گاهی اوقات یه چیزایی باید همون لحظه به زبون بیاد وگرنه انگار اثرش از بین می‌ره؛ یا لااقل کمرنگ می‌شه! عین همین که یهو تلفنت رو برداری بدون توجه به اینکه اونی که داری براش اس‌ام‌اس رو می‌فرستی مطمئناً دریافتش نمی‌کنه بنویسی و از حس و حالت براش بگی و دلت خوش باشه که خب به هر حال حرفت رو زدی!

گاهی اوقات هم بعضی از حرفها زمانی میان به سراغت که اصلاً وقتش نیست! هر چقدر هم حس و حالش خوب باشه و به شدت گفتنش حس بشه باز هم حداکثر می شه همین پُست الان که باید یکی دو ساعت پیش نوشته می‌شد، از توی کتابخونهء مرکزی شهر ولی خب نشد و موند و موند تا بعد از نهار و شکم سیری که انگار تمام حس و حالِ آدم رو رسماً می‌کُشه! (الکی نبود که موتزارت و شوبرت و امثالهم همه‌شون همیشه به نون شب‌شون محتاج بودند!! آدم وقتی شکمش خالیه انگار خلاقیتش صد برابر بهتر کار می‌کنه.)

و خب از اونجایی که همیشه وقت امتحان و درس، حس و حال آهنگسازی عین کک میافته به تنبونِ آدم، اینطوری می‌شه که آدم نمی‌دونه حالا باهاس به خوندن مطالب تئوریک ادامه بده یا بی‌خیال هرچی تاریخ موسیقی و زیبایی شناسی و فلان و بهمانه بشه و چشمهاش رو ببنده و صدای ملودی‌یی رو بشنوه که مدتهاست توی گوشش داره می‌چرخه و مثنوی حافظ رو می‌خونه و اون بغض لعنتی فراموش شده رو میاره به سراغش که
مگر خضر مبارک‌پی تواند                 که این تنها بدان تنها رساند