.....
کل راه برگشت رو به موسیقی فیلم
talk to her گوش کردم و دیوانه شدم و آروم شدم و بغض کردم و دلم برات تنگ شد که نیستی تا با من از دیدن منظره های زیبای راه برگشت و دم غروب خورشید لذت ببری... نبودی که با هم به بازی رنگ های سبز و زرد دشت های بین شهری نگاه کنیم و والس حرکت برگها رو کنار پنجرهء قطاری که آروم آروم داشت ما رو با خودش می‌برد تماشا کنیم تا یادمون بیاد چقدر گاهی اوقات زندگی با همین چیزهای به ظاهر معمولی و پیش پا افتاده اش حرف برای گفتن داره و چقدر می‌تونه به لحظه هامون عمق بده... طوری که هر ثانیه مثل یک قرنِ پُر از راز و رمز بگذره و به خودت بیای و ببینی چقدر هنوز چیز هست که باید ببینی و بشنوی و یاد بگیری.... اینکه چقدر هنوز زنده ای
....