دیروز زلزله اومد. خیلی خنده دار بود که من باز هم حسش نکردم. یعنی هم حسش کردم هم اساساً نفهمیدم که زلزله است.
بعد از ظهر مزخرفی بود. کلاً روز خیلی خسته کننده‌ای بود و شب قبلش فقط ۴ ساعت خوابیده بودم و حسابی خسته بودم و از یه طرف برای اینکه خودم رو بیدار نگه دارم مجبور شده بودم ۷-۸ تا اسپرسو بخورم و در عین اینکه به هر حال خسته بودم و خوابم میومد از یه طرف هم همه‌ش دلشوره و استرسی افتاده بود تو جونم که خب این هم از اثرات جناب کافه‌این به حساب می‌آد دیگه!

این بود که از نیم ساعت قبل از زلزله همینطور نشسته بودم پای کامپیوتر و مشغول کار کردن بودم و یه سری موسیقی از فیلیپ گلَس هم گذاشته بودم و خیلی اتفاقی رسیده بودم به موسیقی فیلم دراکولا...! این بود که کلاً هیجان‌مندیِ ناخودآگاهم به طرز عجیبی زیاد شده بود و همزمان با کارکردن، با ریتم موسیقی داشتم تکون می‌خوردم که یهو حس کردم سرم داره گیج می‌ره و میز هم داره تکون می‌خوره و می‌لرزه. آروم نشستم با خودم فکر کردم "این هم از اثرات کم خوابی و کافه‌این زیاد و موسیقی هولناک و تکون خوردن های دائمی! خب معلومه که سرت گیج می‌ره!" و خب... وقتی دیدم همچنان دارم همراه با هشتک و عالیجناب غورباقه و تلفن و فنجون خالی کنار دستم همچنان می‌لرزم متوجه شدم که یه کمی قضیه مشکوکه!
خنده دار اینه دقیقاً تو آخرین لحظه ها بود که دوزاریم افتاد که زلزله بوده و خودم هم نفهمیدم! هی هم داشتم به سقف نگاه می‌کردم و اصلاً حواسم نبود که تو خونه‌ام چراغ آویزون وجود نداره و همه چراغ ها دیوار کوب هستند!!!
اینه که وقتی سر و صدا و جیغ و داد همسایه ها رو شنیدم تازه فهمیدم جدی جدی زلزله اومده! همچین ترسیده بودند که انگار خودِ آرماگدون رو دارند تجربه می‌کنند! خیلی لوس و ناناز تشریف دارند بعضی ها اصولاً. البته خب، از اونجایی که اینجا امکان داره توی هر قرن ۴ بار زلزلهء خفیف این ریختی بیاد، یه جورایی هم حق داشتند بترسند!!! 
از اونجایی که تو شمال ایتالیا زلزله خیلی کم میاد، خنده دار اینه که تو این ۷-۸ سال گذشته، تا حالا دو بار اومده. دفعهء قبلی هم سر کار بودم و داشتم راه می‌رفتم و خیلی متوجه نشدم و فقط حس کردم یه کم نامتعادل دارم راه می‌رم. می‌بینید من چقدر انسان خوبی هستم؟ هر اتفاقی که میافته من فکر می‌کنم خودم مشکل دارم و پدیده‌ها و آدمهای بیرونی، همه کول و نایس تشریف دارند.

به هر حال دیشب وقتی برای دخترک گفتم که نزدیک بود زیر آوار بمونم و پله‌هایی که بالای سرم هستند بیان روی کله‌ام، متوجه شدم که اساساً بهترین جا برای در امان بودن از آوار همین زیر راه پله است. خدا رو شکر حداقل این راه پله‌هه با همهء دردسرهایی که داره، شاید یه روز زندگی‌مون رو نجات بده.