یک شب داغ نیمهء تابستان
- اساماس هات رو توی دادگاه علیهت استفاده نمیکنم. مطمئن باش... بفرست که از آن شبهاست که بیدارم تا صبح.
- چرا تا صبح بیداری؟ کار یا شور زندگی؟ بغض یا لذت مستی؟ عشق یا فرار از جنون؟
- عشق...؟ممم... مگه میشه اعتماد کرد که عاشق شد؟ اطمینان که میکنی مست و لایعقل عاشق میشی و شور زندگی رو میفهمی... به جنون بیدارم.
- عاشق بودن اعتماد نمیخواد. آدم میتونه تو سکوت هم عاشق باشه... سخته ولی شُدنیه...
- اون محبّته. عاشق شدن عقبه داره، نوع آدمیزادش رو میگم، بازی و بالا و پایین و غصّه و خندهش مزّه میده... وگرنه چه فایده؟ این مازوخیسم میشه، نه عشق!
- شاید... شاید... تو منطقی و زمینی بهش نگاه میکنی، من رومانتیک. رومانتیسیزم هم که برادر مازوخیسمه... فکر کنم حق با توئه!
۲۱ مرداد ۱۳۸۷
به قول خودش وخ بیای بشینی یهو بدون هیچ دلیلی به ورق زدن اون دفترچهء نارنجی و نفهمی زمان چطور داره میگذره و تو همینطور نشستی و میخونی و میخونی و ... میخونی؛