خسته و کوفته از بیرون میام خونه و ولو میشم روی مبل و به عادت همیشه برای اینکه استرس و خستگی روز رو فراموش کنم تلویزیون رو روشن میکنم و شروع میکنم به ور رفتن با کانال ها. فقط دوست دارم چند دقیقه بیخیال دنیا ولو بشم و به هیچ چیز فکر نکنم. اما...
روی یکی از کانال های سینما میمونم و تلاش یه پسربچه که تو چاه پر از آب افتاده ناخودآگاه توجهم رو به خودش جلب میکنه. یه کم که میگذره میفهمم دارم فیلم "مارادونا-دست خدا" رو میبینم. با خودم فکر میکنم نباید چیز جالبی باشه اما فیلم به طرز غریبی صمیمی و ساده است و پُره از صحنه های نوستالژیک و جالب.
مارادونا،... مارادونا...، مارادونا...
نمونهء کامل فوتبالیست یاغی و محبوب که امثال پله و رونالدو و بابی چارلتون و تمام اونایی که فقط یه اسم هستند باید کلاً لنگ بندازند جلوی کسی که با توپ جادوگری میکرد. نمونهء کامل قهرمانی که از هیچ به همه چیز رسید و انداختنش تو لجن. نمونهء کامل کسی که فوتبال رو برای فوتبال دوست داشت اما مافیای کثیف ایتالیا و فدراسیون بی انصاف فوتبال زندگیاش رو نابود کرد. نمونهء کامل فوتبالیستی که میخواست به همه بفهمونه زندگی شخصی و خصوصی هر کسی به خودش مربوطه.
فیلم به طرز عجیبی به دلم میشینه؛ عجیب برای اینکه کلاً یه شاهکار به حساب نمیآد و میشه ازش کلی ایراد فنی گرفت. اما برای من جالب و دیدنیه. شاید بی نظیر ترین ایدهء فیلم فلاش بک هاییه که به دوران کودکی دیهگو زده میشه و مارادونا رو تو چاه پر از آب نشون میده و بیننده تا آخر فیلم نمیفهمه اصرار کارگردان برای تاکید روی این خاطرهء شخصی دیهگو چیه؛ ولی آخر فیلم، بالاخره رمز این صحنه هم گشوده میشه. آخر فیلم میبینیم که دیهگوی کوچیک تو یکی از نیمه شب های بارونی، توپ فوتبال رو برمیداره و میگذارتش روی زمین و ضربهء محکمی بهش میزنه تا از بین دو شاخهء درختی که پشت دیوار خونهاش بود عبورش بده. توپ رد میشه و دیهگوی کوچولو میره که توپ رو پیدا کنه. همین نیاز برای پیدا کردن، برای توپ، برای فوتبال بود که دیهگوی کوچیک رو میاندازه تو چاه پر از کثافت و آب. چیزی که آیندهء بهترین فوتبالیست دنیا رو نشون میده. رفتن به اوج در دنیای فوتبال و ناخودآگاه پرت شدن توی چاهی که سراسر زشتی و لجنه.

مارادونای عزیز،
با دیدن صحنهء گلش به انگلستان و بعدش اون گل جادویی که هنوز مادر نزاییده کسی تو جام جهانی و تو بازی حساسی مثل آرژرانتین و انگلیس اونطور نصف بازیکنان تیم حریف رو مبهوت خودش کنه و یکه و تنها آرژرانتین رو قهرمان جهان کنه، برای هزارمین بار مو به تنم سیخ میشه.
با دیدن تک تک اون صحنه ها میرفتم به هشت سالگی خودم و اون تابستون گرم و نمناک آمل و تماشای مستقیم بازی های جام جهانی از کانال های تلویزیونی شوروی. روزایی که ساعت ۵ یا ۶ صبح بیدار میشدم تا با داییام بریم به خونهء یکی از دوستانش و اونا هم نامردی نکنند و پسربچهء هشت ساله که من باشم رو بگذارند سرکار که "آره؛ ما دیشب با مارادونا شام رفته بودیم بیرون. چرا نیومدی؟" و من زار بزنم و از داییام گله کنم که چرا من رو با خودشون شام نبردند بیرون تا مارادونا رو ببینم و اونا هم بخندند و برای چند ساعتی از نفرت روزهای نحس جنگ و تیرگی دور بشوند.
مارادونایی که همون سال با رییس برزیلی فیفا دست نداد و مغرورانه جام قهرمانی رو برد بالای سرش و با همین کار، سند آیندهء داغونش رو امضا کرد. مارادونایی که چهار سال بعد یکه و تنها آرژانتین رو تا فینال بالا آورد و وقتی ایتالیای میزبان رو تو ناپل حذف کرد، دشمنی مافیای کثیف ناپل، کاموررا، رو به جون خودش خرید و یک سال بعد اتهام پشت اتهام بود که مارادونا رو از خودِ واقعیاش دور میکرد.
مارادونایی که معتاد به حساب میآمد؛ مارادونایی که همه، عمر بازیاش رو تموم شده میدونستند. مارادونایی که باز هم چهارسال بعد به آمریکا اومد ولی این بار فیفا و دسیسه های کثیف و پنهانیاش بود که باعث شدند رو به روی دنیا قرار بگیره و بگه" پاهام رو بریدند."
مارادونایی که تو بیمارستان روانی بستری بود و به کلادیا، همسرش، میگفت: "اینجا یکی هست که میگه من ناپلئونم، و همه باور میکنند. اینجا یکی هست که میگه من پاپ هستم و همه باور میکنند. اینجا اما وقتی میگم من مارادونا هستم، هیچ کس باور نمیکنه."
مارادونایی که حالا برای بار سوم میخواد فوتبال و دنیای کثیفش رو به مبارزه بطلبه. مارادونایی که شاید این بار قبل از اینکه تیمش به جام جهانی برسه با یه حربهء کثیف دیگه مواجه بشه. شاید این بار هم نگذارند دور افتخار بزنه؛ همونطور که دو بار دیگه نگذاشتند و آلمانی های روبات و برزیلی های مافیایی قهرمان شدند.
اما من دلم روشنه. باید کمتر از دو سال دیگه صبر کرد و دید. این بار، دفعهء سومه. شاید واقعاً تا سه نشه، بازی نشه.
مارادونا - دستِ خدا - کارگردان مارکو ریزی