نامه نگاری ها ۴
دیشب خونهء کیارا بودم و نیکولا شام درست کرده بود. نمیدونم چرا ولی به نظرم خیلی خیلی حس بدی داشتم دیشب اونجا. اون خونهای که توش اون همه خندیده بودیم و تو سر و کلهء هم زده بودیم و کلی خاطرات عجیب و غریب توش داشتیم یه جورایی به نظرم سرد و آشفته و بی روح بود. میدونی؟ زمان همیشه با رفاقت ها از این بازیا میکنه. انگار گاهی اوقات یه جورایی همهاش باید خیلی چیزایی که فکر میکردی دائمی هستند رو بگذاری پشت سرت و بری جلو. حس خیلی بدیه اما تنها چیزیه که انگار دائمیه. انگار تنها چیزی که تغییر نمیکنه همین تغییره. حس میکردم با دو تا آدمی که چند هفتهست باهاشون آشنا هستم دارم شام میخورم و انگار نه انگار دوست قدیمییی روبروم نشسته که تو این ۸ سال آخر زندگیام همیشه همراهم بوده و همه چیز زندگیام رو میدونه. انگار نه انگار کیارا همونی بود که اون همه با هم انقدر میخندیدیم که اشک از چشمامون میومد و به سرفه میافتادیم. انگار نه انگار همونی بود که اون همه کنار هم گریه کرده بودیم. انگار نه انگار همونی بود که اون همه با هم سر این آهنگساز و اون نوازنده جر و بحث میکردیم و آخرش با یه قهوه یا چایی اختلافمون حل میشد.
چرا این همه تغییر باید وجود داشته باشه تو زندگی؟ چرا یه چیزهایی که دوست داری همیشگی باشند باید مدام در حال تغییر باشند یه چیزهایی که دوست داری عوض بشن همیشه ثابت میمونند؟ نمیدونم چرا ولی همیشه آدمهای زیادی به عنوان دوست و آشنا دور و برم بودند و همیشهء خدا خوشحال بودم از داشتن دوست های فراوون با سلیقه های متفاوت… از عرق خورش بگیر تا آدم مذهبی معتقد… چه تو ایران چه اینجا… نمونهش همون رافائلا که ازخیلی از کسانی که میشناسم مذهبی تره!!! ولی همیشه یه حسی وجود داشته که بهم یادآوری میکرده نباید به خیلی چیزا دل ببندم چون همیشه همه چیز موندنی نیست. اینه که میترسونتم.
شاید هم مال این باشه که قبل از اینکه من بیام ایران، دو سه ماهِ آخر یه کم با کیارا مشکل دار شده بودم و کمتر با هم حرف میزدیم… شاید الان باید دوباره از صفر شروع کنیم و دوباره سعی کنیم تکه تکه های خراب شدهء اون رفاقت قدیمی رو بگذاریم کنار هم تا پازلی که اسمش دوستی هست دوباره کامل بشه… کامل که شاید هیچوقت نشه اما به کامل شدن نزدیک تر بشه.
(...)