کریسمس هم از اون روزاست که تو خاک غربت انگار گرد مُرده پاشونده شده!

صبح زود از خواب بیدار شدم؛ با صدای اذان... باور کردنی نیست ولی خواب دیدم که از خواب بیدار شدم و صدای اذان موذن زادهء اردبیلی داره از مسجد نزدیک خونه‌مون میاد و من چشمام رو می‌بندم و دوباره ولو می‌شم رو تخت... البته به اشهد نرسیده واقعنی از خواب می‌پرم و جز صدای بارون چیزی به گوشم نمی‌رسه!

خلاصه که پارادوکس* جالبی وجود داره! کریسمس و اذان موذن زاده... مهمونی نهار تو خونهء یکی از دوستان و هزارتا کار ننوشته و نگرانی از اجرا و به موقع حاضر نشدن کارها... امروز هم باید کار کنم.


*خدا پدر و مادر اون کسی که این کلمه رو اختراع (!) کرد بیامرزه! دقت کردین من چقدر از این پارادوکس خان استفاده می‌کنم؟