به شازده گیر میدم که حتماً برای نقد کردن این چک باهام تا بانک بیاد تا بعدش با هم بریم سفارت ایتالیا و اون برای انجام کارهاش تنها نباشه. با هزار بدبختی راضیش میکنم این ۵۰۰ متر از خونه تا بانک رو پیاده بریم. با هزار ناز و کرشمه قبول میکنه!
قبض نوبت رو میگیریم و میشینیم تا نوبتمون بشه. یه مادر و پسر میان تو بانک و اونا هم قبضشون رو میگیرن و میشینن کنار دست ما. من و شازده سرگرم حرف زدن بودیم که یهو یکی از مراجعین که کارش تو باجه تموم شده بود، همونطور که راهرو رو طی میکنه تا از بانک خارج بشه یهو دست اون پسره که با مادرش کنار ما نشسته بودند رو میگیره و یه کاغذ میچپونه تو دستِ پسره و بدون اینکه چیزی بگه از بانک میره بیرون.
پسره دستش رو باز میکنه. یه قبض نوبته که اون آدم گرفته بود تا یکی دو تا نوبت همینجوری داشته باشه و حالا که میخواست بره بیرون همینجوری دادش به اون پسره! پسره هم کلی ذوق کرده بود از اینکه نوبتش جلو تر از اونی بود که باید میبود! شازده خون خونش رو میخوره و میگه: "ما زودتر اومدیم و حق ماست که زودتر از این پسره کارمون انجام بشه!"
بهش میگم: "ول کن بابا. حالا چه فرقی میکنه. یکی هم جلو تر از ما! حتماً یه حکمتی توش هست دیگه. تو که خودت همیشه دم از این میزنی که تو هر کاری حتماً یه حکمتی هست!"
میگه: "نه! بحث اینش که نیست! بحث اینه که تو این مملکت همه دارند حق همدیگر رو ضایع میکنند و کسی هم چیزی نمیگه. آدم فرهنگی ش مثل تو میگه ولش کن تازه!"
میمونم چی بهش بگم. از یه طرف حق داره از یه طرف هم به نظرم با موضع گرفتن ِ من و شازده تو اون لحظه هیچ بنیان فرهنگی ای درست نمیشه و فقط امکان جار و جنجال وجود داره.
سر صحبت رو عوض میکنم و اونم خوشبختانه یادش میره. گرم حرف شده بودیم که به خودم میام و میبینم پسره و مادرش نیستند و شمارهء بعد هم شمارهء ماست. به شازده میگم: "بیا. الان نوبت ماست!" همون موقع در بانک باز میشه و پسره و مادرش میان تو بانک و به شماره های تو بورد نگاه میکنند. پسره میره سراغ یکی از صندوق دار ها و میگه: "آقا نوبت من گذشته. شمارهء من رو خوندین و من نبودم...یه لحظه رفته بودم بیرونِ بانک."
صندوق داره هم با بی حوصله گی میگه: "باید دوباره شماره بگیری...برو آقا وانستا!"
همون موقع شمارهء قبض ما اعلام میشه و بلند میشیم که بریم سمت باجه. شازده در همون حالی که داریم میریم به سمت باجه از کنار پسره که رد میشه یه جوری که پسره هم بفهمه به من میگه: "بالاخره حق باید به حقدار برسه دیگه. ما این همه معطل شدیم.... آهِ من گرفت!!!"
همونطور که میرم به سمت باجه نگاش میکنم و میگم: "آهِ تو؟ ناز شی تو با اون آه کشیدنت تُپُل!"
چک و کارت ملی م رو میذارم جلوی مسوول باجه؛ چک رو نگاه میکنه و بهم با همون بی حوصله گی میگه: "این چک اینجا قابل پرداخت نیست. باید ببریش همون شعبه ای که این آقا توش حساب داره!"
برمیگردم به شازده نگاه میکنم. انگار آب یخ روش ریخته باشند. وقتی میفهمه تا خیابون طالقانی باید باهام بیاد یه دستی به سبیلش میکشه و سرش رو تکون میده. وقتی آروم داشتیم از راهروی بانک به سمت در خروجی میرفتیم صدای پسره رو شنیدم که یه جوری که ما هم بشنویم به مادرش میگفت: "این همه علّاف شدند، آخرش هم چکشون مالِ این بانک نبوده ... هه هه هه!"
شازده میگه: "حتماً یه حکمتی داره اینم...."
و از بانک میزنیم بیرون!