و اما اجرا...
فضای کنسرت، بیشتر از اینکه اجرایی باشد، تحقیقی و تجربی بود. راستش حرفها و مقالههایی که خوانده شدند و موضوعهایی که بررسی شدند خیلی خستهکننده و برای من، شخصاً، خیلی بیاهمیت بودند. بدیِ ماجرا این بود که سیلویا دیروز سرمای بدی خورد و حتا تا مرز اینکه کارها را نخواند هم پیش رفت و به همین دلیل کلاً اجرای خوبی نداشت؛ یعنی به نسبت آن چیزی که من ازش سراغ داشتم و توی تمرین ها دیده بودم، اجرای عالییی نبود ولی خب، به هر حال هم ترس من از اجرای صحنهای ریخت و هم این مساله یک کم باعث شد جدی تر به آهنگسازی فکر کنم.
هنوز نمیدانم در روزنامه چهچیزی دربارهء اجرای دیشب نوشتند، چون رسماً امروز صبح ساعت شش به خانه برگشتم و تا حدود ساعت دو بعدازظهر خواب بودم؛ به هر حال کنسرت ساعت یازده و نیم تمام شد و تازه با بچههایی که اجرا داشتند و یک سری از استادهای دانشگاهمان برای شام رفتیم بیرون و بعدش هم از کل آن جماعت حدوداً سی نفره، نزدیک به ده نفرمان رفتیم به خانهء اینگرید برای دلقک بازی و شب نشینی و این شد که هنوز منگ شب زنده داری دیشب هستم!
شب نسبتاً خوبی بود؛ یعنی تجربهء جالب و نقطهء آغاز مناسبی بود برای جلو رفتن.