دلتنگیهای یک شب یلدای برفی...
در بهت عجیبی گیر کرده بودم و از آن اتاق صدایم میزدند برای حاضر شدن سر تمرین و شنیدن آخرین تغییراتِ کار؛ هر چهار نفرشان آرشه به دست منتظر من بودند. لحظهای بیشتر نگذشت که حس کردم افتادهام داخل چاهی که انگار پایانی برایش نمیتوان متصور شد و تنها سقوط بود و سقوط بود و سقوط در بی پایانی ِ یک خلاء: من کجا بودم؟ اینها چه کسانی هستند؟ آنهایی که آن همه دورند پس چرا انقدر نزدیکاند؟
این چهار نفر در زمانی به مدت کمتر از یک ثانیه برایم آنقدر غریبه بودند که نمیتوانستم تصور کنم جلویشان ایستادهام و داریم با زبانی که زبان هیچکداممان نیست با هم حرف میزنیم: یک ارمنی، یک روس، یک صرب، یک ایتالیایی و یک ایرانی.
افتاده بودم داخل چاهی که مرا وصل میکرد به خاطرات با هم بودنهایی که بیشتر از یک سال است خبری ازشان نیست؛ خاطراتی که همان دیروزش با دیدن عکسها و خواندن نوشتههای قدیمی زنده شده بودند - طنز سرنوشت! - و بغضی که خیال شکسته شدن نداشت.
نمیتوانستم در آن اتاق بمانم؛ گفتم کار را ادامه دهند و آداجوی باربر را تمرین کنند تا حالم بهتر شود؛ نشستم روی مبل و آرشهها شروع کردند به نواختن یکی از غمگینترین و نوستالژیکترین موسیقیهای ممکن؛ - طنز سرنوشت -.
نمیتوانستم؛ نباید گریهام را میدیدند؛ حرفهای نبود. از اتاق آمدم بیرون؛ به نواختن ادامه میدادند که از اتاق آمدم بیرون. باید تلفن میزدم. باید با آرتمیس حرف میزدم؛ باید صدای سولماز را میشنیدم؛ باید بودن امیرحسین و علی کاظ را حس میکردم.
بازی بدی است این دور شدنها و نبودنها در جایی که باید میبودی و نیستی و در جایی که هستی و باید باشی. حس بدی است که تنها ناظر باشی و در عین حال مطمئن باشی از اینکه این جبر زندگی است که باید بپذیریاش و حواست باشد که هیچ چیز شاید ابدی نباشد و در عین حال هر چیزی شاید ابدی باشد. پارادوکس عجیبی است که روزهایت را یکی پس از دیگری میسازد و جلو میروی بدون اینکه به عاقبت خاطرات گذشته و اتفاقات آینده بیاندیشی؛ بدون اینکه بدانی کجای ترازوی زمان را درست نگه نداشتهای که دایم یک طرفش پایین است و طرف دیگر بالا و حتا نتوانی ارزش قائل شوی برای سبکی یا سنگینی تحمل ناپذیری که روز به روز تو را به سمت آن پایان ترسناک حرکت میدهد.
آداجوی باربر تمام شده بود؛ تمرین تمام شده بود؛ بطری شراب قرمز تمام شده بود؛ اما بغض من هنوز تمام نشده...