هذیان های یک ذهن درگیر
میدونی عزیزکم؟
همیشه وقتی میخوای یه پدیده رو توی یه زمان خاص ثبت کنی به اشتباه میافتی!
دقیقاً این حس ثبت کردن و ماندگار شدن در تضاد با جاودانگیه. یعنی یه جورایی باید بیخیالش بشی تا ثبت بشی!
میدونم دارم شر و ور میگم ...
ولی وقتی به این قاب نارنجی نگاه میکنم و اون دو نفری که بینندههای عکس رو به لبخندی مهمون میکنند پُر از شادی و مالیخولیا، پُر از زیبایی و نوستالژی، پُر از صداقت و دلتنگی، درک میکنم که گاهی اوقات زمان با ما کاری میکنه که به این آسونی ها نمیشه درکش کرد یا بیانش کرد یا توی یه قالب خاص درش آورد!
همیشه وقتی میخوای یه پدیده رو توی یه زمان خاص ثبت کنی به اشتباه میافتی!
دقیقاً این حس ثبت کردن و ماندگار شدن در تضاد با جاودانگیه. یعنی یه جورایی باید بیخیالش بشی تا ثبت بشی!
میدونم دارم شر و ور میگم ...
ولی وقتی به این قاب نارنجی نگاه میکنم و اون دو نفری که بینندههای عکس رو به لبخندی مهمون میکنند پُر از شادی و مالیخولیا، پُر از زیبایی و نوستالژی، پُر از صداقت و دلتنگی، درک میکنم که گاهی اوقات زمان با ما کاری میکنه که به این آسونی ها نمیشه درکش کرد یا بیانش کرد یا توی یه قالب خاص درش آورد!
آدم نمیتونه زمان حال رو زندگی کنه. چون آگاهی به زنده بودن در زمان حال مساویه با عدم درک صحیح از واقعیاتی که پیرامونمون دارند اتفاق میافتند.
اصلاً این فعل بایستن رو باید انداخت دور و تبدیل شد به نیستی و نبودی که در واقع چیزی نیست جز همراه شدن با زمان و درک واقعی اتفاقاتی که برامون میافتند. نیستی و نابودی اینجاست که معنیاش میشه حیات جاودانه؛ میشه اصلاً انگار خود زندگی!
عزیزکم،
عاشق بودن رهایی از زمان رو طلب میکنه!
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۱۱/۲۹ ساعت 8:27 توسط امیر
|