روزی از روزها، در نزدیکی عید میلاد مسیح، بی هیچ قصد قبلی و هیچ انگیزهء روشنی از مدرسه فرار کردم [...]. ماجرا اینگونه رخ داد: زنگ تفریح بود که کامیونی پر از زغال‌سنگ وارد حیاط شد، راننده در بستن در تاخیر کرد و من به معنی واقعی کلمه حس کردم که آن خلاء مرا به کام خود می‌کشد. در آغاز در کوچه‌های محله که هیچ چیز جالبی نداشت پرسه زدم. سپس راهی ایستگاه راه‌آهن شدم. هنگامی که از برابر یک قرارگاه پلیس می‌گذشتم، ناگهان متوجه شدم که کاری بس ناشایست و جبران ناپذیر کرده‌ام، جرمی مرتکب شده‌ام. از همه بدتر این بود که برای کارم هیچ توجیهی نداشتم. در نتیجه، دیگر نمی‌توانستم برگردم. بی‌شک به همان زودی به غیبت، به «فرار» من، پی برده بودند. در جوابشان چه می‌توانستم بگویم؟ چه دلیل قانع کننده‌ای می‌توانستم ارائه کنم؟ 
اندک پولی در جیب داشتم و طبعاً هیچ بغچه و چمدانی همراهم نبود. در اتاق زیر شیروانی یک مهمانخانهء کوچک در نزدیکی ایستگاه راه‌آهن ساکن شدم. سه روز تمام، سه روز پایان ناپذیر، سه روز سرشار از ملال و دلشوره را آنجا گذراندم. نمی‌دانستم چه کنم و از «آزادی» غیر منتظره‌ای که نصیبم شده بود چه بهره‌ای بگیرم.

------------

آشنایی با یک کشیش عجیب - اینیاتسیو سیلونه 
از کتاب خروج اضطراری ترجمهء مهدی سحابی - انتشارات دماوند - پاییز ۱۳۶۲