دانشگاه موزیکولوژی و امتحان شیمی!
البته خب؛ از اونجایی که به هر حال اینجا ایتالیاست و از خیلی جهات نه تنها مردمانش شبیه به ما ایرانیان عزیز هستند، که حتا دولتمردان و سیاستگذارانشون هم خیلی به نمونههای وطنی شبیهاند اینجور اتفاق ها میتونه حتا نُرمال هم باشه و صدای هیچ احدی هم در نمیاد!! گاهی اوقات حرف یکی از دوستانم یادم میاد که میگفت ایتالیای ما بیشتر از اینکه جنوب اروپا درنظر گرفته بشه، بخشی از شمال آفریقا به حساب میآد!
اینه که به هر حال ما باید به طور اجباری این یه واحد رو بگذرونیم و من بالاخره بعد از ۶ سال اینور و اونور کردن امتحانا و رفتن به دانشگاه و غیبت از دانشگاه و زور و التماس و قهر و آشتی رضایت دادم که هفتهء پیش این امتحان عزیز رو که این اواخر برام تبدیل شده بود به یه کابوس سریالی پاس کنم و برای همین نشستم به خوندن شیمی!!! اون هم چه شیمییی! خب به هر حال اینجا وقتی درسی میخونی، تمام واژههای تخصصی ِ به کار گرفته شده توش رو باید بدونی و به مرور زمان یاد میگیری؛ درگیر شدن با اون همه اصطلاحات اعصاب خورد کن و واژههای تخصصی شیمی آلی و معدنی دیگه عملاً حکم این رو داره که دوباره از نو بشینی به خوندن زبان ایتالیایی طوری که من تو هفتهء قبل به اندازهء کل این چند سالی که تو ایتالیا زندگی کردم، به دیکشنری مراجعه میکردم!!
شاید باورنکردنی باشه ولی من حاضرم ۶ بار امتحان تاریخ فلسفه یا زیبایی شناسی موسیقی یا تاریخ موسیقی رنسانس (باور کنید که به دلیل حضور یک عجوزهء ساحره به عنوان استاد، سخت ترین درس این دانشگاه به حساب میاد!)، رو پاس کنم اما یک بار هم نشینم به سیاه کردن ورق های امتحانی با سوال های احمقانهای دربارهء قانون اتمی این یا اون شیمیدان نسبتاً محترم! نه اینکه مشکلی با شیمیدان ها داشته باشم؛ مساله اینه که اون بعد ایدهآلیستی و افلاتونی که متاسفانه در وجود من یه کمی زیادی یافت میشه، اینجور مواقع بدجوری بیرون میزنه! یعنی مثلاً وسط حفظ کردن اطلاعات مربوط به جدول تناوبی و مندلیف یهو با خودم میگم "چرا ما باید شیمی بخونیم؟ چرا من الان باید وقتم رو هدر بدم و بشینم به خوندن درسی که هیچ ربطی به کار و حیطهء آموزشیام نداره؟ مگه از اونایی که مهندسی شیمی یا مکانیک میخونند امتحان آنالیز موسیقی گرفته میشه؟ مگه برادر من که دامپزشکی خونده همزمان با پاس کردن واحدهای آناتومی و میکروبیولوژی نشسته چهار خط، نه، همهش چهار خط از اولین سمفونی بتهوون رو آنالیز کنه؟ پس چرا ما باید این خزعبلات رو بخونیم؟" البته من احترام زیادی برای شیمیدانان عزیز قائل هستم ولی فکر میکنم اگر اونا هم تو موقعیت من قرار میگرفتند خواهر و مادر موتسارت و باخ و شوبرت الان توی قبر در حال لرزیدن و غیره بودند احیاناً!
این شد که به هر حال پاس کردن این تک واحد، اون هم با کمترین نمرهای که تو دانشگاه گرفتم، برام تبدیل شد به فتح اورست! طوری که امروز وقتی داشتم با دیدگاههای بزرگترین فیلسوفهای دنیا دربارهء موسیقی و هنر و به طور کل مفاهیم اصلی زیبایی شناسی از یونان باستان بگیرید تا کانت و هگل و کییر کهگور و نیچه و آدورنو کلنجار میرفتم و حس میکردم دارم حسابی این حرفها رو با هم قاطی میکنم و یه لحظه اون حس ناامیدی وجودی و دائمی به سراغم میومد که این امتحان خیلی سخت تر از اونیه که بتونی به این راحتیها بگذرونیش، یک لحظه توقف میکردم و میایستادم و به چند روز قبل نگاه میکردم و لبخندی میزدم و با خودم میگفتم "اگر اون امتحان لعنتی رو با یه جزوهء ۶۰ صفحهای تونستی پاس کنی، مطمئن باش این امتحان با ۵ تا کتاب ۴۰۰ صفحهای در برابرش هیچی نیست!!
گاهی اوقات انگار زندگی با یه سری اتفاقاتِ ساده و احمقانه و خندهدار به آدم میخواد چیزهای نو و تازهای یاد بده که تو دکون هیچ عطاری نمیتونی پیداشون کنی و وقتی برای دیگران هم تعریف میکنی بهت میخندند که "برو بابا حال نداری؛ آخه ۶۰ صفحه شیمی خوندن که در برابر دو هزار و خوردهای فلسفه و زیبایی شناسی خوندن که کاری نداره! تو هم ما رو گرفتی ها..."!
البه این خانوم حرف جالبی میزد و وقتی این قضیه رو براش تعریف کردم، بهم گفت: خب خیلی هم بد نیست! احتمالاً اونایی که تصمیم گرفتند براتون شیمی بگذارند، دیده بودن که به شما هنری ها خیلی زیادی همچین داره خوش میگذره، این شد که با خودشون فکر کردند بد نیست یه کمی هم حالتون رو بگیرند که خدای نکرده رودل نکنید!
پُر بیراه هم نمیگفت انگار!!