

تمام وجودم پر از خشم و نفرت شده و نمی‌إانم چه زمانی دوباره می‌توان از خوشی‌های ریز و درشت زندگی نوشت. با بهرنگ تنکابنی و کیوان فرزین پارسال تابستان آشنا شدم و در دفتر فرهنگ و آهنگ هر از چندگاهی با هم می‌نشستیم به گپ زدن و صحبت کردن دربارهء مشکلات موسیقی (بخوانید فرهنگ) در ایران. با آروین صداقت‌کیش هم همان روزها آشنا شدم و یک بار هم مریم عزیز را آنجا ملاقات کردم. جمع صمیمی و دوستانه‌ای بود که هنوز به نبودن در آن جمع حسادت می‌کنم؛ از روزی که آروین را در خیابان گرفته‌اند دلم شور می‌زد و دایم به اتفاقات بدتر فکر می‌کردم و در عین حال به خودم می‌گفتم بگذارمش پای استرس‌ها و بی‌خبری‌های مُدامِ این روزها ولی امروز...

فقط می‌توانم دعا کنم که هرچه زودتر آزاد بشوند. واقعاً نمی‌دانم به چه چیزی فکر کنم؛
تمام خستگی این چند روز به تنم ماند....

Sailing to Bzyantium

برنامهء امشب آمیزه‌ای از هنرهای گوناگون است. متن، یک شعر طولانی است که داستان سه پادشاه شرقی (ایرانی) را تعریف می‌کند که بعد از تولد حضرت مسیح به خانهء مریم مقدس رفتند و برایش هدایایی بردند. این سه پادشاه بنا به معتبرترین روایت در معبدی در شهر ساوه به خاک سپرده شدند و پس از آن بازماندهء اجسادشان از ایران به استانبول و پس از آن به میلان برده شد. 
سنت ائوستورجور نام قدیسی است که این بازمانده ها را با خود به میلان آورد و در کلیسای خود آنها را نگهداری می‌کرد تا وقتی که بربرهای شمال اروپا میلان را به خاک و خون کشیدند و بازمانده‌های این سه پادشاه را با خود به کلن بردند. 

برنامهء امشب این داستان را با موسیقی، شعرخوانی و فیلم (که روی پرده‌ای پشت سر نوازندگان و خوانندگان نشان داده می‌شود) بازگو می‌کند. بیشتر آثار موسیقایی، از بزرگانی چون اشتراوس، باربر، شوستاکوویچ و هندل هستند که بعضی از آنها برای اولین بار برای کوارتت زهی و تکخوان تنظیم شده‌اند که این بازنویسی و تنظیم برای من یکی از باارزش ترین تجربه‌های حرفه‌ایم بوده. در ضمن، از من خواسته شد تا دوئتی برای سوپرانو، تنور و کوارتت زهی روی شعری از ییتس بنویسم که در واقع تنها دوئت کل این برنامه است.

فعلاً فایل موسیقی از تمرین ها را نمی‌توانم اینجا بگذارم؛ اما شعر را با ترجمهء دوست خوب و نادیده‌ام، عرفان عزیز، اینجا می‌گذارم.

پیر مرد، جز کم قدر متاعی نیست
ژنده بالاپوشی بر سر یک چوبدسی، 
روحی که دست میزند و آواز سر میدهد، آوازی رسا 
بر پارگی های جامه‌ی فانی‌اش، 
کلاس آوازی نیست مگر مطالعه‌ی
بناهای یادبود شکوه و عظمت خویش؛
و من دریاها را در نوردیده‌ام 
و به سرزمین مقدس بیزانس رسیده‌ام.

حکیمانی که در آتش مقدس پرودگار ایستاده‌اند
چونان طلا در موزائیک رنگین دیوار،
که از آتش مقدس باز می‌آید، چرخشی در رقص،
و استاد رقص روح من خواهند بود.
قلبم را تا آخرین تکه با خود می‌برند؛ قلبی که از شهوت
بیمار است را به یک جانور رو به مرگ می‌بندند
که از ماهیتش بی خبر است؛ مرا احاطه می‌کند
و به جادوی جاودانگی می‌سپارد.

اصل شعر، در ادامهء مطلب

ادامه نوشته

در سکوت و تنهایی...

رفته‌اند بیرون برای استراحت. حوصلهء سر و صدای زیاد بار کنار کلیسا را نداشتم. ماندم اینجا... دوست داشتم بعد از آن حجم زیاد موسیقی کمی تنها باشم؛ در سکوت این اتاق تمرین و فکر کنم به اینکه "چرا؟" که چرا باید دقیقاً وسط تمرین آنطور داغان بشوم؟ نمی‌دانم چطور از وسط نوازنده‌ها رد شدم و از اتاق تمرین زدم بیرون به بهانهء رفتن به دستشویی... و توی دستشویی‌یی که سرما بیداد می‌کرد زدم زیر گریه و این بغض چند وقته را خالی کردم...

خدا کند نفهمیده باشند؛ نمی‌دانم... شاید هم به روی خودشان نمی‌آورند برای اینکه بیشتر از این ضایع‌ام نکنند. آخر یکی نیست بگوید شما را به جان عزیزتان قسم، وقتی آدم حالش خوب نیست و نزده می‌رقصد، موسیقی «کومیتاس» جلویش اجرا نکنید؛ لااقل اگر اجرا می‌کنید انقدر خوب و عالی اجرا نکنید تا حال آدم از اینی که هست بدتر شود...

نکنید! انقدر خوب اجرا نکنید؛ گاهی اوقات فالش باشید؛ گاهی اوقات دیرتر یا زودتر از زمان لازم بنوازید و کار را خراب کنید؛ ولی نکنید این کار را با دل دیوانهء آدمی که به خاطر همین نت‌ها، به خاطر همین چیزی که اسمش را گذاشته‌اند هنر روح، از خیلی چیزها در زندگی‌اش صرف‌نظر کرده. نکنید آقایان؛ انقدر خوب ننوازید.

در سکوت برای خودم می‌نویسم؛ سرما؛ آرام آرام دارد وارد این اتاق هم می‌شود؛ سرما و سکوت موسیقی خوبی پدید نمی‌آورند؛ باید آتش بخشید به این قلب یخ زده تا فریاد کند این همه دلتنگی را... باید آوار شود از سر پنجه‌ی هر نوازنده، این نت‌های خاموش...

عکس

نویسندهء وبلاگ در حال لاگیدن در کلیسا...

Sant'Eustorgio

برای اولین بار در زندگیم دارم از توی کلیسا می‌لاگم... تجربهء جالبیه! مدتها بود با یک گروه حرفه‌ای و کاردرست کار نکرده بودم. کوارتت زهی از بولونیا اومده و خواننده ها بی نظیرند. صدای کسی که متن رو می‌خونه بی نظیره و انتخاب موسیقی‌ها به نظرم خیلی حرفه‌ای و خوب بوده.

گذشته از قطعه‌ای که برای کوارتت زهی و دو خواننده نوشتم و قطعه‌های کوتاهی که برای همراهی متن به سبک موسیقی فیلم نوشتم، کارهای دیگه‌ای هم از هندل و باربر و اشتراوس برای کوارتت و خواننده بازنویسی کردم که همین الان دارند تمرین می‌کنند. آکوستیک این کلیسا واقعاً شاهکاره و اگر سرمای وحشتناک نبود، کار کردن تو این کلیسا و با این گروه خیلی لذت بخش تر می‌شد.

شاید شب دوباره و مفصل تر بنویسم. اینترنتِ وایرلس هتل سرعتش یه کم پایینه و اگر شد شاید یه سری از قطعه‌ها رو یا عکسها رو گذاشتم تو وبلاگ.


به سوی اولین تجربهء جدی

چه خوب بود،
چه خوب بود اگر می‌شد آدم از دغدغه‌های روزانه‌اش راحت تر حرف بزنه؛ این مدت انقدر اتفاق‌های جور و واجور افتاد که انگار روزمرّگی ممنوع شده.
چه خوب بود اگر می‌شد آنلاین و مستقیم از تمام مراحل تمرین و اجرا و صحنه پردازی ها و کارها و شوخی ها و خنده‌های کاری نوشت؛ به هر حال این اولین تجربهء جدی من تو ایتالیاست و دوست داشتم می‌تونستم بخشی‌ از این تجربه رو تو این وبلاگ به اشتراک بگذارم. اما واقعاً حسش نیست؛ یعنی اساساً اونقدر این حس دور بودن از واقعیت های دردناک و ملموس این روزهای ایران آزاردهنده است که دست کم بهتره آدم این اختلافی که تو شیوهء زندگی‌مون وجود داره رو دست کم خصوصی نگه داره.

امروز رفتنی‌ام؛ قطار حدود یک ساعت بعد حرکت می‌کنه و از ظهر امروز به مدت سه روز پشت سر هم تمرین و تمرین توی یکی از کلیساهای قدیمی میلان و سه شنبه هم اجرا؛ تا ببینیم چطور خواهد بود....

شب سال نو...

خانه پُر است از مهمان.
شلوغ، سر و صدا، خنده... گیرم بعضی‌هاشان همدرد و همراه و همدل‌اند... مچ‌بندهای سبزشان را ببین!

خانه پُر است از مهمان.
و من کنار پنجره تنها ایستاده‌ام، خیره به آسمان و از خودم می‌پرسم: زیر کدام مختصات این آسمان بی انتها خوابیده‌ای؟

سکوت گرد...

این روزها دارم سکوت را تمرین می‌کنم؛ سکوت در برابر مزخرفاتی که هر روز از شیشهء مانیتور به صورتمان کوبیده می‌شود. چه فیلم‌هایی که می‌بینیم، چه خبرهایی که می‌خوانیم و چه مزخرفاتی که بعضی‌ها که خیلی باورشان شده، بیان می‌کنند.

این روزها دست کم من دارم سکوت را تمرین می‌کنم و مطمئنم که در حال حاضر بهترین شیوهء برخورد با دروغ‌ها  و خزعبلاتی است که این روزها زندگی‌مان با آن درگیر شده.

فعلاً بتاز تا بعداً سر فرصت مناسب برایت بگویم که داستان چه بود. فعلاً بتاز!

تقدیم به او*

 سبز

ای کاش

هزار تیغ برهنه 
بر اندوه تو می‌نشست 
تا بتوانم 
بشارت روشنی فردا را 
بر فراز پلک هایت 
نگاه کنم 

اینک 
صدای آن یار بی دریغ 
گل می کند در سبزترین سکوت 
و گلهای هرزه را 
در بارش مداوم خویش
درو می کند 

جنگل 
در اندیشه های سبز تو 
جاری‌ست

-خسرو گلسرخی-

پ.ن: چند ماه پیش بود که موسیقی بر روی این شعر گذاشتم؟ یادم نیست؛ کاش روزی بتوانم موسیقی‌هایی که در این مدت نوشته‌ام را ضبط کنم. کاش...
* او


خبری نیست؛ گرد مرگ انگار پاشیده‌اند در اینترنت؛ سایت‌‌های خبری‌یی که نسبت بهشان کمی می‌شد اعتماد کرد همه مشکل دارند؛ خبرها وحشتناکند. تلفن هم نمی‌شود کرد؛ تازه اگر می‌توانستم تلفنی هم بزنم که باز فرقی نمی‌کرد، می‌کرد؟

باید انتظار کشیدن را یاد بگیرم؛ باید بلدش باشم و لحظه لحظهء این همه اضطراب و درد و نگرانی را تجربه کنم. شاید آنقدرها هم که می‌گویند اوضاع وحشتناک نیست؛ هست؟
مایی که بیرون گود نشسته‌ایم یکی را هزارتا می‌بینیم... شاید؛

حس و حال ندارم؛ خرابم و نگران... از دیشب حالم خراب است و مدام تپش قلب دارم و نمی‌دانم کی قرار است ذره‌ای آرامش را تجربه کنم....



کاملاً بی ربط!

...
و اینک من و ستایش؛
من و نشستن بر شانه‌های بزرگان؛
من و رصد کردن دور دستها چونان کوتاه قامتی بلندپرواز؛

...


کریسمس

کریسمس هم از اون روزاست که تو خاک غربت انگار گرد مُرده پاشونده شده!

صبح زود از خواب بیدار شدم؛ با صدای اذان... باور کردنی نیست ولی خواب دیدم که از خواب بیدار شدم و صدای اذان موذن زادهء اردبیلی داره از مسجد نزدیک خونه‌مون میاد و من چشمام رو می‌بندم و دوباره ولو می‌شم رو تخت... البته به اشهد نرسیده واقعنی از خواب می‌پرم و جز صدای بارون چیزی به گوشم نمی‌رسه!

خلاصه که پارادوکس* جالبی وجود داره! کریسمس و اذان موذن زاده... مهمونی نهار تو خونهء یکی از دوستان و هزارتا کار ننوشته و نگرانی از اجرا و به موقع حاضر نشدن کارها... امروز هم باید کار کنم.


*خدا پدر و مادر اون کسی که این کلمه رو اختراع (!) کرد بیامرزه! دقت کردین من چقدر از این پارادوکس خان استفاده می‌کنم؟

کمی با خودم!

وقتی حرفی را زده‌ای و قولی را داده‌ای، دیگر نمی‌توانی زیرش بزنی؛ باید بهش عمل کنی! حتی اگر مجبور باشی  در اوج خشم و عصبانیت و نفرت و دلتنگی و هزار حس نسبتاً ناخوشایند دیگر، بنشینی و برای مهمانی شب سال نو موسیقی بنویسی؛

چشمت کور می‌خواستی ادعا نکنی که بلدی کارهای شاد و ریتمیک هم بنویسی! چشمت کور! حالا برو تمام خشم و نفرتت را سر سازهای زهی داد بزن و "شیش و هشتِ" ایرانی و لزگی ترکی و والس روسسی بنویس تا حالت جا بیاد!

تو که بلد نیستی، قول الکی نده!

خواجو به سعی امیر... ۱۷

 

حکایت شب هجران و
                               حال و روز جدایی

زمین ببوس
                 و
                       بیان کن...
                                         بدان زبان که تو دانی

دلتنگی‌های یک شب یلدای برفی... ۲

هر سه نفرشان مشغول آشپزی بودند؛ بچه‌های گروه در اتاق نشیمن مشغول تمرین بودند؛. جمع مردانه زنانه‌ای بود و من گریزان از هر دوی این جمع‌ها. رفتم سراغ بطری شراب و لیوانی برداشتم و آرام و بی‌صدا کمی برای خودم شراب ریختم و آمدم که از آشپزخانه خارج شوم که سیلویا دستم را گرفت؛ فهمیده بود که حالم خوش نیست. پرسید: «همه چیز روبه‌راهه؟» مچ‌بند سبزش را از شب کنسرت هنوز باز نکرده بود. لبخندی زدم و گفتم «آره؛ همه چیز خوبه... نگران نباش!»
گفت: « به نظر پریشون میای...»
چاره‌ای نبود؛ باید می‌گفتم. پنهان کردنش فایده‌ای نداشت؛ گفتم با ایران حرف زدم؛ دوستانم دور هم جمع شدند و امشب برای ما ایرانی‌ها شب مهمی است. که دچار نوستالژی شده‌ام و این دور بودن و این همه دلتنگی حالم را کمی خراب کرده.
گفت اما به جایش امشب دور هم هستیم و به هر حال دوست و رفیق کم نخواهم داشت. راست می‌گفت. بعد از تمرین، شام را قرار بود کنار یکدیگر بخوریم و برای جشن شب سال نوی میلادی برنامه ریزی کنیم.

با خودم فکر کردم چقدر همیشه چیزی برای کم داشتن و کم بودن وجود دارد در این دنیای عجیب؛ آن روزهای دو سال پیش و سه سال پیش و ایران بودن‌های تمام نشدنی را به خاطر آوردم؛ یادم آمد چقدر دلم برای خانه‌ام اینجا تنگ شده بود؛ چقدر از فعالیت‌های اینجا دور افتاده بودم و چقدر چقدر چقدر...!

با خودم فکر کردم چقدر همیشه چیزی برای کم داشتن و کم بودن وجود دارد و هیچ چاره‌ای انگار نیست جز اینکه بپذیری‌اش و لبی تر کنی و به هر زبانی که باشد حرف بزنی؛ می‌خواهد زبان مادری‌ات باشد، یا زبان دومت یا زبان موسیقی... مهم این است که بپذیری همیشه فاصله‌ای هست و خواهد بود.
سخت است اما نشدنی نیست....

دلتنگی‌های یک شب یلدای برفی...

سر تمرین بودم؛ خانهء یکی از بچه های گروه جمع شده بودیم که زنگ زد؛ یادم نبود حتی که شب یلداست بس‌ که این روزها خبر و کار و سردرگمی و حواس‌پرتی به سراغم آمده. زنگ زد و گفت که دور هم جمع‌اند؛ معرفت دارد این رفیق، معرفتی عجیب که انگار پیوند این رفاقت تا پیش از تاریخ سابقه داشته لعنتی!
در بهت عجیبی گیر کرده بودم و از آن اتاق صدایم می‌زدند برای حاضر شدن سر تمرین و شنیدن آخرین تغییراتِ کار؛ هر چهار نفرشان آرشه به دست منتظر من بودند. لحظه‌ای بیشتر نگذشت که حس کردم افتاده‌ام داخل چاهی که انگار پایانی برایش نمی‌توان متصور شد و تنها سقوط بود و سقوط بود و سقوط در بی پایانی ِ یک خلاء: من کجا بودم؟ اینها چه کسانی هستند؟ آنهایی که آن همه دور‌ند پس چرا انقدر نزدیک‌اند؟
این چهار نفر در زمانی به مدت کمتر از یک ثانیه برایم آنقدر غریبه بودند که نمی‌توانستم تصور کنم جلویشان ایستاده‌ام و داریم با زبانی که زبان هیچکداممان نیست با هم حرف می‌زنیم: یک ارمنی، یک روس، یک صرب، یک ایتالیایی و یک ایرانی.
افتاده بودم داخل چاهی که مرا وصل می‌کرد به خاطرات با هم بودن‌هایی که بیشتر از یک سال است خبری ازشان نیست؛ خاطراتی که همان دیروزش با دیدن عکس‌ها و خواندن نوشته‌های قدیمی زنده شده بودند - طنز سرنوشت! - و بغضی که خیال شکسته شدن نداشت.
نمی‌توانستم در آن اتاق بمانم؛ گفتم کار را ادامه دهند و آداجوی باربر را تمرین کنند تا حالم بهتر شود؛ نشستم روی مبل و آرشه‌ها شروع کردند به نواختن یکی از غمگین‌ترین و نوستالژیک‌ترین موسیقی‌های ممکن؛ - طنز سرنوشت -.

نمی‌توانستم؛ نباید گریه‌ام را می‌دیدند؛ حرفه‌ای نبود. از اتاق آمدم بیرون؛ به نواختن ادامه می‌دادند که از اتاق آمدم بیرون. باید تلفن می‌زدم. باید با آرتمیس حرف می‌زدم؛ باید صدای سولماز را می‌شنیدم؛ باید بودن امیرحسین و علی کاظ را حس می‌کردم.

بازی بدی است این دور شدن‌ها و نبودن‌ها در جایی که باید می‌بودی و نیستی و در جایی که هستی و باید باشی. حس بدی است که تنها ناظر باشی و در عین حال مطمئن باشی از اینکه این جبر زندگی است که باید بپذیری‌اش و حواست باشد که هیچ چیز شاید ابدی نباشد و در عین حال هر چیزی شاید ابدی باشد. پارادوکس عجیبی است که روزهایت را یکی پس از دیگری می‌سازد و جلو می‌روی بدون اینکه به عاقبت خاطرات گذشته و اتفاقات آینده بیاندیشی؛ بدون اینکه بدانی کجای ترازوی زمان را درست نگه نداشته‌ای که دایم یک طرفش پایین است و طرف دیگر بالا و حتا نتوانی ارزش قائل شوی برای سبکی یا سنگینی تحمل ناپذیری که روز به روز تو را به سمت آن پایان ترسناک حرکت می‌دهد.

آداجوی باربر تمام شده بود؛ تمرین تمام شده بود؛ بطری شراب قرمز تمام شده بود؛ اما بغض من هنوز تمام نشده...