تازگی‌ها متوجه شده‌ام که بهترین ایده‌هایی که به ذهنم میان، هر ایده‌ای که فکرش رو بکنید، دقیقاً وقتی به سراغم میان که تازه از خواب بیدار شدم و تو رختخواب ولو هستم و حوصله ندارم از جام بلند شم و هی دارم خودم رو کش می‌دم به این طرف و اون طرف...
بعد با خودم می‌گم حالا وقتی بلند شدم و لباس پوشیدم و قهوه‌ام رو خوردم می‌شینم به نوشتن این یا اون ایده و می‌ذارمش تو آب نمک واسهء یه زمان بهتر؛ و خب همینطوری می‌شه که بعدش کلاً یادم می‌ره اون ایده‌هه* چی بوده اصلاً...؛

امروز با خودم فکر می‌کردم چقدر از این ایده‌ها داشتم که نوشتم و گذاشتمشون لای کاغذها و دفترها و دیگه سراغشون هم نرفتم؛ یعنی دچار یک دگردیسی مسخره شدم طوری که قبلن‌تر ها دست کم اگر فکری یا طرحی به سراغم میومد، یادداشت می‌کردم واسه بعد...؛  عملی شدنش رو دست کم به تعویق می‌انداختم. اما الان همین نوشتنه* رو هم هی دارم به تعویق می‌اندازم. دیگه مدتهاست که ایده‌ها و طرح‌ها وقتی میان با خودم فکر می‌کنم این هم یکی از همون هزار و یک چیزی که تو ذهنت بود و عملی نشد... بی‌خیال؛ درجا خفه‌اش می‌کنم و خلاص!


* سلام خاله جان!