(...)
دیروز همه‌ش یه جور بغض و دلشورهء بی‌مورد داشتم. یه حس و حال خاکستری اسمش رو بذاریم. یه طوری که همه‌ش دلم می‌خواست بشینم یه گوشه و به صدای بارونی که پشت پنجره، حیاط خونه‌م رو خیس می‌کرد گوش کنم و غرق شم تو خیالات خودم. هنوز اون خواب هفتهء پیش به یادم می‌آد و هی ذهنم رو درگیر می‌کنه. فضاش با فضای دیروز خیلی هماهنگ بود. هوای خاکستری؛ بارون‌ خاکستری، آفتاب خاکستری، ابرهای خاکستری؛ موسیقی خاکستریِ النی کارایندرو و …

دلم می‌خواست انگار زمان رو یه کم جا به جا کنم و بتونم تو محیط دیگه‌ای از زمان حرکت کنم. انگار دوست داشتم از قالب اون چیزی که توش منطق حکم می‌کنه بزنم بیرون و سعی کنم یه کم خلاف جهت اون چیزی که همه حرکت می‌کنند حرکت کنم.
زمان خیلی بی رحمه. تو می‌تونی خلاف جهت رودخونه شنا کنی، می‌تونی توی اتوبان تو لاین مخالف، خلاف جهت بقیه رانندگی کنی، می‌تونی خلاف ایدهء دیگران فکر کنی ولی نمی‌تونی خلاف جهت زمان حرکت کنی. جزیی ازش شدی و این آزادی رو نداری که به میل خودت اون طرفی که دوست داری حرکت کنی. آره، زمان خیلی بی رحمه؛ کلاً انگار هر پدیده‌ای که خیلی قدرت داشته باشه کلاً خیلی هم بی رحم می‌شه!

(...)