تازه از خواب بیدار شدم؛ ظهر رسیدم به خانه و تمام بعدازظهر را خواب بودم. گفتم بیایم و از دیشب بنویسم ولی وقتی صفحهء میل‌باکسم را باز کردم و خبر دست.گیر شدنِ بهرنگ و کیوان را خواندم خستگی این چند روز کار به تنم ماند. 

تمام وجودم پر از خشم و نفرت شده و نمی‌إانم چه زمانی دوباره می‌توان از خوشی‌های ریز و درشت زندگی نوشت. با بهرنگ تنکابنی و کیوان فرزین پارسال تابستان آشنا شدم و در دفتر فرهنگ و آهنگ هر از چندگاهی با هم می‌نشستیم به گپ زدن و صحبت کردن دربارهء مشکلات موسیقی (بخوانید فرهنگ) در ایران. با آروین صداقت‌کیش هم همان روزها آشنا شدم و یک بار هم مریم عزیز را آنجا ملاقات کردم. جمع صمیمی و دوستانه‌ای بود که هنوز به نبودن در آن جمع حسادت می‌کنم؛ از روزی که آروین را در خیابان گرفته‌اند دلم شور می‌زد و دایم به اتفاقات بدتر فکر می‌کردم و در عین حال به خودم می‌گفتم بگذارمش پای استرس‌ها و بی‌خبری‌های مُدامِ این روزها ولی امروز...

فقط می‌توانم دعا کنم که هرچه زودتر آزاد بشوند. واقعاً نمی‌دانم به چه چیزی فکر کنم؛
تمام خستگی این چند روز به تنم ماند....