باید ساعت شش بعد ازظهر می‌آمدند. آقای فریوسفی فقط با او کار می‌کرد و تنها او را به عنوان بهترین صدابردار قبول داشت. بعدها فهمیدم خیلی هم اشتباه فکر نمی‌کرد. اگر بهترین نبود، ولی لااقل یکی از بهترین ها بود. اولین همکاری‌ام با او، همان وقت بود. ۱۸ ساله بودم و پر شور و سرشار از انرژی و ایده و او در نخستین دیدار انسانی بسیار معمولی و آرام به نظرم آمد. شاید هم حتی خیلی جذبم نکرد، ولی کارش عالی بود. صدا را خوب می‌شناخت و یکی دو جا یه سری ایرادها را گوشزد کرد. هنوز هم هروقت "فانتزی برای تار و ارکستر" را گوش می‌کنم، یاد آن روز می‌افتم و تذکری که بهم داد و گفت: "اینجا تار با ارکستر هماهنگ نیست ها...." و من مغرورانه نپذیرفتم و هفتهء بعدش که گوشم استراحت کرده بود و موقع میکس شده بود تازه فهمیدم حق با او بود اما برای جبران آن اشتباه کمی دیر شده بود.

کارهای زیادی را باه او ضبط کردم. چه کارهایی که خودم نوشته بودم، چه کارهای دوستانم و دیگر آهنگسازانی را که ناظر ضبط بودم و او همیشه با اینکه همیشه آرام و خوش خنده بود و شوخی هایش همیشه فضای کار را قابل تحمل تر می‌کرد، در کارش واقعاً حرفه‌ای بود. یادم می‌آید که همیشه چندین و چند بار داخل استودیو می‌رفت و به اتاق فرمان می‌آمد و صدای سازها را با دقت کنترل می‌کرد و همیشه بهترین صدا را از سازها می‌گرفت.

یادم هست که در آن روزهای نخستین، او همیشه دست نیافتنی بود. زمان کاریِ او همیشه پُر بودند و باید از دو هفته قبل برای روز سه شنبه استودیوی ۱۰۳ را رزرو می‌کردیم تا با او باشیم چرا که بهترین بود. صدا را خوب می‌شناخت، موسیقی را درک می‌کرد و کنار او بودن در اتاق فرمان مساوی بود با شوخی و خنده های به موقع و مناسب طوری که هیچ کسی نبود که از او بد بگوید، آن هم در جمعی که همه پشت سر آن یکی صفحه می‌گذاشتند.

تنها چیزی که برای من کمی قابل تحمل نبود سیگار کشیدن‌های زیادش بود؛ الان را نمی‌دانم ولی آن روزها کسی که سیگار نمی‌کشید در اقلیت بود.
هنوز خاطرات آن روزهای ضبط با او برایم شیرین و به یاد ماندنی هستند. چرا که او همیشه کارها را آسان می‌کرد و بعد از ۱۲ ساعت که دائم با یک قطعهء پنج دقیقه‌ای سر و کار داری و برای بار هزارم داری آن را گوش می‌کنی، طوری صداها را روی میز می‌چید که گوشت آزار نمی‌دید و وقتی از استودیو بیرون می‌آمدی صدای ترمپت‌ها و تیمپانی ها اعصابت را به هم نمی‌ریخت.

خواندن این خبر که محمدرضا صابر، یا به قول ما آقا صابر، برای همیشه رفته‌است دردناک بود. باور نکردنی و سخت بود خواندن اینکه امروز پیکرش تشییع می‌شود و دیگر کسی در اتاق فرمان خنده‌های دلنشین و صادقانهء او را نخواهد دید.

خبر +

پی‌نوشت مربوط: لطفاً از کامنت هایی با مضمون روحش شاد و خدا بیامرزد و ... خودداری کنید. از این جمله‌های کلیشه‌ای و رایج نفرت دارم.

پی‌نوشت بی ربط: کمی با موسیقی با مطلبی دربارهء وبلاگ دُهُلچی به روز شد.