با تو هستم! ای همه چیزدان!

دروغ حناق نیست قربان؛
مزخرف گویی هم گویا مالیات ندارد؛
تروریست ها زدند و مردم را کشتند.... بله، بله... گفتم که، حناق نیست قربان!
مردم هم همه طرفدار فرد دیگری بودند چون یه خانوم نسبتاً محترم این روزها تو هر مغاره ای پا می‌گذاشت همه از دزدگیر ۸۸ حرف می‌زدند، اون هم با تحسین و تمجید!
گفتم که، مالیات ندارد!

بعضی‌ها فکر می‌کنند اگر دروغ یا مزخرف نگویند، خواهند مُرد؛ بعضی ها هم مطمئن هستند که تمام واقعیت را خودشان می‌دانند چون از دیگران بهتر می‌فهمند و برتر و بالاتر از همهء انسان ها هستند؛ برای همین به خودشون اجازه می‌دهند هفته ها مخالفانشون رو مسخره کنند، گوشه و کنایه بزنند و از روزی که ایران دگرگون شد، شروع کنند به نمک پاشیدن به روی زخم و شرم نکنند از این همه حرف مفت.
شما رو به خدا اگر تکونی به خودتون ندادین، اگر براتون اصولاً از اولش هم مهم نبوده، الان نه ادعایی داشته باشید نه مزخرف پراکنی کنید، چون هر روز نفرت انگیزتر از قبل خواهید شد!
آری با شما هستم، با شمای تحریمی، با شمایی که هنوز سنگ معجزهء هزارهء سوم را به سینه می‌زنید! با شمایی که نمی‌بینید، نه... که نمی‌خواهید ببینید. با شمایی که از زور نفهمی خودتان را فهیم تر از دیگران می‌دانید. 

-----

نمی‌دانم چطور می‌توانم امشب را به صبح برسانم بدون اینکه نگاه ثابتش مثل دیشب له و داغانم نکند.
آرام بخواب خواهرم، آرام بخواب...
با چشمان باز دنیا را ترک کردی، شرم بر آنهایی که با چشمان بسته زندگی می‌کنند.

لینک هفته ۱۰

گاهی اوقات حرف زدن و مقدمه چینی کردن کم فایده ترین کار ممکن است. برای همین بروید به خواندن لینک این هفته.... اینجا. اگر موفق نشدید، در ادامهء مطلب بخوانیدش چون می‌دانم که مدتهاست باغ آلوچه  در ایران در دسترس نیست به لطف دوستان.

ادامه نوشته

خس و خاشاک؟

امروز تو اخبار صدا و سیما باز هم از اراذل و اوباش صحبت شد... مگه سردار رادان این اراذل و اوباش رو بهشون آفتابه نبسته بود و وسط ملت تحقیر نکرده بود؟ چی شده که حالا اونا اومدن بیرون و یهو تبدیل شدن به دو میلیون نفری که از میدون اما حسین تا میدون آزادی رو تو دستشون داشتند؟
یعنی انقدر اراذل داشتیم و نمی‌دونستیم؟ یا شاید اصولاً تلقی ما از اراذل و اوباش چیز دیگه‌ایه... اگر نه، پس اینهایی که تو این عکس می‌بینید هم اراذل هستند؟

 

 

من که دنیا نبودم ولی شنیدم که شاه و طرفدارانش هم از واژهء خرابکار بسیار استفاده کرده‌ بودند. راستی شاه اون موقع خیلی احساس قدرت هم می‌کرد؛ آخرش چی شد؟ کشور دوست و متحدش، همین امریکایی که ما فکر می‌کنیم دشمن خونی ماست بهش پناه نداد! وای به روزی که لبنان و فلسطین به کسانی که ما رو اراذل و اوباش و خس و خاشاک خوندند پناه نده... بترسید از اون روز!

 

باز هم این روزها...

"به قول یه دوست، آدم حس بعد از دست دادن یک عزیز رو داره. فکر می کنه کار بدیه اگر خوشحال باشه یا مثلا به یه چیز بخنده..."

این تمام حس من در روزهای گذشته بود، وقتی مهربان ترین مردمانی که در این چند سال مهمانشان بودم در کل این روزهای آزاردهنده کنارم بودند و رفاقت واقعی‌شان را همراه ثانیه‌های سرد این روزهای داغ تابستانی کردند تا به یادم بیاورند انسانیت شاید هنوز زنده باشد.

...

فریادی و
                    ...         دیگر هیچ

 

--------

پ.ن: یه جایی شنیده بودم که "دروغ رو باید اونقدر بزرگ گفت که قابل باور باشه".... و الان ما موندیم و یه رقمی بالاتر از ۲۰ میلیون و یه درصد بالای شصت.... پس چرا باور نمی‌کنیم هنوز؟ به اندازهء کافی بزرگ نیست یعنی این دروغ؟

به سوی میلان

تفنگ (منظور کارت ملی است!) ام در دست و سرودم بر لب
همه "میلان" را می‌پویم....

می‌رم برای رای دادن.... خدایا، رحم که به چهار سال از عمرمون. این چهار سال قبل واسه هفت پشتمون بس بود!

انتخابات، پیش‌‌‌بینی ها و امیدها...

در راستای درازای اینکه به هر حال الان در شرایط بسیار مهم و ویژه‌ای به سر می‌بریم و هر آن امکان داره یک آدم دیگه بشه رییس جمهور کشورمون، و از اونجایی که ما هر چهارسال یه بار تازه یادمون میافته که می‌تونیم تو سرنوشت کشور سهیم باشیم، ذکر این نکته کاملاً ضروری و مهم به نظر می‌رسه که حواسمون باشه که در صورتی که خدای نکرده آدم جدیدی رییس جمهور کشور نشد، دنیا به آخر نمی‌رسه و در صورتی که سبزپوشان این انتخابات رو ببرند، مملکت یه روزه تبدیل نمی‌شه به سوییس یا سوئد یا هر کشوری که تو ذهنتون به عنوان یه جای باحال و مامانی به نظر می‌آد (مهم نیست اصولاً این کشورها رو دیده باشید یا نه البته!).

در واقع اینجا بحث سر اینه که دوباره قضیهء دوم خرداد نشه که از روز بعدش مردم فکر می‌کردند یه شبه ره صدساله رو رفته‌اند. البته من حس می‌کنم این بلوغ بین مردم ایجاد شده که این مطلب کاملاً قابل درک باشه و نیازی به یادآوری افرادی مثل من نباشه؛ اما شاید محض ثبت در تاریخ و برای دل خودم اینها رو نوشتم که وقتی دو سه سال دیگه که روزمرّگی‌ها باعث شدند هیجانات این روزها از بین بره، یادم باشه که قرار نبود هیچ حماسه‌ای به پا بشه و اصولاً تمام این داستان ها فقط برای این بود که مسیر حرکت عوض بشه، نه اینکه رسیدن به مقصدی در کار باشه.

چند روز پیش با هومن حرف می‌زدم و بحث کشید به اینکه چه اتفاقی خواهد افتاد و خب، ما ایرانی ها هم که کلاً یه پا پیشگو و غیبگو هستیم و اگر چیزی رو پیش‌بینی نکنیم یحتمل دق می‌کنیم! این بود که وقتی صحبت از این شد که "چه اتفاقی می‌افته؟" هومن گفت که به نظرش کار به دور دوم می‌کشه و به احتمال زیاد رییس جمهور فعلی همراه با کروبی می‌رن به دور دوم. من هم خب فقط و فقط برای اینکه از قافله عقب نمونم موضع نوسترآداموسی خودم رو به گوش برادر عزیزتر از جانمان رساندم و با قاطعیت گفتم این انتخابات همون جمعه کارش تموم می‌شه وشک نکن این وسط یا احمدی نژاد با بیشتر از پنجاه درصد آرا برنده است یا موسوی.
البته خارج از شوخی، قضیه سر جوگیر شدن هم هست؛ بحث سر اینه که ما تو وبلاگستان و فیسبوک و سایت های دلخواه خودمون اون چیزهایی رو می‌خونیم و می‌نویسیم و لینک می‌دیم که دوست داریم خونده بشن، و یه جورایی حس می‌کنیم همین که این دویست سیصد نفری که دور و برمون هستند هم مثل ما فکر می‌کنند، پس قطعاً همهء مردم ایران مثل ما فکر می‌کنند در حالی که رای خیلی از اون آدمایی که شاید روزی دو خط روزنامه هم نخونند و چشمشون فقط به خبرهای صدا و سیما باشه به نفع کس دیگه‌ای باشه.
اینه که دوست ندارم جوگیر باشم؛ و اگر شنبه صبح که از خواب بیدار می‌شم این خبر رو بخونم که احمدی نژاد دوباره برای چهار سال رییس جمهوری ایران شد، دوست ندارم سکته کنم... اینه که از الان بهتره که تمام نتایج ممکن رو پیش بینی کنیم و خودمون رو برای هر خبری آماده کنیم چون همه‌مون خوب می‌دونیم که ایران همیشه کشوری بوده با قابلیتهای عجیب و غریبش در زمینهء انجام کارهای غیرقابل پیش‌بینی (هشت آذر رو که یادتون هست؟)

شاید باورکردنی نباشه، ولی این انتخابات هر نتیجه‌ای داشته باشه، خوشحال کننده ترین مسالهء ممکن برای من اینه که می‌شنوم این روزها تو خیابون ها طرفدارهای کاندیداهای مختلف بدون اینکه به کار هم کاری داشته باشند به تبلیغ برای کاندید مورد نظر خودشون مشغولند و اینکه می‌شنوم نیروی انتظامی برخورد خوبی با مردم داره؛* یعنی این برای من از هر خبری تو این روزها خوشحال کننده تره،... شاید حتا از اعلام خبر پیروزی موسوی (که شخصاً بهش رای خواهم داد)، برام شنیدن این اتفاقاته که امیدوار کننده است چون اگر این رویه ادامه پیدا کنه و بتونیم نظر و عقیدهء دیگران رو (تا جایی که به توهین و تمسخر کشیده نشه) گوش کنیم و تحمل کنیم اولین قدم ها رو برای پیشرفت فرهنگی برداشته ایم وگرنه، نه آمدن یک فرد (هر که می‌خواهد باشد) چیزی را عوض خواهد کرد، نه جایگزین شدنِ نظام سیاسی حاضر با هر نظام سیاسی ِ دیگه‌ای.

* البته از موارد و استثناهایی مثل این بگذریم.

تک مضراب مینیمال ۲

- بگو بگو، که چه کارت کنم بگو...

- بگم؟ بگم؟ می‌گم ها....!

وبلاگ‌نویس و خوانندگانش!

حس عجیبیه اینکه خیلی حرف برای گفتن داشته باشی اما بدونی که فعلاً انقدر ذهن همه درگیر موضوع دیگه‌ایه که مطمئناً حرفت رو نه تنها نمی‌فهمند که شاید حتا نخونده از کنارش رد بشن.
گاهی اوقات وقتی آدم همچین مواردی رو می‌بینه شک می‌کنه که واقعاً خواننده، وبلاگ رودنبال می‌کنه یا وبلاگ خواننده رو...؟
این دقیقاً یکی از نمونه هاییه که نشون می‌ده وبلاگ‌نویس چقدر می‌تونه وابسته به خوانندگانش باشه و شاید تو نمونه‌های این شکلی حتا از معیارها و اندازه هایی که قبل از شروع به وبلاگ‌نویسی برای خودش معین کرده بود دور بشه و وابستگی‌اش به "خوانده شدن" بیشتر از نیازش به "نوشتن ِ محض" خودش رو نشون بده.

تک مضراب مینیمال ۱

چه کسی می‌خواهد من و تو، ما نشویم؟
بر پدرش لعنت بی شرفِ پدرسوخته!

بگو به من

شالیزارها را در کنار هم خواهیم نوشت؟
درختان گیلاس را آب خواهیم داد؟
بگو به من،

ابرها را در خیالمان نقش خواهیم بخشید؟
گربه‌های حیاط را آیا نوازشی مهمان خواهیم کرد؟
دوردستها را به دیگران وا خواهیم نهاد؟
بگو به من دلبندم،

لغزش قطره‌ قطره های زلال رودخانهء پایین کوه را بر روی سنگها چطور خواهیم خواند؟
عشقبازی موجهای دریا با صدفهای ریز را چگونه ترجمه خواهیم کرد؟
لرزش برگهای ریز درختان بلند را در زمزمهء باد، چه وقت به تماشا خواهیم نشست؟
بگو،
بگو به من دلبندم،...

Kill Bill's Bill, Killed Bill

یادش به خیر روزی که Kill Bill رو برای اولین بار دیدم! یکی از معدود فیلمهایی بود که وقتی دیدنش رو تموم کردم، بعد از چند ساعت دوباره نشستم به دیدنش و دوباره غرق در لذت شدم؛ اون هم با وجود اینکه معمولاً من از فیلمهایی با صحنه های خشن، خیلی خوشم نمیاد، نه اینکه خودم رو لوس کنم و بخوام بگم "منم که حساس!"... کلاً تمایل چندانی به دیدن خشونتِ صرف ندارم؛ اما Kill Bill داستانش و شیوهء پردازشش فرق می‌کرد و برای من یکی از لطیف ترین فیلمهای ممکن بود... فیلمی که سی دقیقهء پایانی‌اش یکی از شاهکارترین پایان بندی های ممکن تو کل فیلم هایی بود که تا به حال دیده‌ام.

دیروز تو هیاهوی جوزدگی انتخاباتی حال حاضر، خیلی ها شاید از کنار خبر خودکشی دیوید کرادین بی تفاوت گذشتند، اما من نتونستم؛ نه اینکه طرفدار پر و پا قرص این هنرپیشه باشم، ولی تصور اینکه بشینم دوباره فیلم بی نظیر تارانتینو رو ببینم و بدونم که بیل واقعاً این بار توسط خودش کشته شده خیلی برام آزار دهنده خواهد بود.
بیل ِ "بیل را بکش"، بیل را کشت!

تبلیغ می‌کنیم ۲۳

خیلی طبیعی بود که این روزها تبدیل بشن به روزهای جوزدگی ناشی از هیجان انتخاباتی. ولی خب، ما از اونجایی که فکر می‌کنیم هر چیزی باید سر جای خودش باشه و در راستای اینکه ما چقدر باحالیم و این صوبتا، اعلام می‌کنیم که چند روزیه که با یک سریال جدید البته از نوع خنده دار و کمیک در حد و اندازه های فرندز آشنا شدیم که گیر آوردن و دیدنش رو به تمام ملت همیشه در صحنهء اینترنتی - دانلودی پیشنهاد می‌کنیم.
اسم این سریال هست How I Met Your Mother و داستان مردیه که توی سال ۲۰۳۰ میلادی برای بچه‌هاش، ماجرای آشنا شدنش رو با مادرشون تعریف می‌کنه.
فضای داستان و ماجراهای با مزه‌ای که برای این آدم و دوستانش اتفاق می‌افته توی نیویورک حال حاضر قرار داره و به جرات می‌تونم بگم که از همون قسمت اول، طوری من رو تحت تاثیر قرار داد که نتونستم تا یکی دو ساعت به کارهای دیگه‌ام برسم و نشستم به تماشا کردن چند قسمت اولش و البته کلی هم لعنت فرستادم به کسی که من رو با این سریال آشنا کرده بود (شما این کار رو نکنید!)؛ چیزی که مثلاً توی سریال محبوب فرندز که خودِ من یکی از طرفداران پر وپا قرصش هستم، برای من اتفاق نیافتاده بود و قسمت های اول فرندز یه کم برام خسته کننده به نظر می‌اومدند.

یکی از مهم ترین ویژگی های این مجموعه استفاده از عنصر غافلگیریه؛ طوری که گاهی اوقات یا تماشاچی ها یا خود شخصیت های اون اپیزود کلاً سر کار هستند و همین به جذابیت و بامزگی این سریال اضافه می‌کنه.
اگر دنبال این هستید که سریال بامزه‌ای گیر بیارید و یه کم فارغ از اتفاقات تراژیک روزمرّه و جوگیری های انتخاباتی حال حاضر بشینید و چند ساعتی بخندید، بهترین گزینه همین سریاله که برعکس نمونه های دیگه‌ای مثل همون Friends یا Will &Grace سر و صداهای آزار دهندهء خندهء دیگران روی تصویرهای این مجموعه به مراتب کمتر و قابل تحمل تر هستند.

من چند سالمه؟

خیلی کم پیش اومده که به مسالهء سن و سال زیاده از حد فکر کنم و مثلاً بگم وای بیست و پنج سالم شد یا وای سی سالم شد یا...؛ به نظرم عرض زندگی‌ام اونقدر برام همیشه ارضا کننده بوده که به طولش خیلی کاری نداشته باشم.
البته الان مدتهاست دچار یه حس خوبی شدم و اونم اینه که حس میکنم حدود شش سال برگشتم عقب؛ یعنی انگار به جای اینکه تو سی و یک سالگی باشم، با تجربهء سی و یک سالگی دارم توی بیست و پنج سالگی‌ام زندگی می‌کنم؛ انگار آرزوی خیلی ها برای اینکه بتونند چند سال به عقب برگردند و یه سری از اشتباهاتشون رو درست کنند در مورد من اتفاق افتاده باشه.

شاید یکی البته بیاد و بگه "ولی واقعیت اینه که از نظر شناسنامه‌ای بالاخره سی و یک سالته"!‌ آره! دقیقاً درسته! برای من این چیزهای قراردادی اصولاً خیلی مهم نیستند، چون چیزی که من در درون خودم حس می‌کنم اهمیت خیلی بیشتری برام داره.
بعدش با خودم فکر می‌کنم و می‌بینم این همه درگیری های با سن و سال و پیر شدن و این حرفها، منشاء و منبعش چیه؟ یعنی چه چیزی باعث می‌شه که با خودمون درگیر بشیم که ای وای سی سالم شد و فلان و بهمان؟
به نظرم، اصلی ترین مساله‌ای که باعث می‌شه این دغدغه بوجود بیاد، اینه که حس می‌کنیم تو سراشیبی قرار گرفتیم و یک قدم به مرگ داریم نزدیک تر می‌شیم. گذشته از اینکه مرگ برای من کلاً حل شده است و از مردن ترسی ندارم (از چطور مردن چرا البته!)، ولی با خودم فکر می‌کنم که این مساله هم باز خیلی عجیبه؛ چون اگر کسی می‌دونست که دقیقاً کی قراره که بمیره، خب قضیه فرق می‌کرد؛ آدم می‌گفت بیا، الان فقط بیست سال یا ده سال یا دو ماه یا چهار روز واسه زندگی کردن و انجام دادن کارهایی که باید انجام بدی وقت داری! ولی وقتی آدم حتا نمی‌دونه کی قراره با این زندگی ِ زمینی خداحافظی کنه، این نگرانی از گذر زمان چرا باید اصولاً انقدر مهم باشه که بیشتر از اینکه جسمش رو پیر کنه، روحش رو پیر کرده باشه؟

هواپیمای گم شده...

از دیروز تا حالا که خبر گم شدن هواپیمای ایرفرانس رو شنیدم عین این آدمهای بی وجدان، بدون اینکه به این فکر کنم که ۲۲۸ نفر توی اون هواپیما بوده‌اند و الان کلی آدم از اینور و اونور دنیا یحتمل نگرانشون هستند، مدام دارم به این فکر می‌کنم که بنجامین وقتی می‌خواسته جزیره رو جا به جا کنه، رفته طرفهای برزیل؛ یا شاید هم زمان دوباره قاطی کرده و دزموند خوابش برده و یادش رفته هر ۱۰۸ دقیقه یه بار اون دگمه هه رو فشار بده و باعث و بانی این تراژدی شده!

 

 

* اگر چیزی از این نوشته دستگیرتون نشد بد نیست لاست ببینید!

آزادی

بین خواننده‌ها و اونطوری که من دوست دارم صداشون کنم "خواننده-مولف"‌های ایتالیایی دو نفر همیشه جایگاهی دارند که قابل دسترسی نیست. یکی فابریتزیو ده‌آندره و یکی دیگه جورجو گابر که هر دوشون چند سالی هست که از دنیا رفته‌اند.
جورجو گابر یه موزیسین و خوانندهء صرف نبود؛ یه کمدین هم نبود؛ انسان عجیب و غریبی بود که بیشتر متن‌هاش گلایه از وضعیت نابسامان اجتماعی و سیاسی ایتالیا در زمان خودش بود... چه تو سالهای دور دههء هفتاد و چه تو سالهای پایانی زندگی‌اش.
یکی از کارهای معروف و محبوب گابر قطعهء کوتاهیه که به نام "آزادی" شناخته می‌شه که متن جالبی داره و بد نیست بیشتر از اینکه موسیقی‌اش رو بشنویم، متنش رو بخونیم.

 Giorgio Gaber - La Libertà


آزادی
می‌خواهم آزاد باشم، آزاد مانند یک انسان
می‌خواهم مانند یک انسان آزاد باشم.

مانند انسانی که هم‌اکنون متولد شده و طبیعت را در مقابل خود می‌بیند
و داخل جنگلی قدم می‌زند، خوشحال از ماجراجویی
همواره آزاد و سر زنده، مانند حیوانی در حال عشقبازی
از خود بی‌خود مانند انسانی که از آزادی‌اش خشنود است.

آزادی در بالای درخت ایستادن نیست
حتا پرواز یک خرمگس هم نیست
آزادی یک فضای خالی نیست
آزادی در دخالت داشتن است.

می‌خواهم آزاد باشم، آزاد مانند یک انسان
مانند انسانی که نیاز به جایگاهی با خیالات شخصی‌اش دارد
که این جایگاه را تنها در دموکراسی‌اش می‌یابد
که حق انتخاب دارد و زندگی‌اش به وکالت دادن به دیگران خلاصه می‌شود
که آزادی جدیدش را در حکومت دیگران پیدا کرده است.

آزادی در بالای درخت ایستادن نیست
حتا داشتن یک عقیده هم نیست 
آزادی یک فضای خالی نیست
آزادی در دخالت داشتن است.

آزادی در بالای درخت ایستادن نیست
حتا پرواز یک خرمگس هم نیست
آزادی یک فضای خالی نیست
آزادی در دخالت داشتن است.

می‌خواهم آزاد باشم، آزاد مانند یک انسان
مانند انسان تکامل یافته که به زرنگی‌اش می‌نازد
که طبیعت را با قدرت بی چون و چرای علم به چالش می‌کشد
مجذوب از دستیابی به جهان بی انتها
و مطمئن از اینکه قدرت تفکر تنها شیوهء آزادی است.

آزادی در بالای درخت ایستادن نیست
حتا یک ژست یا اختراع هم نیست
آزادی یک فضای خالی نیست
آزادی در دخالت داشتن است.

آزادی در بالای درخت ایستادن نیست
حتا پرواز یک خرمگس هم نیست
آزادی یک فضای خالی نیست
آزادی در دخالت داشتن است.

متن به زبان ایتالیایی

نامه نگاری ها ۸

.....
کل راه برگشت رو به موسیقی فیلم
talk to her گوش کردم و دیوانه شدم و آروم شدم و بغض کردم و دلم برات تنگ شد که نیستی تا با من از دیدن منظره های زیبای راه برگشت و دم غروب خورشید لذت ببری... نبودی که با هم به بازی رنگ های سبز و زرد دشت های بین شهری نگاه کنیم و والس حرکت برگها رو کنار پنجرهء قطاری که آروم آروم داشت ما رو با خودش می‌برد تماشا کنیم تا یادمون بیاد چقدر گاهی اوقات زندگی با همین چیزهای به ظاهر معمولی و پیش پا افتاده اش حرف برای گفتن داره و چقدر می‌تونه به لحظه هامون عمق بده... طوری که هر ثانیه مثل یک قرنِ پُر از راز و رمز بگذره و به خودت بیای و ببینی چقدر هنوز چیز هست که باید ببینی و بشنوی و یاد بگیری.... اینکه چقدر هنوز زنده ای
....

کامنت گذاران

یعنی بعضیا میان و وبلاگت رو می‌خونند و برای اولین بار کامنت خوشگلی هم می‌ذارند طوری که آدم وسوسه می‌شه بره و سری به وبلاگ این آدم ناشناخته بزنه؛
ولی آخ که اون آخر کار میان و می‌نویسند "من هم به روزم. سر بزن خوشحالم می‌کنی"!
.....

لینک هفته ۹

این روزها همه از انتخابات حرف می‌زنند. شما چطور؟
به هر حال هر کسی ایده و نظر خودش رو داره و برای خودش هم محترمه! دور و بری های من دیگه فکر کنم در جریان باشند که دیدگاه من در این رابطه چیه؛ پس نمی‌خوام خیلی وارد این بحث بشم چون اصولاً آدم سیاسی‌یی نیستم و خیلی هم جو زده نیستم.
خیلی دوست داشتم در این باره بنویسم اما نگین عزیز تو این یادداشتتش به بهترین شکل ممکن ایده هاش رو نوشته که تا حد بسیار زیادی با ایده های من همخوانی داره.

بد نیست یادداشت زیبای نگین رو فارغ از هرگونه جهت گیری سیاسی و عقیدتی بخونید.

نامه به خدا ۲

خدای عزیز و نسبتاً محترم،
از اونجایی که شما خدای خیلی خوبی هستید و حرف من رو گوش کردید و هوای اینجا رو کمی تا قسمتی خنک همراه با بادهای بهاری نموده اید و در راستای اینکه من اصولاً بچه پر رو هستم و در درازای اینکه خودت ما انسانها رو طوری آفریدی که انقدر زیاده خواه باشیم و قناعت رو یادمون ندادی و این صوبتا، خلاصه که در درجهء اول می‌خواستم از شما به عنوان یک عدد خدای مهربون تشکر کنم و در درجهء دوم ازت بخوام یه آدمی رو پیداکنی که پولدار باشه، مهربون باشه و انقدر دیوانه باشه که حاضر بشه به من پول بده تا من کارهام رو اجرا و ضبط کنم و این استعداد گهربارم از بین نره یه وخ همچین هُلُپی!
اگر می‌شه حتماً یه آقای جنتلمن باشه... چون اگر خانوم باشه در مقابل کمک نقدی‌یی که بهم می‌کنه شاید انتظار کمک جنسی ازم داشته باشه که اون موقع من حوصلهء در افتادن با سرکار خانوم دخترک رو ندارم!
در ضمن،
با اینکه پیشاپیش از زحمات شما خدای خوب و مهربون کمال تشکر و قدردانی رو دارم (چه جمله بندی‌یی!) عرض می‌کنم که بنده خودم در جریان این مطلب هستم که پیدا کردن همچین آدم دیوانه‌ای خیلی سخت تر از اونیه که فکرش رو بکنیم و شما یحتمل ترجیح می‌دی راه قدس رو اول آزاد کنی! اینه که لطف کن و تا وقتی همچین آدمی رو پیدا می‌کنی، یه هفت هشت میلیون یورو برام همچین ییهویی بفرست تا من انقدر به شمایی که انقدر خوب خدایی می‌کنی هی گیر ندم!

باز هم از حسن توجه شما بسیار سپاسگزارم و بی‌صبرانه منتظر یکی از فرشته‌های شما هستم تا مبلغ ذکر شده یا اون دیوانهءیاد شده رو به بنده دلیوری کنه!

یک عدد مداد و کللی هذیون!

یادته رفیق؟
این مداد استدلره که الان کنار دستمه رو یادته با هم خریدیم؟ از شهر کتاب نیاوران؟ هم من یکیش رو خریدم و هم تو عین همین مداده رو؟ بعدش کلی به جونت نق زدم که من اگر بمیرم هم تفاوت این نوک های هاش بی و اینا رو نخواهم فهمید و انقدر گیر دادم بهت تا خودت بالاخره یکی از اون بسته های نوک رو برام انتخاب کردی؟

یادت هست؟
آها.... الان باهاس بهت بگم که وسط این درس و امتحانات و این صوبتا، این مداده شده آیینهء دق بنده! چون عین اینایی که به مازوخیسم حاد از نوع گاما دچار هستند گذاشتمش کنار دستم روی میز و از اون طرف هی چاکون باخ رو گوش می‌دم و هی با خودم می‌گم بی‌خیال درس و امتحان، بزن بریم به نوشتن موسیقی جدید، به خلق کردن، به آفرینش، به کشف کردن صداهای جدید، به پیدا کردن ملودی‌هایی که همیشه وجود داشته‌اند اما فقط تو می‌تونی روی کاغذ ترجمه‌اش کنی!!
وخ، به قول خودت، همچین دلم می‌خواد همهء این کتابا و جزوه ها رو پرت کنم بیرون و جا رو باز کنم واسه اون کاغذ گنده هایی که پره از خط حامل و بشینم به نوشتن و نوشتن....
آره خب دیگه؛
نگران نباش،
من عادت دارم به اینکه هیچوقت تو زندگی‌ام مطابق اون چیزی که قرار بوده پیش نرم؛ همیشه وقتی باید این کار رو می‌کردم رفتم سراغ یه موضوع دیگه و وقتی باید به اون موضوعه می‌پرداختم سر از جای دیگه‌ای درآوردم.... اینه که اصولاً همیشه خارج از قاعده بودم در حالی که همه فکر می‌کنند من قاعده‌مند ترین و منظم ترین و نرمال ترین انسانی هستم که شناخته‌اند...
ها ها ها ...
اینجا من می‌خندم!
هنرپیشهء خوبی‌ام لابد... نه؟ گولشون زدم!
گولتون زدم!!
ها ها ها...

نه رفیق!
باور کن مست نیستم... صبح ساعت ۸ کی مست می‌کنه آخه؟
همه‌اش تقصیر این مداده است که اون روز با هم تو شهرکتاب نیاوران خریدیم. اینکه گذاشتمش کنار دستم تا هی ببینمش و یادم باشه که همیشه جریان جای دیگه‌ای بوده و من جای دیگه. انگار که جسمم رشد کرده و عقلم یه کم تاخیر داشته! الکی نیست داداشم می‌گه عقب افتاده‌ای... به هر حال اون بهتر از هر کسی با حیوونا سر و کار داشته و خب من رو لابد بهتر می‌فهمه!!

خلاصه که رفیق،
یادش به خیر اون مداده انگار....
کی می‌شه روزی بیاد که بگم "یادش به خیر اون کتابا و جزوه ها..."

نامه به خدا ۱

خدای عزیز و محترم،
من خودم می‌دونم که حسابی دارم غر می‌زنم و همیشه انسانی غرغرو و اعصاب خورد کن بوده‌ام. ‌خوب می‌دونم که توی این سی و یک سال زندگی، حسابی اعصابت رو ریخته‌ام بهم و حسابی هی نق زدم به جونت و از هر چیز کوچیکی که مطابق میلم نبوده هی نالان بودم و هی گیر دادم که چرا باهاس این ریختی باشه و اینا و خب تو هم نود درصد مواقع به حرفهام گوش دادی و خدای خوب و منطقی‌یی بودی و همیشه حرف آدم سرت می‌شد!
می‌دونم که همین چند وقت پیش هی گیر می‌دادم که چرا اینجا انقدر سرده و بارون میاد هی و اینا... خودم خوب یادمه که آرزو می‌کردم هوا آفتابی بشه تا بریم با رفقا تو اون کافه‌هه که سر نبش اون خیابون باریکه است که می‌رسه به کلیسای شهر بشینیم و قهوه بخوریم و یه کم از هوای آفتابی لذت ببریم. خوب یادم میاد همهء اینا رو!
خب؟
ولی یه چیزی این وسط مسط‌ ها اتفاق افتاد که آدم نمی‌تونه همچین بهش بی تفاوت باشه؛ درسته که ما خواستیم یه کم این هوا وضعش بهتر بشه، اما نه دیگه یهو انقدر بهتر بشه که سر یه هفته از ماکزیمم ۱۶ درجه برسیم به ۳۶ درجه که خداجون! حالا اگر هم می‌خوای لطف کنی، جون عزیزت خورد خورد این کار رو انجام بده تا ما یه کمی همچین آمادگی داشته باشیم از قبل. آخه این چه معنی داره که یهو اول خرداد بیای دمای هوا رو ببری اونقدر بالا و درجهء رطوبتش رو هم تنظیم کنی روی هشتاد و پنج درصد؟ نمی‌گی ما امکان داره اینجا یهو دور از یار و دیار ریق رحمت رو با یه سکتهء ملس همچین سر بکشیم آخه؟

بعدش خدا جون،
درسته که من هی گیر می‌دادم و می‌گفتم هوا سرده و اینا ولی یادت نیست من وقتی هوا گرم بشه همین دو زار منطقی که تو وجودم به ودیعه گذاشتی رو هم بی‌خیال می‌شم و امکان داره اونوقت یه جنگ جهانی راه بیافته؟
خدا جون، من از همین الان رسماً و کتباً ازت می‌خوام که دمای هوای اینجا رو پایین بیاری تا خدای نکرده یه وقت من مجبور نشم پته‌هات رو بریزم رو آب... این نامه‌هه رو هم اینجا تو ملاء عام سرش رو گشاد کردم تا بدونی شوخی نمی‌کنم.

امضاء
بندهء غرغروی نق‌نقوی حضرت عالی. 

پارادوکس که می‌گن...

چند روزیه که هم سرم شلوغه و هم خیلی حوصله و اعصاب درست و حسابی ندارم؛ اینه که نمی‌خواستم بیام سراغ نوشتن؛ چند وقتیه که می‌خوام کمتر حرف بزنم و بیشتر ببینم، البته منظور از دیدن در جملهء فوق چیزیه تو مایه های شنیدن، خوندن و ...!!!

ولی خب آدم گاهی اوقات اشتباهاتی می‌کنه و مثلاً می‌شینه به خوندنِ روزنامه‌ها و خب گاهی اوقات هم حرف بعضیا رو که می‌خونه اصولاً نمی‌تونه آروم بگیره! یعنی بعضیا یه سری اراجیف رو همچین پشت هم ردیف می‌کنند و تحویل آدم می‌دن که دیگه آدمیزاد روزهء سکوت و این مزخرفات یادش می‌ره و نمی‌تونه ساکت بشینه.
یه آقایی به اسم افشار که اساساً خیلی مهم نیست چکاره است وقتی دیده سازمان ملل ایران رو کشوری با میزان شادی پایین قلمداد کرده برگشته گفته "تحقيقات نشان داده است مجالس عزاداري ما در کاهش آلام دروني و ايجاد نشاط مردمي و معنوي تاثير زيادي دارد."!!
الان نمی‌خوام وارد بحث های مربوط به کاتارسیس و تراژدی در یونان باستان و این حرفها بشم اما آخه این چه توجیهیه که بعضیا ارائه می‌دن؟ البته ایشون یه سری حرف راجع به برنامه های تلویزیونی و اینا هم زد که خب با توجه به اینکه اصولاً مجلس عزاداری باعث شادی و نشاط در مردم ایران می‌شه من یه سری طرح تلویزیونی برای تقویت یه سری چیزهای دیگه در میان مردم عزیز کشور عزیزتر از جان پیشنهاد می‌کنم:

- برای تشویق مردم به ورزش و تحرک پیشنهاد می‌کنم از سخنرانی های دکتر سروش یا الهی قمشه‌ای استفاده بشه و لا به لاش هم یکی دو تا تصویر از گیگیلی ِ کلاه قرمزی و مخمل ِ خونهء مادربزرگه نشون داده بشه.

- برای تقویت آرامش روانی و سلامت اخلاقی پیشنهاد می‌شه از فیلم هایی با مضمون قتل و جنایت و خشونت و ... استفاده بشه تا مردم بفهمند چقدر این چیزا اخ و پیف هستند.

- به جای پخش کردن نماز جمعه، پیشنهاد می‌شه از سخنرانی پاپ در روزهای یکشنبه استفاده بشه.

- برای ارضای حس زیبایی شناسی موسیقایی و ادبی پیشنهاد می‌شه آب بیشتری به برنامه های سهیل محمودی و علیرضا افتخاری بسته بشه.

- برای اینکه نشون بدیم در صنعت فیلم و سریال تلویزیونی چقدر پیشرفته هستیم پیشنهاد می‌شه سریال های "یونس پیامبر"، "نوح و کشتی نجات"، "جرجیس"، و "حضرت سلیمان و ران ملخ" هم ساخته شوند.

- و در آخر، برای اینکه میرحسین تو انتخابات پیرزو بشه، به شدت پیشنهاد می‌شه که از دستاوردهای دولت و اقدامات احمدی نژاد بیشتر صحبت بشه. اصولاً نشون دادن هر فریم از صورت مهرورز خان خود به خود یه رای به آرای جناح مقابل تزریق می‌کنه!