تاملات نابهنگام ۲
خلق کردن به
عاشق شدن میماند! حس کردن ِ اینکه باید بنویسی، انگار نگاهی است که آتش میزند
وجودت را و میدانی چه عظمتی در راه است برایت. میدانی که سخت است و دلنشین؛ که
دلتنگی دارد و رمز و راز؛ که آتش میزندت در اوج سرما؛ حساش میکنی و میدانی
ارزشش را و قدر مینهی رنجات را و یاد میگیری صبور باشی و شکیبا؛ یاد میگیری که
بر بیپرواییهایت باید انگار تازیانهای فرود آوری تا به موقع، سخن بگویی و بی
موقع حرکتی نکنی که پشیمانی برایت به ارمغان آورد.
میخواهی زمین و زمان را تکان دهی؛ میخواهی طرحی نو دراندازی و میدانی از پس این
آتش سوزان، زمهریر دلتنگی و مالیخولیای بیدلیل است که گاه و بیگاه به سراغت میآید
از سر صله رحم. میدانی که شاید سرد شوی اما ته دلت روشن است به نشان آفتابی که با
بهار خواهد آمد و خواهد ماند و بشارتت میدهد به جلو رفتن.
آری!
خلق کردن به عاشق شدن میماند و هرچه بیشتر از حسات مطمئن باشی، صبر کردن برایاش
در اوج خودآزاری، لذتبخشتر میشود.