دلتنگیهای یک شب یلدای برفی... ۲
هر سه نفرشان مشغول آشپزی بودند؛ بچههای گروه در اتاق نشیمن مشغول تمرین بودند؛. جمع مردانه زنانهای بود و من گریزان از هر دوی این جمعها. رفتم سراغ بطری شراب و لیوانی برداشتم و آرام و بیصدا کمی برای خودم شراب ریختم و آمدم که از آشپزخانه خارج شوم که سیلویا دستم را گرفت؛ فهمیده بود که حالم خوش نیست. پرسید: «همه چیز روبهراهه؟» مچبند سبزش را از شب کنسرت هنوز باز نکرده بود. لبخندی زدم و گفتم «آره؛ همه چیز خوبه... نگران نباش!»
گفت: « به نظر پریشون میای...»
چارهای نبود؛ باید میگفتم. پنهان کردنش فایدهای نداشت؛ گفتم با ایران حرف زدم؛ دوستانم دور هم جمع شدند و امشب برای ما ایرانیها شب مهمی است. که دچار نوستالژی شدهام و این دور بودن و این همه دلتنگی حالم را کمی خراب کرده.
گفت اما به جایش امشب دور هم هستیم و به هر حال دوست و رفیق کم نخواهم داشت. راست میگفت. بعد از تمرین، شام را قرار بود کنار یکدیگر بخوریم و برای جشن شب سال نوی میلادی برنامه ریزی کنیم.
گفت: « به نظر پریشون میای...»
چارهای نبود؛ باید میگفتم. پنهان کردنش فایدهای نداشت؛ گفتم با ایران حرف زدم؛ دوستانم دور هم جمع شدند و امشب برای ما ایرانیها شب مهمی است. که دچار نوستالژی شدهام و این دور بودن و این همه دلتنگی حالم را کمی خراب کرده.
گفت اما به جایش امشب دور هم هستیم و به هر حال دوست و رفیق کم نخواهم داشت. راست میگفت. بعد از تمرین، شام را قرار بود کنار یکدیگر بخوریم و برای جشن شب سال نوی میلادی برنامه ریزی کنیم.
با خودم فکر کردم چقدر همیشه چیزی برای کم داشتن و کم بودن وجود دارد در این دنیای عجیب؛ آن روزهای دو سال پیش و سه سال پیش و ایران بودنهای تمام نشدنی را به خاطر آوردم؛ یادم آمد چقدر دلم برای خانهام اینجا تنگ شده بود؛ چقدر از فعالیتهای اینجا دور افتاده بودم و چقدر چقدر چقدر...!
با خودم فکر کردم چقدر همیشه چیزی برای کم داشتن و کم بودن وجود دارد و هیچ چارهای انگار نیست جز اینکه بپذیریاش و لبی تر کنی و به هر زبانی که باشد حرف بزنی؛ میخواهد زبان مادریات باشد، یا زبان دومت یا زبان موسیقی... مهم این است که بپذیری همیشه فاصلهای هست و خواهد بود.
سخت است اما نشدنی نیست....
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۰/۰۲ ساعت 13:30 توسط امیر
|