۱- اُرسته نگاهی می‌اندازه به ظرف سالاد روی میز و می‌گه "من خیلی جدی دارم به این فکر می‌کنم که بعد از این که درسم اینجا تموم شد جمع کنم برم شهر خودم و تو همون باغهایی که اونجا دارم مشغول شم به کار کردن. شراب می‌گیرم، روغن زیتون می‌گیرم، باغامون پُر‌اند از میوه های آبدار و خوشمزه... نه مثل این میوه های زپرتی سوپرمارکتی!" بهش می‌گم: "فکر خوبیه ولی بعید می‌دونم از پسش بر بیایی." شازده سری تکون می‌ده و می‌گه: "ولی به نظر من شدنیه. تموم این تلفن و تلویزیون و موبایل و اینا رو آدم می‌تونه بندازه دور و با خیال راحت بدون دغدغه از این همه آشغالی که دنیای مثلاً متمدن امروز رو گرفته بره یه گوشه‌ای و واسه خودش زندگی کنه."

۲- با دخترک توی یکی از کافه های تهران بودیم. یادم نیست دقیقاً کجا. بهش گفتم: "من اگر روزی برگردم ایران، خیلی دوست دارم برم توی یه ده زندگی کنم. تجربه‌ش رو هم داشتم. یه بار حدود شیش هفت ماه اونم تو زمستون و برف و سرما این کار رو کرده بودم و رفته بودم همون جایی که نزدیک پلوره و خیلی هم خوب جواب داده بود. اصلاً هوای اون منطقه به آدم روح می‌ده. زندگی یعنی همین. این چه زندگی‌ییه که آدم تو شهرهای بزرگ داره؟ همه‌ش استرس و خبر بد و آلودگی و ترافیک و جمعیت و شلوغی؟ آدم از زندگی هیچی نمی‌فهمه چون روند همه چیز تند می‌شه. عین یه آتش گردونی که همینطور داره دور خودش بی‌هدف می‌چرخه. انقدر تو این آتش گردونه می‌چرخی و می‌چرخی و می‌چرخی که یهو می‌بینی پرت شدی یه جای دوری که دست خدا هم بهت نمی‌رسه."

۳- کیارا فنجون قهوه‌ش رو می‌گذاره روی میز و من به جمعیتی که توی کافه جمع شده‌اند و راجع به هرچیزی مرتب اظهار نظر می‌کنند نگاه می‌کنم. کیارا به حرفش ادامه می‌ده: "مساله اینه که انقدر زندگی‌مون مصرفی شده که یهو زنجیر این چرخی که داره اقتصاد رو می‌چرخونه انگار پاره شده باشه. بیشتر از اونی که نیاز داریم تولید می‌کنیم و همین می‌شه که کلّ دنیا رو مشکل اقتصادی گرفته و مردم رو دیوونه می‌کنه. نه فقط من و تو. حتا اون گنده گنده‌هاش. مثل اون شرکت ژاپنی که از فرمول یک انصراف داد چون به اندازهء کافی پول نداشت تو مسابقه شرکت کنه، یا مثل اون سرمایه‌دار آلمانی که نتونست ورشکستگی‌اش رو بپذیره و خودش رو انداخت زیر قطار... فکرش رو بکن چقدر آدم باید داغون باشه که خودش رو بندازه زیر قطار؟" بهش می‌گم: "به نظر تو آخرش به کجا می‌رسیم؟ بالاخره یه راه حلی باید وجود داشته باشه!" سری تکون می‌ده و می‌گه: "نمی‌دونم. خیلی سر در نمیارم ولی من خودم به شخصه حاضرم برم جایی زندگی کنم و زمینی داشته باشم و چیزی که خودم تولید می‌کنم رو استفاده کنم. استقلال شخصی." خنده‌ام می‌گیره. بهش می‌گم: "تو ناز نازی تر از اونی هستی که از این کارها بکنی. بعدش تازه یعنی چی؟ این یه بازگشت به عقبه." سرش رو به علامت تایید تکون می‌ده و می‌گه: "دقیقاً! بازگشت به گذشته. زندگی‌ما پره از رفتن به جلو. ولی الان وقتشه که برگردیم به گذشته. زیادی تند رفتیم جلو."

۴- صدای هومن پای تلفن خسته‌است. از آلودگی هوای تهران می‌گه و وضعیت ترافیک و اعصاب خوردی هایی که همه‌مون باهاش آشنا هستیم. وقتی می‌گه که خیلی جدی داره به ترک کردن تهران فکر می‌کنه یه چیزی ته دلم پاره می‌شه. یه کم ترس و کلی خوشحالی تو شنیدن این حرف وجود داشت. ترس برای اینکه تغییر همیشه با ترس همراهه و خوشحالی از این بابت که چیزی که من مدتهاست دارم بهش خیلی جدی فکر می‌کنم اونقدرها که فکر می‌کردم هم احمقانه نیست، وگرنه به ذهن هومن نمی‌رسید چون اون همیشه آدم باهوش و خوش فکریه و اگر داره از این مساله حرف می‌زنه معلومه که من خیلی هم اشتباه نمی‌کردم. نمی‌دونم چه تصمیمی واسه زندگی‌اش می‌گیره؛ به هر حال هر کسی برای زندگی خودش، متناسب با شرایط خودش باید تصمیم بگیره ولی یه جورایی ته دلم می‌خوام اون چیزی که همیشه تو سرم بوده اتفاق بیافته... هومن توی یه خونهء ویلایی با یه حیاط بزرگِ پر از دار و درخت و یه تراس خوشگل که گوشه‌اش یه منقل کباب هست و هوای نمناک شمال و نسیم خنکی که با خودش بوی دریا رو میاره و مایی که دور هم جمع هستیم و "زندگی کردن" رو زندگی می‌کنیم.

تیک تاک ساعت، برای من صدای قدمهای مرگه. که هر ثانیه داره بهمون نزدیک می‌شه. یا ما داریم بهش نزدیک می‌شیم. نکنه خیلی دیر بشه و ما غرق در زندگی و روزمره‌گی هاش، نفهمیم کِی اومدیم و چه کردیم و کجا داریم می‌ریم؟ دست کم می‌تونیم از این بودن اجباری تو دنیایی که با کارت دعوت دیگران توش داریم زندگی می‌کنیم و شاید اصلاً دوست نمی‌داشتیم جزیی ازش باشیم، لذت ببریم.
زندگی یعنی همین.