خیلی کم پیش اومده که به مسالهء سن و سال زیاده از حد فکر کنم و مثلاً بگم وای بیست و پنج سالم شد یا وای سی سالم شد یا...؛ به نظرم عرض زندگی‌ام اونقدر برام همیشه ارضا کننده بوده که به طولش خیلی کاری نداشته باشم.
البته الان مدتهاست دچار یه حس خوبی شدم و اونم اینه که حس میکنم حدود شش سال برگشتم عقب؛ یعنی انگار به جای اینکه تو سی و یک سالگی باشم، با تجربهء سی و یک سالگی دارم توی بیست و پنج سالگی‌ام زندگی می‌کنم؛ انگار آرزوی خیلی ها برای اینکه بتونند چند سال به عقب برگردند و یه سری از اشتباهاتشون رو درست کنند در مورد من اتفاق افتاده باشه.

شاید یکی البته بیاد و بگه "ولی واقعیت اینه که از نظر شناسنامه‌ای بالاخره سی و یک سالته"!‌ آره! دقیقاً درسته! برای من این چیزهای قراردادی اصولاً خیلی مهم نیستند، چون چیزی که من در درون خودم حس می‌کنم اهمیت خیلی بیشتری برام داره.
بعدش با خودم فکر می‌کنم و می‌بینم این همه درگیری های با سن و سال و پیر شدن و این حرفها، منشاء و منبعش چیه؟ یعنی چه چیزی باعث می‌شه که با خودمون درگیر بشیم که ای وای سی سالم شد و فلان و بهمان؟
به نظرم، اصلی ترین مساله‌ای که باعث می‌شه این دغدغه بوجود بیاد، اینه که حس می‌کنیم تو سراشیبی قرار گرفتیم و یک قدم به مرگ داریم نزدیک تر می‌شیم. گذشته از اینکه مرگ برای من کلاً حل شده است و از مردن ترسی ندارم (از چطور مردن چرا البته!)، ولی با خودم فکر می‌کنم که این مساله هم باز خیلی عجیبه؛ چون اگر کسی می‌دونست که دقیقاً کی قراره که بمیره، خب قضیه فرق می‌کرد؛ آدم می‌گفت بیا، الان فقط بیست سال یا ده سال یا دو ماه یا چهار روز واسه زندگی کردن و انجام دادن کارهایی که باید انجام بدی وقت داری! ولی وقتی آدم حتا نمی‌دونه کی قراره با این زندگی ِ زمینی خداحافظی کنه، این نگرانی از گذر زمان چرا باید اصولاً انقدر مهم باشه که بیشتر از اینکه جسمش رو پیر کنه، روحش رو پیر کرده باشه؟