یک بعداز ظهر کشدار جمعه...
روی مبل نشسته بودم؛ از آن لحظههای پیش از اتفاق یا پیش از تصمیم یا پیش از عمل یا هر چه دوست دارید اسمش را بگذارید! خلاصه پیش از اینکه عزمم را برای دوباره نوشتن و تجدید نظر کردن روی یکی از کارهای نسبتاً قدیمیام جزم کنم، روی مبل لم داده بودم و داشتم جوانب کار را بررسی میکردم؛ به اینکه آیا کلاً سازبندیها را تغییر بدهم یا از متن اصلی کار کم کنم یا به شعر اضافه کنم و خلاصه این وسوسهها و دلشورههای پیش از نوشتن.
بیخیال خودم را روی مبل کش دادم و سرم را به عقب بردم و چشمم به دیوان حافظ در کتابخانهء پشت سرم افتاد. باید دوباره حافظ را زیر و رو کنم؟ به تکهبیتهای جدیدی احتیاج خواهم داشت؟ یا آن چند بیتی که همان چهار پنج سال پیش انتخاب کرده بودم کفایت میکنند؟
کتاب را برداشتم و بی اختیار و بدون هیچ دلیلی بازش کردم؛ وقتی کاری را در کمال بیخیالی و بیدلیلی انجام میدهی، همیشه باید منتظر یک جواب غیرقابل تصور باشی؛ این شعر آمده بود:
درآ که در دلِ خسته توان درآید باز بیا که در تن ِ مُرده روان درآید باز
بیا که فُرقتِ تو چشم من چنان دربست که فتح باب وصالت مگر گشاید باز
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۰/۱۸ ساعت 19:55 توسط امیر
|