خط قرمز...
به طور مثال من کمتر از یک ماه است که خانهام را عوض کردهام؛ وقتی برای امضای قرارداد همراه با همخانهام رفتیم سراغ صاحبخانه، دیدیم علاوه بر شرایط نرمال و قانونی هر قرارداد اجارهء خانه، یک بند خاصی هم ذکر شده بود که در آن مستاجر باید قبول میکرد که به هیچ وجه در خانهء جدید سیگار نکشد، حتی اگر پنجره را باز کند و کنار پنجره بیاستد و سیگارش را بکشد؛ و خب خوشبختانه نه من سیگار میکشم نه سیلویا،همخانهام؛ و به همین خاطر بدون کمترین مشکلی این مساله را پذیرفتیم؛ به هر حال برای مهمانهایی که سیگاری هستند، بالکن هست تا بروند و سیگارشان را بکشند.
تا اینجای داستان اشکالی ندارد؛ اما نمیدانم چه حس غریبی تازگیها در من پیدا شده که دوست دارم بعضی از شبها بعد از شام، بنشینم جلوی تلویزیون و سیگاری روشن کنم! دوستانی که من را میشناسند مطمئناً از تصور کردن من با سیگار کلی میخندند ولی باور نکردنیاست که از وقتی به این قانون منع سیگار در خانه(!!) فکر میکنم هر روز بیشتر از روز قبل تمایل به شکستن این قانون در من رشد میکند.
جداً مرز این ممنوعیتها و محدودیتها باید کجا باشد تا در زندگی عادی و روزمرّهمان هم بتوانیم به آن پایبند باشیم و یک حس درونی و نشناخته مدام قلقلکمان ندهد به سوی عبور از خط قرمز؟