حرفی وقتی برای گفتن نباشد دست و دل آدم نه به خواجو خواندن می‌رود، نه به در راه بودن...
نه شازده‌ای هست که سبیلش را تاب دهد و شکمش را بیاندازد بیرون و قلیان بکشد، نه دخترکی که ریز ریز بخندد.
پدربزرگ خسته است و خدا خیلی وقت است که خوابیده و نامه‌ای دریافت نمی‌کند.
عاشقانه‌ها نم پس داده‌اند و سونات‌ها به طرح‌هایی اجرا نشده بدل شده‌اند.
فیلم و کتاب البته همیشه هست اما نوستالژی‌های خوردکننده حوصله‌ای برای ثبت کردنشان باقی نمی‌گذارند.
مدتهاست کافه‌نشینی بدل شده به جنگ و جدل و دیگر جایی برای مستی و راستی نیست.
نه مجالی است برای فلسفیدن، نه وقتی است برای اندیشیدن.
نه زیبایی عکسی تازه زنگ نوای موسیقی را در گوشت به صدا درمی‌آورد نه حس و حال خواندن یا ترجمه‌ء شعری برایت باقی مانده.
دلتنگی و هذیان‌ها را هم مانند نامه‌هایت مجبوری سانسور کنی و ننویسی و ننویسی و ننویسی...

این روزها چقدر نیستم.... برای خودم هم حتا نیستم...