در راه... ۲۲

بهار را باید راه رفت....

در راه... ۲۱

روی هر پله‌ای، مکث باید کرد...
راه باید رفت...

در راه... ۲۰

 نور، ابر، کوه، رنگ...
و گاهی اوقات حس می‌کنی چه بد، که کسی از روبه‌رو نمی‌آید...

در راه... ۱۹

بیا...بیا...
فقط بیا تا برویم...

در راه... ۱۸

 گاهی اوقات هم هست که دوست نداری به این راه رفتن ادامه دهی، مبادا که تمام شوند این سنگفرشهای همراه و این درهای چوبی مهربان...

در راه... ۱۷

مهم نیست با قطار در حرکت باشیم یا پای پیاده روی ریل‌های راه‌آهن قدم بزنیم؛
مهم این است که زیبایی ماه را همیشه در ادامهء این راه ستایش کنیم تا یادمان باشد اگر زیبایی نبود، زندگی مفهومی نمی‌داشت.

در راه... ۱۶

 شهر و مردمانش را آن گوشه به حال خود بگذار؛
ابرهای بالاسر را ببین که داستانِ زندگی‌شان را می‌نویسند...
داستان زندگی‌مان را خودمان خواهیم نوشت،
باور کن!

کافی است این پیچ جاده را رد کنی...
آن هنگام که ناشناختهء پشت آن پیچ را کشف کنی،
تنها آن زمان است که می‌توانی داستان زندگی‌ات را بنویسی...
باور کن!

در راه... ۱۵

 گاه باید تنها قدم زد، در مه... تا تنهایی در عمق جانت نفوذ کند؛ تا خود را بیابی...

در راه... ۱۴

یک راه برای قدم زدن‌های من، یک راه برای قدم زدن‌های تو؛
موازی،
اما کنار یکدیگر... جایی که فاصله‌ها قابل صرف‌نظر کردن‌اند.

راهی به اندازهء تمام خوشبختی...
با من بیا؛
با من بمان!

در راه... ۱۳

 بیا تا از میان عشقبازیِ رنگ‌ها و برگ‌ها بگذریم...

در راه... ۱۲

حواست باشد! 
وقتی تمام فکر و ذهنت بیرون رفتن از این تونل تاریک است تا نور را در آغوش بکشی، مواظب باش تا قطار خاطراتی که از پشت سر همواره دنبالت است له‌ات نکند.

در راه... ۱۱

گاهی اوقات بعضی از راهها هستند که نقطهء پایانشان معلوم است؛ باید پا در آن نهاد و قدم زد و گاهی اوقات روی آن نیمکت های میان راه نشست و نه به جلو رفتن اندیشید، نه به بازگشت...

در راه... ۱۰

هرچقدر هم راه تنگ و باریک باشد، اما باید گذشت؛ آهسته و آرام باید گذشت؛ همین آهستگی، تو را متوجه زیبایی‌های اطراف ‌خواهد کرد: این بزگهای زرد و نارنجی، آن درختهای کنار دست، آن آسمان آبی،...
و چه می‌دانی؟
شاید پس از آن پیچ، دنیای جدیدی از رنگها و زیبایی ها نهفته باشد؛ کافی است قدم برداری، اما آرام، اما آهسته، با چشمانی باز و ذهنی خالی... تنها اینگونه است که زیبایی حقیقی را در درون خود، برای همیشه جاودانه نگاه خواهی داشت.

در راه... ۹

از بالا که نگاه کنی، زندگی جریان دارد؛ ماشین هست، خانه هست، کوه هست، دریا هست، حتی زمین فوتبال هم هست؛
از بالا که نگاه کنی، راه، پُر است از چراغ‌هایی که مسیر را نشانت می‌دهند و تو باید تنها همت کنی و قدم بگذاری و نه حسرتِ پشت سر را بخوری، نه ترسی داشته باشی از آنچه در مقابلت است.
از بالا که نگاه کنی، همه‌چیز آسان و قابل حل می‌شود.

در راه... ۸

نترس اگر ادامهء این راهِ پر از ترس را مه فرا گرفته است؛
نترس اگر پایانِ راه را نمی‌بینی؛
نترس اگر پلکان های بالای این درّهء عمیق سست به نظر می‌آیند؛

دستت را به من بده، و بیا... باید قدم گذاشت روی این پل؛ باید گذشت؛ باید رفت؛
وگرنه با ایستادن و نگاه کردن هیچ چیز تغییر نخواهد کرد؛ مطمئن باش!


در راه... ۷

در راه باش؛ قدم بزن و اندیشه مبر از رسیدنت در زمانی که رنگین کمان دور دیگر نخواهد بود؛
در راه باش؛ قدم بزن و به این فکر کن که رنگین کمان، از جایی دیگر، شاید دوباره خود نمایی کند. 

در راه... ۶

....

در راه... ۵


روی تمام سنگفرش‌های دنیا قدم خواهم زد؛...
همراه اگر تو باشی.


در راه... ۴

 گاهی اوقات هم هست که نمی‌فهمی چرا و از چه موقع راهها از هم جدا می‌شوند؛... هرچقدر هم نارنجی ِ زیبا همراه باشد در مسیرهای مشترک و غیر مشترک...
شاید نباید هیچگاه بفهمی!
از نارنجی ِ زیبا لذت ببر و به راهت ادامه بده؛ شاید دوباره به آن راه دیگر، پیوندی خورد، شاید هم نخورد؛
شاید نباید هیچگاه بفهمی!

در راه... ۳


قدمهایت را آرام بگذار و آرام‌تر بردار؛ عجله‌ای در کار نیست.
صدای خش‌خش برگها تا ابدیت ادامه خواهد داشت...

در راه... ۲

دو خط موازی هم میتوانند بهم برسند
اگر عهد ببندند 
در یک نقطه، همزمان
بشکنند...!!!!

دست بردارید از این غرور مسخره ...
گاهی وقتا، خیلی دیر میشه... خیلی...

متن رو از نوشتهء صبا توی گودر وام گرفتم و از من نیست. (+)

در راه... ۱

 چه وقت در سبز  ِ بهار، کنار یکدیگر قدم خواهیم زد؟