زمانی که زمانش نیست...
گاهی اوقات هم بعضی از حرفها زمانی میان به سراغت که اصلاً وقتش نیست! هر چقدر هم حس و حالش خوب باشه و به شدت گفتنش حس بشه باز هم حداکثر می شه همین پُست الان که باید یکی دو ساعت پیش نوشته میشد، از توی کتابخونهء مرکزی شهر ولی خب نشد و موند و موند تا بعد از نهار و شکم سیری که انگار تمام حس و حالِ آدم رو رسماً میکُشه! (الکی نبود که موتزارت و شوبرت و امثالهم همهشون همیشه به نون شبشون محتاج بودند!! آدم وقتی شکمش خالیه انگار خلاقیتش صد برابر بهتر کار میکنه.)
و خب از اونجایی که همیشه وقت امتحان و درس، حس و حال آهنگسازی عین کک میافته به تنبونِ آدم، اینطوری میشه که آدم نمیدونه حالا باهاس به خوندن مطالب تئوریک ادامه بده یا بیخیال هرچی تاریخ موسیقی و زیبایی شناسی و فلان و بهمانه بشه و چشمهاش رو ببنده و صدای ملودییی رو بشنوه که مدتهاست توی گوشش داره میچرخه و مثنوی حافظ رو میخونه و اون بغض لعنتی فراموش شده رو میاره به سراغش که
مگر خضر مبارکپی تواند که این تنها بدان تنها رساند