حس می‌کنم چقدر خالی و خالی از هر چیزی بودن می‌تونه خوب باشه.... وقتی خالی باشی و انقدر سنگینی و بار و فشار یادها و خاطره ها و تمام مسائل دردآور روی دوشت نباشه راحت تر می‌تونی انگار حرف بزنی، غذا بخوری، بیرون بری،... درد همیشه حضور موقت یه فشار نیست؛ گاهی اوقات تداوم حضور یک مورچه روی سر آدم می‌تونه دردناک تر از محکم ترین ضربه های مشت محمد علی کلی باشه...
هر چیزی که تداوم داشته باشه سنگین تر می‌شه و من نمی‌دونم این حرفها رو چرا به جای اینکه تو وبلاگم بنویسم، دارم اینجا می‌نویسم!
{...}

۱۹ تیر